الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۱۹: یک ساعت از دست رفته
ادعایی که به نظر اغراقآمیز بود
یوناه در اتاق کنفرانس نشست و گفت هر کارخانهای باید گلوگاه داشته باشد؛ کارخانهای که هیچ گلوگاهی ندارد، احتمالاً هیچ مشتریای هم ندارد. الکس پرسید یعنی گلوگاه خوب است؟ یوناه گفت گلوگاه، واقعیت است؛ خوب یا بد بودنش به نحوهٔ مدیریت بستگی دارد. بعد پرسید اگر NCX-10 یک ساعت از کار بیفتد، چقدر ضرر میکنید؟ لو بدون مکث گفت سیودو دلار؛ نرخ ساعتی ماشین. یوناه لبخند زد و گفت این عدد را از کجا آوردی؟ لو گفت از سیستم هزینهیابی. یوناه گفت پس سیستم، به تو دروغ میگوید.
الکس و لو با هم نگاه کردند. یوناه روی تخته نوشت: هزینهٔ عملیاتی کل کارخانه در ماه، یک میلیون و ششصد هزار دلار. بعد پرسید در ماه چند ساعت کار میکنید؟ لو گفت حدود پانصد و هشتاد و پنج ساعت. یوناه تقسیم کرد و جواب را نوشت: دو هزار و هفتصد و سیوپنج دلار. گفت این، ارزش تقریبی هر ساعتی است که کل کارخانه از دست میدهد. حالا اگر گلوگاه یک ساعت بخوابد، کل کارخانه یک ساعت خوابیده است، چون خروجی کل، به آن وابسته است.
این محاسبه، یک پیامد عملی داشت: هر تصمیمی که گلوگاه را متوقف کند، باید با دقت بررسی شود. تعمیرات پیشگیرانه، باید بیرون از ساعت کار گلوگاه انجام شود. استراحت کارگرها، باید نوبتی باشد تا گلوگاه نخوابد. جلسههای آموزشی، نباید در ساعت اوج گلوگاه برگزار شود. حتی کیفیت قطعهها مهم شد: اگر قطعهٔ معیوبی به گلوگاه برسد و آنجا کشف شود، ساعت گلوگاه هدر رفته است. پس بازرسی باید قبل از گلوگاه باشد، نه بعد از آن.
گلوگاه، همیشه روشن
الکس آن روز فهمید که گلوگاه، فقط یک ماشین نیست؛ یک مسئولیت است. کسی باید مسئول باشد که گلوگاه در هر لحظه کار کند، و این مسئولیت، در شرح شغل هیچکس نبود. در کارخانه، همه مسئول بخش خودشان بودند و هیچکس مسئول جریان نبود. همین نبود مسئول، باعث میشد گلوگاه، هر روز چند ساعت بیصدا بخوابد و کسی هم متوجه نشود، چون در گزارش، «توقف برنامهریزیشده» ثبت میشد و کسی آن را هزینه نمیدید.
ساعتِ گران
آن شب، الکس و لو اعداد را دوباره حساب کردند. هزینهٔ عملیاتی ماهانه، پانصد و هشتاد و پنج ساعت کار، و دو گلوگاه. لو گفت اگر همین عدد را به مدیران بگوییم، اولین سؤالشان این است که چرا تا حالا نگفتهاید. الکس گفت چون تا حالا کسی این سؤال را نپرسیده بود. هر دو میدانستند که این کشف، فقط یک محاسبه نیست؛ یک تغییر نگاه است. از آن شب به بعد، هر تصمیمی در کارخانه با یک پرسش شروع میشد: این کار، گلوگاه را میخواباند یا بیدار نگه میدارد؟
با این حال، الکس میدانست که این راهحل هم موقتی است. اگر گلوگاه را با اضافهکاری و ناهار نوبتی بیدار نگه دارند، ظرفیتش بالا میرود؛ اما تا کِی؟ و اگر تقاضا بیشتر شود، دوباره گلوگاه میشود. یوناه گفته بود که گلوگاه، حرکت میکند. پس این کار، یک مسکن بود، نه درمان. درمان، در جای دیگری بود: باید یاد میگرفتند که با گلوگاه، مثل یک منبع کمیاب رفتار کنند و کل کارخانه را حول آن بچینند.
فردا صبح، الکس فهرستی از سفارشهای عقبافتاده را باز کرد و تصمیم گرفت اولویتها را عوض کند. اما قبل از هر تصمیمی، باید با جولی حرف میزد. او حالا در خانهٔ مادرش بود و الکس، دو هفته بود که فقط پیام میفرستاد.

