الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۳۱: سه کارخانه و یک صندلی
کمیتهای که تصمیم نمیگرفت
جلسه، نه با پیچ، بلکه با کمیتهای از زیردستانش شروع شد. سه مرد پشت میز نشسته بودند و هر کدام، بخشی از گزارش را در دست داشتند. هیلتون اسمیت، معاون کنترلر، اولین کسی بود که حرف زد: بهبود کارخانهٔ بیرینگتون، در گزارش رسمی فقط دوازدهونیم درصد است. لو جواب داد که روش رسمی، موجودی را دارایی میبیند و کاهش موجودی را ضرر. اسمیت گفت روش رسمی، استاندارد شرکت است. لو گفت استاندارد، وقتی غلط باشد، باز هم غلط است.
بحث، دو ساعت طول کشید. هر بار که لو یک عدد میآورد، اسمیت یک بند از آییننامه میآورد. الکس نشسته بود و میدید که این جلسه، دربارهٔ حقیقت نیست؛ دربارهٔ اختیار است. کسی که تعریف را در دست دارد، برنده است. او فهمید که در سه ماه گذشته، یاد گرفته بود چگونه کارخانه را عوض کند، اما یاد نگرفته بود چگونه این تغییر را در زبان سازمان، قابل قبول کند. و بدون این، تغییر، در همان کارخانه میماند و به بخش نمیرسید.
دفتر پیچ
پیچ گفت بخش، هنوز در خطر است؛ اگر سه کارخانه را نتوانی با هم جلو ببری، هیچکدام نمیمانند. الکس پرسید از کجا شروع کنم؟ پیچ گفت از همان جایی که در کارخانه شروع کردی: اول بفهم چه خبر است، بعد تصمیم بگیر. بعد بلند شد و دستش را دراز کرد. الکس دست داد و از دفتر بیرون آمد. در راهرو، به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید. او سه ماه پیش، برای نجات یک کارخانه آمده بود؛ حالا باید سه کارخانه را نجات میداد.
تلفن به یوناه
این جمله، الکس را به فکر فرو برد. در کارخانه، او با ماشینها و اعداد سر و کار داشت؛ حالا با سه مدیر و صدها کارگر سر و کار داشت که هر کدام، سالها با روش خودشان کار کرده بودند. آنها دلیلی نداشتند به او اعتماد کنند. بعضیشان ممکن بود او را رقیب ببینند، نه نجاتدهنده. الکس میدانست که اگر با دستور شروع کند، مقاومت میبیند؛ اما نمیدانست که با چه چیز دیگری میشود شروع کرد. این پرسش، تا فردا صبح، جواب نداشت.
شبِ خانه
آن شب، برای اولین بار، الکس مدیر بخش بود و در خانه، شام میخورد. جولی از بچهها گفت و از مدرسه؛ الکس از سه کارخانه گفت و از ترسش. این تبادل ساده، چیزی بود که ماهها نداشتند: هر دو، در جریان زندگی هم بودند، نه فقط در نتایجش. الکس فهمید که ارتقا، اگر زندگی شخصی را خراب کند، پیروزی نیست. و این، درسی بود که در هیچ کتاب مدیریتی پیدا نمیشد؛ فقط در آشپزخانهٔ خودش، سر یک میز چوبی، یاد گرفته بود.
فردا، اولین روز کار بهعنوان مدیر بخش بود. الکس کیفش را برداشت، به بچهها خداحافظی گفت و از در بیرون رفت. در ماشین، سه اسم را با خودش تکرار کرد: کارخانهٔ اول، دوم، سوم. و یک پرسش: از کجا شروع کنم؟

