الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۴: مردی در سالن انتظار
پروازی که تأخیر داشت
پرسشی که در جلسهٔ مدیران کارخانهها الکس را رها نمیکرد، ریشه در یک عصر چند هفته قبل داشت؛ عصری که پروازش تأخیر داشت و او در سالن انتظار فرودگاه، بیهدف میان صندلیها قدم میزد. آن روز هنوز خبری از سه ماه و تهدید تعطیلی نبود؛ فقط یک مدیر خسته بود که نمیفهمید چرا کارخانهاش با اینهمه تلاش، به جایی نمیرسد. در همین حال، مردی با کیف چرمی کهنه از کنارش گذشت، ایستاد و با تردید اسمش را صدا زد.
یوناه بود؛ استاد فیزیک دوران دانشجویی الکس، مردی که سالها پیش کلاسش را با معادلههایی پر از سؤال شروع میکرد و هیچوقت جواب آماده نمیداد. الکس او را به خاطر آورد و برای لحظهای احساس کرد دانشجویی جوان است که تکلیفش را ننوشته. یوناه پرسید کجایی و چه میکنی. الکس گفت مدیر کارخانه است، در بیرینگتون. یوناه سر تکان داد، انگار که این جمله، پایان یک معادله باشد.
سؤالی که جواب نداشت
الکس جوابهای آماده داشت: تولید محصول باکیفیت، بهرهوری بالا، اشتغال برای مردم شهر، سهم بیشتر بازار. هر جمله را که میگفت، یوناه سرش را تکان میداد، اما نه از تأیید. در پایان گفت هیچکدام از اینها هدف نیست؛ همه وسیلهاند. اگر هدف را ندانید، نمیتوانید بگویید کاری که میکنید سودمند است یا نه. و بعد جملهای گفت که مثل سوزن در ذهن الکس ماند: بهرهوری، یعنی نزدیک شدن شرکت به هدفش؛ اگر هدف معلوم نباشد، بهرهوری بیمعناست.
بهرهوری، عملِ نزدیک کردن شرکت به هدفش است. هر کاری که شرکت را به هدفش نزدیک نکند، بهرهورانه نیست، هرقدر هم که سخت و پرصدا باشد.
هزینهٔ پرسشهای سقراطی
الکس از این شیوه آزرده شد. او آمده بود از کارش حرف بزند و دلش میخواست کسی تأییدش کند؛ در عوض، پرسشی گرفته بود که جوابش را نمیدانست. یوناه هم کمک نمیکرد. وقتی الکس اصرار کرد که اگر هدفش را اشتباه میگوید، خودش بگوید چیست، یوناه گفت این را نمیتوانم به تو بدهم؛ اگر بگویم، فقط یک جملهٔ حفظی میشود. این پاسخ، هم درست بود و هم تحقیرآمیز؛ و الکس در همان لحظه فهمید که چرا آدمها از پرسش خوششان نمیآید: پرسش، مسئولیت را به خودشان برمیگرداند.
آن گفتوگو، در نگاه اول شکستی کوچک بود؛ در واقع اولین ترک در دیوار باورهای الکس. او سالها با این فرض زندگی کرده بود که مدیریت یعنی بهتر انجام دادن کارهای موجود. حالا کسی از او میپرسید اصلاً چرا این کارها را انجام میدهیم. این پرسش، خطرناک بود، چون میتوانست همهٔ برنامهها، معیارها و حتی بخشی از هویت حرفهای او را زیر سؤال ببرد. آدمها معمولاً به همین دلیل، چنین پرسشهایی را دور میزنند.
اینکه این پرسش تا این حد آزاردهنده بود، خودش نشانهٔ خوبی بود. آدمها وقتی از پرسشی ناراحت میشوند که جوابش را نمیدانند و میدانند که باید بدانند. الکس سالها مدیر بود و هر روز تصمیم میگرفت؛ حالا کسی از او میپرسید این تصمیمها برای چه هدفی بود؟ پاسخ نداشتن به این سؤال، فقط یک ضعف فکری نبود؛ تهدیدی بود برای اعتبار حرفهایاش. به همین دلیل، ذهنش سعی میکرد پرسش را کوچک کند: یوناه آدم عجیبی است، حرفش را جدی نگیر. اما پرسش، کوچک نمیشد و در جلسهٔ بعد، دوباره سر بلند کرد.
در جلسهٔ مدیران کارخانهها، این پرسش دوباره برگشت. الکس به اعداد روی تخته نگاه میکرد و ناگهان فهمید که تمام آن اعداد، به یک چیز اشاره میکنند و هیچکدام اسمش را نمیبرند. او در دل، جوابی را که یوناه میخواست، پیدا کرد؛ جوابی که آنقدر ساده بود که گفتنش خجالت داشت و آنقدر بنیادی بود که همهچیز را عوض میکرد.

