الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۱۴: بازی تاس
بازی صبحگاهی
صبح، الکس بچهها را دور خودش جمع کرد و گفت میخواهم یک بازی به شما یاد بدهم. هر کس یک تاس دارد و باید به نوبت بیندازد؛ هر چه آمد، به تعدادش چوب کبریت از نفر قبلی میگیرد و به نفر بعدی میدهد. آخر بازی، تعداد کبریتهایی که به نفر آخر رسیده، «محصول» است. بچهها خوشحال شدند، چون فکر میکردند بازی سادهای است. الکس یک قوطی کبریت به نفر اول داد و گفت شروع کنید. دید که هر کس، فقط به تاس خودش نگاه میکند و به خط فکر نمیکند.
نفر اول شش آورد و شش کبریت جلو فرستاد. نفر دوم پنج آورد. نفر سوم دو آورد. نفر چهارم، فقط سه کبریت داشت که بتواند جلو بفرستد، چون نفر قبل فقط سه تا داده بود؛ پس با وجود اینکه پنج آورده بود، نتوانست پنج تا بفرستد. الکس از بچهها پرسید این چه معنایی دارد؟ یکی گفت یعنی هر کس به اندازهٔ تاسش نمیتواند بفرستد. الکس گفت دقیقاً؛ و کبریتهایی که روی زمین مانده، همان چیزی است که ما در کارخانه «کار در جریان» مینامیم.
الکس توضیح داد که در این بازی دو چیز با هم جمع شدهاند: نوسان و وابستگی. تاس، نوسان میسازد؛ نوسان، طبیعی است و بهتنهایی مشکلی ندارد. وابستگی میگوید هر نفر، به آنچه نفر قبل داده محدود است؛ پس نمیتواند در دور خوب، عقبماندگی دور بد را جبران کند. نتیجه، این است که خط، بهطور سیستماتیک، کمتر از میانگین تولید میکند. هر چه تعداد ایستگاهها بیشتر باشد، این اتلاف بیشتر میشود. همان چیزی که در پیادهروی دیده بود، حالا روی کاغذ قابل شمارش بود.
بازی، یک درس دیگر هم داشت: وقتی یکی از ایستگاهها تنبل بازی کرد و عمداً کم فرستاد، کل خط افت کرد. الکس به بچهها گفت ببینید، اگر یک نفر در خط، به نفع خودش کار کند، همه ضرر میکنند. در کارخانه هم همین است: اگر هر بخش فقط به فکر بهرهوری خودش باشد، کارخانه بهعنوان یک کل، بدتر میشود. این جمله، برای بچهها ساده بود و برای الکس، سنگین؛ چون میدانست که خودش سالها همان کار را کرده است.
درسی که به کارخانه برمیگشت
ظهر، بچهها برای ناهار رفتند و الکس به دفترش نگاه کرد. ایدهٔ روشنی داشت: خطی که ریتم ندارد، با نوسان میجنگد و میبازد. اما این ایده، هنوز به کارخانه گره نخورده بود. او باید راهی پیدا میکرد که همان کاری را که فردا صبح با هربی میکرد، در کارخانه هم انجام دهد. و برای این کار، اول باید میفهمید که در کارخانه، «هربی» کدام است.
روز دوم: تصمیم
بعدازظهر، الکس به بچهها گفت امروز میخواهیم یک آزمایش دیگر بکنیم: هربی جلو میرود و بقیه، پشت سرش. بچهها اعتراض کردند که هربی کند است. الکس گفت دقیقاً، و برای همین همه با هم میرسیم. بعد کولهٔ هربی را باز کرد و وسایل اضافهاش را بین بقیه تقسیم کرد. یکی از بچهها پرسید این هم تقلب است؟ الکس خندید و گفت نه، این مهندسی است. فردا صبح، نتیجهاش را میبینید.

