الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۵: هدف، پول است
دفترچهٔ خطخطی
الکس بقیهٔ جلسه را نشسته بود، اما نشنید. روی دفترچهاش نوشت: هدف چیست؟ بعد شروع کرد به خط زدن. کیفیت؟ وسیله است. بهرهوری؟ وسیله است. سهم بازار؟ وسیله است. فناوری؟ وسیله است. هر کلمهای که مینوشت، با یک سؤال ساده از بین میرفت: برای چه؟ و وقتی «برای چه» را ادامه میداد، به یک نقطه میرسید که دیگر نمیشد از آن فراتر رفت. آن نقطه، کلمهای بود که مدیرها در جلسههای رسمی به زبان نمیآوردند.
کلمه، «پول» بود. الکس اول از خودش خجالت کشید. چطور میشود هدف یک کارخانه، پول باشد؟ پس مردم، شغل، کیفیت و افتخار چه میشوند؟ اما هرچه بیشتر فکر کرد، بیشتر دید که این خجالت، بخشی از مشکل است. اگر هدف را با کلمات نجیب بپوشانیم، تصمیمها را هم مبهم میکنیم. کسی نمیتواند بگوید این سفارش را نگیریم چون به هدف ضرر میزند، اگر هدف را «رضایت مشتری» تعریف کرده باشیم و آن سفارش، مشتری را راضی میکند.
کلمهٔ بدِ کسبوکار
این دوگانگی، در سطح روزمره هم اثر داشت. وقتی مدیران از هدف بهعنوان «کیفیت» یاد میکنند، هر سرمایهگذاریای که کیفیت را بالا ببرد، توجیهشده به نظر میرسد، حتی اگر مشتری حاضر نباشد بهایش را بپردازد. وقتی هدف «فناوری» است، خرید ماشین تازه، خودش یک هدف میشود. الکس در کارخانهٔ خودش، دقیقاً همین را دیده بود: ماشینهای تازهای که همه به آنها افتخار میکردند، بیآنکه کسی بپرسد آیا کارخانه را به هدف نزدیکتر کردهاند یا نه.
آزمون هدف
الکس یک آزمون ساده برای خودش ساخت: اگر این کار را انجام دهیم، آیا پول بیشتری نصیب شرکت میشود، یا پول کمتری از دست میرود؟ آزمون، ساده بود اما بیرحمانه. پنج روبات کارخانه، در این آزمون شکست خوردند. هزینهٔ نگهداری، قطعات و نیروی متخصص اضافه شده بود، ولی محصولی که روباتها میساختند، سفارش بیشتری نیاورده بود. کارخانه مدرنتر شده بود و ثروتمندتر نه. این اولین باری بود که الکس میتوانست حس بدِ چندسالهاش را با یک جمله توضیح دهد.
آزمون هدف، کیفیت را بیاهمیت اعلام نمیکند؛ فقط میپرسد چه کسی بهایش را میدهد. در بعضی بازارها، کیفیت بالاتر مشتری بیشتری میآورد و پول میشود؛ در بعضی بازارها، فقط هزینه است. تفاوت این دو، در جنس محصول نیست، در ساختار بازار است. مدیری که این تفاوت را نداند، ممکن است سالها برای چیزی بجنگد که مشتری حاضر نیست برایش پول بدهد و در پایان، فداکاریاش را به حساب ناسپاسی بازار بگذارد.
همینجا بود که الکس به بنبست خورد. «پول» یک قطبنما بود، نه نقشه. او میتوانست بگوید کدام تصمیم به هدف نزدیکتر است، اما نمیتوانست بگوید کارگر خط سه، فردا صبح چه کاری باید بکند. فاصلهٔ بین هدف و عمل روزمره، پر از پرسش بود: موجودی را زیاد کنیم یا کم؟ ماشین را برای سفارش بزرگ نگه داریم یا سفارش کوچک؟ عجله کنیم یا صبر؟ برای این پرسشها، به زبانی نیاز داشت که هم به پول وصل باشد و هم به کف کارخانه.
آن شب، الکس تصمیم گرفت با کسی حرف بزند که زبان اعداد را میفهمد و در عین حال، به کارخانه نزدیک است: لو، کنترلر کارخانه. لو مردی بود که سالها در همین کارخانه کار کرده بود و میدانست هر عدد از کجا میآید. اگر کسی میتوانست میان هدف و ماشینها پل بزند، او بود.

