الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۳۳: بازگشت، این بار بهعنوان معاون
کارخانهٔ آشنا، نقش تازه
اولین بازدید، از کارخانهٔ خودش بود. الکس وارد سالن شد و برای اولین بار، به جای اینکه همه به او نگاه کنند و منتظر دستور باشند، کسی متوجهش نشد. کارخانه، بدون او کار میکرد: برچسبها، دستهها، ریتم. این تجربه، هم شیرین بود و هم تلخ. شیرین، چون نشان میداد سیستم کار میکند؛ تلخ، چون نشان میداد که او بهعنوان مدیر کارخانه، دیگر لازم نیست. الکس فهمید که موفقیت واقعی مدیر، این است که وقتی نیست، کارها همچنان پیش برود.
باب دانووان، او را در راهرو دید و گفت تبریک؛ ولی چهرهاش میگفت چیز دیگری. الکس پرسید ناراحتی؟ باب گفت نه، فقط فکر میکنم حالا که رفتی، کارخانه دوباره به همان وضع برمیگردد. الکس گفت برای همین، تو باید مدیر کارخانه شوی. باب گفت من؟ من که فقط تولید میفهمم. الکس گفت تو بیشتر از هر کسی میفهمی کارخانه چطور کار میکند؛ چیزی که کم داری، اعتماد به خودت است. و این، چیزی است که با تجربه ساخته میشود.
پنج صندلی
این ارتقاها، پیام روشنی داشت: در بخش، معیار ارتقا، تجربهٔ ساختن است، نه نزدیکی به دفتر مرکزی. این پیام، بعضیها را خوشحال کرد و بعضیها را نگران. ولی برای الکس، مهمتر از خوشحالی و نگرانی، این بود که تیمش بداند مسئولیت واقعی دارد. او میدانست که تیمش، بار سنگینی بر دوش میگیرد؛ ولی میدانست که همین بار، آنها را رشد میدهد. بدون بار، هیچکس رشد نمیکند.
استانداردسازی، در نگاه اول کاری اداری به نظر میرسید؛ در واقع، پیشنیاز عدالت بود. تا وقتی هر کارخانه، عدد خودش را داشت، مقایسه، به نفع کسی تمام میشد که در گزارشنویسی ماهرتر بود، نه کسی که بهتر کار میکرد. الکس فهمید که در سطح بخش، یکی از کارهای اصلی مدیر، ساختن قاعدههای مشترک است؛ نه برای کنترل بیشتر، برای اینکه مقایسه معنا پیدا کند. بدون مقایسهٔ منصفانه، یادگیری بین واحدها ممکن نیست و هر واحد، در جزیرهٔ خودش میماند.
اولین جلسهٔ بخش
این جمله، بحث را به جای تازهای برد. مدیرها انتظار داشتند که الکس دربارهٔ ماشین و بودجه حرف بزند؛ نه دربارهٔ ترس. اما الکس میدانست که در دو کارخانهٔ دیگر، مشکل فنی نبود؛ مشکل، باور بود. باور به اینکه باید همیشه موجودی داشت، باور به اینکه بازار بد است، باور به اینکه تغییر، خطرناک است. تا این باورها عوض نمیشد، هر ماشین تازهای هم، همان نتیجه را میداد.
جلسه، بدون تصمیم بزرگ تمام شد. الکس فقط یک چیز خواست: هر مدیر، تا هفتهٔ بعد، سه چیز را بنویسد: گلوگاه کارخانهاش، بزرگترین منبع موجودی، و باوری که فکر میکند مانع اصلی است. مدیر کارخانهٔ دوم گفت این کار، وقت زیادی میگیرد. الکس گفت بیشتر از تعطیل شدن وقت نمیگیرد. اتاق ساکت شد. این اولین باری بود که الکس، ترس را به زبان میآورد؛ و همین، به همه فهماند که او جدی است.

