الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۲: شبی که سفارش رفت
سیوهشت سال، و یک کارخانه
الکس روگو سیوهشت سال داشت و در راه خانه، جملهای را که ساعتها در ذهنش میچرخید بلند گفت: من سیوهشت سالهام و یک مدیر کارخانهٔ بیدستوپا هستم. او مهندس صنایع بود و امبیای داشت، و همیشه فکر میکرد که این ترکیب یعنی توانایی حل هر مسئلهای. حالا در ماشینش نشسته بود و میدید که سالها تلاش، او را به نقطهای رسانده که یک معاون بخش با یک جمله میتواند همهاش را تمام کند.
این احوال در خانه ادامه داشت. جولی، همسرش، اهل شهر بود و به زندگی در بیرینگتون تن نداده بود. برای او این شهر کوچک یعنی دوری از دوستان، شغل و بویژه آن هیاهویی که زندگی را زنده نگه میدارد. الکس فکر میکرد برگشتن به زادگاهش فرصتی است؛ جولی آن را تبعیدی میدید که هیچکس از او نظر نپرسیده بود. همان شب، وقتی الکس از ساعت کاری حرف زد، جولی گفت تو حتی به ناهار هم نرسیدی. او قول داد شب زود برگردد. قولی که هر دو میدانستند ارزشش را ندارد.
ماشینی که ایستاد
شبِ آن روز، الکس با یکی از همکارانش شام خورد و دو کاغذ روی میز گذاشت. یکی گزارش سیستم اطلاعاتی شرکت بود که میگفت کارخانه در محدودهٔ قابل قبول کار میکند: بهرهوری ماشینها بالا، انحراف از استاندارد کم، هزینهٔ نیروی کار مستقیم تحت کنترل. دیگری، حسابوکتاب خودِ الکس بود که میگفت این کارخانه دارد پول از دست میدهد. این تناقض، هستهٔ درد او بود: سیستم میگفت خوب کار میکنی، واقعیت میگفت داری غرق میشوی. کدامشان دروغ میگفت؟
ناهارِ نرسیده
قصهٔ ناهار فقط یک ناهار نبود. جولی از الکس میخواست ثابت کند که بیرینگتون برای او هم جا دارد؛ الکس از جولی میخواست بفهمد که شغلش در خطر است. هر دو حق داشتند و هیچکدام حرف دیگری را نمیشنید. در همان روزها، الکس کمکم فهمید که در خانه هم با یک سیستم روبهروست: زمان محدود است، خواستهها زیاد، و او مدام از یک جا میدزدد تا جای دیگر را نجات دهد. همان الگویی که در کارخانه او را زمین زده بود، در خانه هم داشت تکرار میشد.
مشکل اما فقط بیتوجهی نبود. او واقعاً دوست داشت کارخانه را نجات دهد، و این خواستن، بیرون از ساعات کاری را هم میبلعید. هر شب که دیر میرسید، فکر میکرد دارد برای خانوادهاش میجنگد؛ جولی از پنجره میدید که مردی دارد برای چیزی دیگر میجنگد. این دو روایت از یک واقعیت، تا آخر کتاب با هم میجنگند و هیچکدام بهتنهایی کامل نیست.
هزینهٔ تأخیر، در هیچ گزارش داخلی نوشته نمیشد. مشتری عصبانی، به ستون هزینه نمیرفت؛ فروشِ از دست رفته هم، چون هرگز اتفاق نیفتاده بود، در دفترها دیده نمیشد. اما الکس میدانست که در بازار، همین هزینهٔ نامرئی، تفاوت بین یک کارخانهٔ زنده و یک کارخانهٔ تعطیل است. اگر کارخانهای با موجودی زیاد و تحویل دیر، باز هم سود نشان میداد، پس مشکل از حسابداری بود؛ و حسابداری، زبان مشترک مدیران. تا وقتی آن زبان عوض نمیشد، هیچ مدیر تازهای نمیتوانست رفتارش را تغییر دهد.
صبح دوشنبه، الکس کیفش را برداشت تا به دفتر مرکزی برود. در راهرو، فران گفت آقای پیچ دو بار تلفن زده است. الکس آسانسور را گرفت و در دلش به این فکر کرد که اگر پیچ او را به جلسه خواسته باشد تا جلوی بقیه تحقیرش کند، باید چه بگوید. جوابی نداشت؛ فقط میدانست که دیگر نمیتواند با همان زبان قدیمی از کارخانه دفاع کند.

