الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۳۹: سقراط در خانه
گلوگاه تازه
با ورود سفارشهای تازه، خطوط دوباره شلوغ شدند. بعضی محصولات، در مونتاژ میماندند و بعضی قطعهها، دیر میرسیدند. مدیران، دوباره به الکس فشار آوردند که ظرفیت اضافه کنیم. الکس گفت قبل از سرمایهگذاری، باید بفهمیم این بار گلوگاه کجاست. رالف دادهها را آورد: مشکل، در تأمین بعضی مواد اولیه بود که از بیرون میآمد. گلوگاه، این بار بیرون از کارخانه بود. الکس گفت پس این بار، باید با تأمینکنندهها بنشینیم، نه با ماشینها.
این وضعیت، برای تیم تازه بود: تا حالا گلوگاه، همیشه در کارخانه بود. حالا باید با شرکتهای دیگر مذاکره میکردند و آنها دلیلی نداشتند برنامهشان را با کارخانه هماهنگ کنند. استیسی پیشنهاد داد که با تأمینکنندههای اصلی، قرارداد بلندمدت ببندند و در عوض، برنامهریزی مشترک داشته باشند. الکس گفت این کار، به اعتماد نیاز دارد و اعتماد، با یک قرارداد ساخته نمیشود. باید نشان بدهیم که برنامهریزی ما قابل اعتماد است. و این، بار دیگر، به همان اصل قدیمی برمیگشت: قابلیت پیشبینی، یک دارایی است.
کتاب جولی
جولی ادامه داد که سقراط، از روش «اگر... آنگاه» استفاده میکرد: اگر این را قبول داری، آنگاه باید آن را هم قبول کنی. این روش، برای پیشبینی عوارض هم به کار میآید. اگر ظرفیت را زیاد کنیم، آنگاه چه چیزی کم میشود؟ اگر موجودی را بالا ببریم، آنگاه چه چیزی خراب میشود؟ الکس گوش میداد و حس میکرد که دارد درس مدیریت میگیرد، از کسی که مدیر نبود اما زندگی را خوب میفهمید. و این، شاید مهمترین درس آن شب بود: عقل خوب، به رشته و مدرک نیاز ندارد.
تصمیم سخت
تیم، دو راه داشت: یا موجودی بیشتری جلوی گلوگاههای بیرونی نگه دارد و زمان تحویل را کوتاه نگه دارد، یا موجودی را کم نگه دارد و زمان تحویل را بلندتر کند. هر دو، هزینه داشت. الکس از جولی پرسید تو چه میکردی؟ جولی گفت اول میپرسیدم مشتری، کدام را بیشتر میخواهد. الکس گفت مشتری، هر دو را میخواهد. جولی گفت پس باید بفهمی کدام را بیشتر میخواهد. الکس گفت میخواهد تحویل چهار هفتهای داشته باشد. جولی گفت و این، چقدر موجودی میخواهد؟ الکس حساب کرد و گفت بیشتر. جولی گفت پس تصمیم، انتخاب بین بد و بدتر نیست؛ انتخاب بین دو هزینه است. کدام را میتوانی بهتر توضیح بدهی؟
این سؤال، تصمیم را عوض کرد. مسئله، فقط عدد نبود؛ توان توضیح دادن هم بود. اگر کارخانه تحویل چهار هفتهای وعده میداد، مشتری میفهمید و برنامهریزی میکرد. اگر وعده میداد و دیر میکرد، اعتماد از بین میرفت. پس تصمیم، این شد که موجودی بیشتری در نقاط مشخص نگه دارند و در عوض، تحویل را واقعاً چهار هفتهای تضمین کنند. این، یک معاملهٔ آگاهانه بود، نه یک عقبنشینی. الکس یاد گرفت که گاهی، هزینهٔ اضافه، بهای اعتماد است؛ و اعتماد، از هر موجودیای گرانتر است.
درخواست پیچ
این دیدار، برای الکس مهم بود، چون نشان میداد که روش، از مرزهای شخصی عبور کرده است. اسمیت، که تا دیروز رقیب بود، حالا کمک میخواست. الکس با او همان پنج گام را شروع کرد، اما این بار، بیشتر از هر چیز، گوش داد. فهمید که اسمیت، در واقع از ترسِ اشتباه کردن فلج شده بود. اولین کاری که کرد، این بود که به او نشان داد اشتباه کردن، بخشی از یادگیری است. و این، شاید مهمترین چیزی بود که الکس در تمام این سالها یاد گرفته بود: آدمها، با ترس، تغییر نمیکنند؛ با امنیت تغییر میکنند.

