الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۳۵: جدول تناوبی سازمان
نظم در آشفتگی
لو، روی تخته یک جدول کشید و گفت صد و پنجاه سال پیش، شیمیدانها با یک مشکل روبهرو بودند: مواد، بینهایت متنوع بودند و هیچکس نمیدانست از کجا شروع کند. بعد، کسانی مثل مندلیف، به جای فهرست کردن همهٔ مواد، به دنبال الگویی رفتند که همه را توضیح بدهد. نتیجه، جدول تناوبی بود؛ چارچوبی که نه همهچیز را میگفت، نه هیچچیز را پنهان میکرد. الکس پرسید ما چه چیزی از این میتوانیم یاد بگیریم؟ لو گفت اینکه به جای حل تکتک مسئلهها، دنبال ساختار مشترکشان بگردیم.
این ایده، برای تیم تازه بود. آنها تا حالا هر مسئله را جدا حل کرده بودند: یک ماشین، یک سفارش، یک مشتری. حالا لو میگفت شاید همهٔ این مسئلهها، یک ساختار مشترک داشته باشند. رالف گفت در دادهها، همین را میبینم: هر جا مشکل داریم، یک نقطه هست که ظرفیتش با تقاضا نمیخواند یا یک قاعده که کسی سراغش نمیرود. استیسی گفت پس مشکل، همیشه یک چیز است، با لباسهای مختلف. لو گفت دقیقاً؛ و اگر لباس را بشناسیم، میتوانیم سریعتر درمان کنیم.
روش دانشمند
تیم، چهار سؤال را روی سه کارخانه آزمود. کارخانهٔ اول، گلوگاهش ماشین بود. کارخانهٔ دوم، گلوگاهش بازار بود: ظرفیت کافی داشت، اما سفارش کافی نداشت. کارخانهٔ سوم، گلوگاهش یک قاعدهٔ خرید بود که مواد را دیر میرساند. سه کارخانه، سه نوع گلوگاه، اما یک ساختار. این کشف، برای الکس مهم بود، چون نشان میداد که روش کارخانه، قابل تعمیم است؛ فقط باید نوع گلوگاه را تشخیص داد. و تشخیص، همیشه آسان نبود.
بازی با یک ایده
این جدول، به تدریج به زبان مشترک بخش تبدیل شد. وقتی مشکلی پیش میآمد، اولین سؤال این بود: این مورد، در کدام ستون است؟ این سؤال، بحث را از «مقصر کیست» به «نوع مسئله چیست» منتقل میکرد و همین، جلسهها را کوتاهتر و تصمیمها را روشنتر میکرد. لو گفت علم، همین است: یک چارچوب ساده که پیچیدگی را قابل فهم میکند، بدون اینکه آن را حذف کند.
این نکته، برای الکس مهم بود: چارچوب خوب، همهچیز را توضیح نمیدهد؛ جای نادانستهها را نشان میدهد. تیم، خانهٔ خالی را پر کرد: برای گلوگاه بازار، سه علامت تعریف کردند (سفارشهای از دست رفته، قیمتهای ردشده، ظرفیت بلااستفاده مداوم) و سه درمان (بازار تازه، قیمتگذاری بر اساس ظرفیت، محصول تازه). این خانهٔ تازه، بعداً در تصمیمهای جانی جانز و قرارداد اروپایی، دقیقاً به کار آمد. چارچوب، وقتی کامل شد که جای خالیاش دیده شد.
پنج گام، در افق
آخر جلسه، الکس گفت حالا که ساختار را میشناسیم، باید آن را به یک روش تبدیل کنیم؛ روشی که هر کسی بتواند دنبال کند، بدون اینکه نیاز به حضور من یا یوناه داشته باشد. این جمله، تیم را به فکر فرو برد. آنها تا حالا، همهچیز را از یوناه گرفته بودند: تعریفها، تشخیص، درمان. حالا باید خودشان، تجربهشان را به یک روش تبدیل میکردند. و این، سختترین کار بود، چون روش، باید ساده باشد و در عین حال، همهٔ پیچیدگیها را در خود داشته باشد.
رالف پیشنهاد داد که مسیر کارخانه را از اول تا آخر بنویسند: چه کاری کردند، به چه ترتیبی، با چه نتیجهای. لو گفت این، شروع خوبی است؛ از تجربه، روش بیرون میآید، نه از نظریه. باب گفت ولی تجربهٔ ما، پر از اشتباه بوده. لو گفت اشتباهها هم بخشی از روشاند؛ آنها به ما میگویند چه کاری نکنیم. الکس گفت پس بنویسیم؛ همهچیز را، از روز اول. و همین تصمیم، به کشف پنج گام انجامید.

