الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۲۷: جلسهای که به بحران رسید
اتاقی پر از عدد
جلسه، در اتاق بزرگی در طبقهٔ آخر برگزار شد. روی میز، گزارش سه کارخانه بود. بیل پیچ، بهجای تبریک، با عدد شروع کرد: بخش در این فصل، همچنان ضرر میدهد. کارخانهٔ بیرینگتون بهتر شده، اما دو کارخانهٔ دیگر بدتر شدهاند. جمع اینها، یعنی بخش هنوز در خطر است. الکس گفت ولی ما داریم بهتر میشویم. پیچ گفت میدانم؛ اما هیئتمدیره، به «بهتر شدن» نگاه نمیکند، به «سود» نگاه میکند.
مدیر کارخانهٔ دوم، مردی خسته و بدبین، گفت مشکل ما بازار است. مدیر کارخانهٔ سوم گفت مشکل ما سرمایه است. هر دو، به نوعی حق داشتند و هر دو، منتظر بودند که کسی نجاتشان بدهد. الکس فهمید که این جلسه، دربارهٔ کارخانهها نیست؛ دربارهٔ این است که چه کسی، مسئول کل است. و هیچکس، خودش را مسئول کل نمیدانست. هر کس، بخش خودش را میدید و از دیگری انتظار داشت.
پیشنهاد پیچ
الکس با خودش فکر کرد: پانزده درصد بهبود، با ظرفیتی که تازه آزاد کرده بود، ممکن بود؛ اما به شرطی که مشتری برای آن ظرفیت پیدا شود. و پیدا کردن مشتری، کار او نبود؛ کار فروش بود. با این حال، میدانست که اگر «نه» بگوید، کارخانه تعطیل میشود. پس قبول کرد. وقتی از دفتر بیرون آمد، احساس میکرد که یک قمار بزرگ را پذیرفته است؛ قماری که در آن، هیچکدام از برگههایش را ندیده بود.
خانه، نیمهشب
این پاسخ، کامل نبود، اما صادقانه بود. جولی گفت همین کافی است برای امشب. بعد دو تا فنجان چای ریخت و کنارش نشست. آنها تا نیمهشب حرف زدند؛ نه دربارهٔ کارخانه، دربارهٔ خودشان. الکس فهمید که رابطه، مثل کارخانه، به جلسههای منظم نیاز دارد؛ نه به جلسههای بحرانی. تا آن روز، آنها فقط وقتی حرف میزدند که چیزی خراب شده بود. و حرف زدن در بحران، همیشه دیر است.
بازگشت به کارخانه
صبح، الکس با تیم جلسه گذاشت و ماجرای پانزده درصد را گفت. باب گفت غیرممکن است. لو گفت با ظرفیت فعلی، فقط اگر بازار بیشتری داشته باشیم ممکن است. رالف گفت باید ببینیم کدام محصول، بیشترین سود را میدهد و روی آن تمرکز کنیم. استیسی گفت و باید موجودی را هم پایین نگه داریم. الکس گفت پس سه کار داریم: بفهمیم کجا ظرفیت داریم، کجا تقاضا داریم، و چگونه این دو را به هم برسانیم. و برای این کار، به فروش نیاز داریم؛ به کسی مثل جانی جانز.
آن تماس، شروع یک همکاری تازه بود؛ همکاریای که در آن، تولید و فروش، بهجای رقابت، باید با هم کار میکردند. الکس میدانست که وعدهٔ تحویل سریع، خطرناک است؛ اگر یک بار بشکند، همهٔ اعتماد از بین میرود. اما میدانست که بدون آن وعده، بازار تازهای ساخته نمیشود. او تصمیم گرفت که فقط در حد ظرفیت واقعی وعده بدهد، نه بیشتر. و این، خودش یک انقلاب کوچک در کارخانه بود: برای اولین بار، فروش قرار نبود از تولید جلو بزند.
فردا، یوناه زنگ زد و گفت چند هفته در دسترس نیست. الکس گفت حالا که بیشتر از همیشه به تو نیاز دارم. یوناه گفت همین خوب است؛ اگر همیشه جواب را از من بگیری، هیچوقت یاد نمیگیری. بعد یک پیشنهاد داد که به نظر ساده میآمد، اما مسیر کارخانه را عوض کرد: دستههای تولید را نصف کنید.

