الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۱۱: کارخانهای که همیشه کار میکند
اتاقی در طبقهٔ نهم
یوناه در هتلی در منهتن اقامت داشت و وقتش، بین دو جلسه، فقط چهل دقیقه بود. اتاق کوچک بود و پنجرهاش به دیوار ساختمان روبهرو باز میشد. الکس تعریفهای سهگانه را خواند و گفت تیمش آنها را پذیرفته است. یوناه گفت خوب است، اما تعریفها فقط ابزارند. بعد پرسید: در کارخانهات، چه چیزی بیشتر از همه شما را عقب میاندازد؟ الکس گفت ظرفیت؛ ماشینها کم است و سفارشها زیاد. یوناه لبخند زد و گفت پس تو هنوز فکر میکنی مسئله، کمبود ظرفیت است.
بعد جملهای گفت که الکس سالها بعد، هنوز آن را به یاد میآورد: کارخانهای که در آن همه همیشه کار میکنند، کارخانهٔ بسیار ناکارآمدی است. الکس گفت این غیرمنطقی است. یوناه گفت منطقی است، اگر بفهمی که کارِ بیشتر، همیشه خروجی بیشتر نیست. بعد پرسید اگر همهٔ ماشینها را طوری بچینی که هیچکدام بیکار نماند و ظرفیت هر کدام را دقیقاً برابر تقاضا کنی، چه میشود؟ الکس گفت کارخانهٔ کامل. یوناه گفت نه؛ کارخانهٔ ورشکسته. هرچه به آن کارخانهٔ متوازن نزدیکتر شوی، به ورشکستگی نزدیکتر شدهای.
کارخانهای که در آن همه همیشه کار میکنند، کارخانهٔ بسیار ناکارآمدی است. و هرچه به کارخانهٔ متوازن نزدیکتر شوی، به ورشکستگی نزدیکتر شدهای.
چرا کارخانهٔ کامل، کار نمیکند
الکس نتوانست قبول کند. یوناه گفت دو کلمه را به یاد داشته باش: رویدادهای وابسته و نوسانهای آماری. هیچ ماشینی دقیقاً همانقدر که برنامهریزی شده تولید نمیکند؛ گاهی کمی بیشتر، گاهی کمی کمتر. این طبیعی است و بهتنهایی مشکلی نمیسازد. مشکل وقتی شروع میشود که هر ماشین به ماشین قبلی وابسته است. اگر ایستگاه اول کمی کندتر از برنامه کار کند، ایستگاه دوم باید منتظرش بماند؛ و ایستگاه دوم نمیتواند در ساعت بعد، آن عقبماندگی را جبران کند، چون ظرفیت اضافه ندارد. نوسانهای کوچک، در زنجیرهٔ وابسته، جمع میشوند و به تأخیر بزرگ تبدیل میشوند.
الکس پرسید پس چه باید کرد؟ یوناه گفت اول باید بفهمی که ظرفیت اضافه، هدر نیست. در زنجیرهٔ وابسته، ظرفیت اضافه، بالشتکی است که نوسانها را جذب میکند. کارخانهای که همهٔ ظرفیتش را پر کرده، هیچ بالشتکی ندارد و اولین نوسان، همهچیز را متوقف میکند. این برخلاف همهٔ چیزهایی بود که الکس یاد گرفته بود: او همیشه فکر میکرد ظرفیت بلااستفاده، اتلاف است. حالا میشنید که در بعضی جاها، ظرفیت بلااستفاده، بیمه است.
پرسشی که جواب نداشت
الکس باز هم نپرسید پس گلوگاه کجاست. یوناه هم نگفت. فقط گفت این دو کلمه را در کارخانه بگرد و ببین چه میبینی. بعد بلند شد که برود. الکس گفت من وقت ندارم؛ سه ماه فرصت دارم. یوناه ایستاد و گفت پس سه ماه را صرف دویدن نکن؛ صرف فهمیدن کن. اگر بفهمی، دویدن جای دیگری است که تو را میبرد. بعد رفت و الکس در اتاق خالی ماند، با دو کلمه که هیچکدام به نظر نمیرسید به کارخانهٔ او مربوط باشد.
در راه فرودگاه، الکس به حرف یوناه فکر کرد. اگر یوناه راست میگفت، پس تمام تلاشهای چند سال گذشته، در جهت اشتباه بوده است. این فکر، آزادکننده و ترسناک بود: آزادکننده، چون یعنی راه دیگری وجود دارد؛ ترسناک، چون یعنی همهٔ آن سالها، به قیمت اشتباه بودن گذشته است. الکس ترجیح میداد به جای این فکر، به کارهای فوری فکر کند؛ اما میدانست که فرار از این پرسش، همان چیزی است که او را به اینجا رسانده.
پرواز، تأخیر داشت. الکس در سالن انتظار نشست و دو کلمه را در دفترش نوشت: رویدادهای وابسته، نوسانهای آماری. زیرشان نوشت: بالشتک. بعد به ساعت نگاه کرد و یادش آمد که به جولی قول داده بود آخر هفته را با هم باشند. قرار بود شنبه صبح با دیو به اردوی پیشاهنگها برود؛ اردویی که کاملاً فراموش کرده بود.

