الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۱۲: قولی که شکست
خانهای که منتظر بود
الکس جمعه شب به خانه رسید و جولی را دید که سر میز آشپزخانه نشسته و چای میخورد. بچهها خواب بودند. جولی بدون مقدمه گفت سه بار زنگ زدم و گوشی را برداشتی و گفتی الان زنگ میزنم. الکس گفت جلسه طول کشید. جولی گفت همیشه طول میکشد. بعد سکوت کردند. آن سکوت، از هر بحثی بدتر بود، چون هیچکدام حرف تازهای نداشتند و هر دو میدانستند که تکرار، چیزی را عوض نمیکند.
الکس سعی کرد توضیح بدهد که این آخر هفته فرق دارد؛ یوناه چیزهایی گفته که میتواند کارخانه را نجات بدهد. جولی گفت من هم چیزهایی دارم که میتواند این خانواده را نجات بدهد، ولی هیچکدام فوری نیست، چون هیچکدام صدای آژیر ندارد. بعد بلند شد و رفت بخوابد. الکس در آشپزخانه ماند و به لیوان چای سرد نگاه کرد. برای اولین بار، حرف جولی را نه بهعنوان شکایت، بلکه بهعنوان یک تحلیل شنید: در زندگی او، فقط چیزهای فوری نوبت میگرفتند.
قول، بدون تغییر
مسئله این بود که الکس واقعاً میخواست بهتر شود. او هر بار قول میداد و هر بار، چیزی پیش میآمد. مشکل، بدقولی نبود؛ مشکل این بود که قول، بدون تغییر در سیستم، فقط یک آرزو بود. اگر هفتهٔ او پر از اضطراب و آتشسوزی باشد، آخر هفته هم پر از همان خواهد بود. برای اینکه وعدهها عملی شوند، اول باید آتشسوزیها کم میشدند. و آتشسوزیها کم نمیشدند تا وقتی کارخانه از حالت اضطراری بیرون میآمد.
با این حال، انصاف داشت که بگوید فشار بیرونی واقعی بود. اگر کارخانه تعطیل میشد، نه فقط او، بلکه صدها خانواده آسیب میدیدند. جولی هم این را میدانست؛ دعوایشان بر سر این نبود که کار مهم نیست، بر سر این بود که او در محاسبهٔ الکس، هیچوقت جای ثابتی نداشت. الکس کمکم میفهمید که مسئله، انتخاب بین کار و خانواده نیست؛ مسئله این است که هر دو را طوری اداره کند که هیچکدام، دیگری را نبلعد.
شنبه صبح
شنبه صبح، الکس با صدای در از خواب پرید. دیو، پسرش، کولهپشتی به پشت و کفش کوهنوردی پایش، در راهرو ایستاده بود و میگفت دیر شد، باید برویم. الکس گیج بود. جولی از آشپزخانه گفت یادت رفت؟ قرار بود امروز با پیشاهنگها به اردو بروی؛ دیو دو هفته منتظر این روز بوده. الکس به ساعت نگاه کرد و به کارهایی که روی میزش بود. بعد به صورت پسرش نگاه کرد. دیو با نگرانی پرسید میآیی؟ الکس نفس عمیقی کشید و گفت میآیم. نمیدانست که این تصمیم کوچک، در چند ساعت بعد، بزرگترین درس مدیریت زندگیاش را به او میدهد.
در ماشین، دیو از همهچیز حرف میزد و الکس، برای اولین بار در چند ماه، به حرفهای او گوش داد. پسرش از یک پسر چاق در گروه میگفت که همه هربی صدایش میزنند و همیشه آخر صف است. الکس خندید و گفت حتماً کند راه میرود. دیو گفت نه، او خیلی هم تلاش میکند؛ مشکل این است که کولهاش سنگین است و هیچکس صبر نمیکند. الکس چیزی نگفت، اما آن جمله در ذهنش ماند؛ مثل یک پرندهٔ کوچک که از پنجره وارد اتاقی شده و هنوز نمیداند کجا بنشیند.
وقتی به محل تجمع پیشاهنگها رسیدند، سرپرست گروه با تعجب گفت شما رهبر امروز هستید؟ الکس گفت بله. سرپرست گفت خوب شد، چون من باید برگردم؛ مسیر را بلدید؟ الکس گفت مسیر را میشناسم. سرپرست رفت و الکس با ده پسر و یک نقشه، در ابتدای راه جنگلی ایستاد. آن روز، هیچکس نمیدانست که این پیادهروی ساده، به یکی از مهمترین آزمایشهای مدیریتی قرن تبدیل خواهد شد.

