الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۳۶: پنج گام
بازخوانی مسیر
تیم، یک روز کامل را صرف بازخوانی مسیر کرد. از روزی که بیل پیچ در پارکینگ ایستاده بود، تا روزی که هزار قطعه سر وقت رفت. لو، هر تصمیم را روی یک برگه نوشت. بعد، برگهها را روی میز چید و گفت ببینیم چه الگویی دارد. اولین چیزی که دیدند این بود که همهٔ تصمیمها، یک نقطهٔ مشترک داشتند: گلوگاه. هر کاری که کرده بودند، به نحوی به گلوگاه مربوط بود: پیدا کردنش، بیدار نگه داشتنش، هماهنگ کردن بقیه با آن، یا باز کردنش.
لو پنج دسته ساخت. دستهٔ اول: پیدا کردن گلوگاه. دستهٔ دوم: تصمیم دربارهٔ اینکه گلوگاه چه کاری بکند. دستهٔ سوم: هماهنگ کردن بقیه با تصمیمهای گلوگاه. دستهٔ چهارم: بالا بردن ظرفیت گلوگاه. دستهٔ پنجم: وقتی گلوگاه باز شد، برگشتن به اول. وقتی این پنج دسته را کنار هم گذاشت، چیزی شبیه یک روش بیرون آمد. الکس گفت این همان کاری است که کردیم، ولی تا حالا اسمش را نمیدانستیم.
ترتیب، مهم است
این نکته، برای الکس مهم بود، چون در سطح بخش، وسوسهٔ سرمایهگذاری زیاد بود. مدیرها دوست دارند با خرید ماشین، مشکل را حل کنند؛ چون خرید، تصمیم واضح و قابل نمایش است. اما اگر قبل از خرید، از ظرفیت موجود استفاده نشده باشد، خرید فقط هزینه است. پنج گام، به مدیر یک نظم میداد: اول ببین، بعد بهره ببر، بعد هماهنگ کن، بعد سرمایهگذاری کن. این نظم، در سطح بخش هم کار میکرد؛ فقط ابزارها فرق داشت.
گام پنجم، و یک هشدار
این هشدار، از تجربهٔ خودشان آمده بود. در کارخانه، بعد از هر بهبود، کسی میگفت «قبلاً اینطور نبود» یا «همیشه اینطور کردهایم» و سعی میکرد قاعدهٔ قدیمی را برگرداند. بعضی از این برگشتها، موفق شدند و بهبود را عقب انداختند. لو گفت پس گام پنجم، فقط بازگشت نیست؛ بازگشت با حافظه است. باید بدانیم چه چیزی را عوض کردیم و چرا، تا دوباره آن را نسازیم. این، ظریفترین بخش روش بود و بعداً، بیشترین دردسر را ساخت.
این آزمون کوچک، اهمیت زیادی داشت: نشان داد که روش، به کارخانه و ماشینهای پیچیده وابسته نیست. پنج گام، یک منطق عمومی است: هر جریانی، یک نقطهٔ محدودکننده دارد و هر محدودیتی، قابل مدیریت است. الکس فهمید که اگر روش را با یک مثال کوچک شروع کند، پذیرشش در سه کارخانه آسانتر میشود. آدمها به نظریههای بزرگ شک میکنند، اما به نتیجههای کوچک و قابل مشاهده، اعتماد میکنند. و همین، راه ورود روش به سه کارخانه شد.
روشی برای همه
الکس، پنج گام را روی یک برگه نوشت و به سه کارخانه فرستاد. مدیر کارخانهٔ دوم، بعد از خواندن، تماس گرفت و گفت این خیلی ساده است؛ آیا واقعاً کار میکند؟ الکس گفت خودمان با همین سادگی، کارخانه را نجات دادیم. مدیر گفت پس چرا تا حالا کسی این را ننوشته بود؟ الکس گفت نوشته بودند، ولی هر کس با زبان خودش. مشکل، نبودن روش نبود؛ مشکل، این بود که روش، به کف کارخانه نمیرسید. حالا، روش روی یک برگه بود و هر کس میتوانست آن را ببیند.
آن روز، الکس احساس کرد که به یک نقطهٔ مهم رسیده است. پنج گام، فقط یک ابزار نبود؛ یک زبان بود. با این زبان، سه کارخانه میتوانستند دربارهٔ مشکلشان حرف بزنند، بدون اینکه هر بار از صفر شروع کنند. اما او میدانست که نوشتن روش، پایان کار نیست. روش، وقتی زنده میماند که هر روز استفاده شود؛ و استفاده، وقتی ممکن است که مردم، نتیجهاش را ببینند. حالا باید نشان میداد که این روش، در سه کارخانه هم جواب میدهد.

