الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۲۹: سفارش هزارتایی
درخواستی که غیرممکن بود
مشتری، شرکتی بزرگ بود که هزار قطعه میخواست، آن هم در دو هفته. الکس اول گفت غیرممکن است؛ ظرفیت گلوگاه، در دو هفته کمتر از هزار قطعه بود. جانی گفت این مشتری، اگر راضی شود، سفارشهای سال بعدش هم مال ماست. الکس گفت نمیتوانم قبول کنم و بعد دیر تحویل بدهم؛ این بدتر از رد کردن است. جانی گفت پس راهی پیدا کن. الکس با تیم نشست و به جای پرسیدن «چرا نمیشود»، پرسید «چه چیزی میشود کرد؟»
باب پیشنهاد داد اضافهکاری کنند. لو گفت با اضافهکاری، کمی بیشتر از این ممکن است. رالف گفت شاید بتوانیم بخشی را به کارخانهٔ دیگر بسپاریم. استیسی گفت یا با مشتری مذاکره کنیم که تحویل، پلهای باشد. همین جمله، در را باز کرد. الکس پرسید یعنی چه؟ استیسی گفت یعنی به جای هزار قطعه در دو هفته، دویستوپنجاه قطعه در هر هفته، به مدت چهار هفته. مشتری، در هفتهٔ دوم اولین محموله را میگیرد و میتواند کارش را شروع کند.
پیشنهاد چهار هفتهای
مدیر خرید چند دقیقه حساب کرد و بعد گفت این منطق، درست است. اما یک شرط داشت: اگر یک هفته دیر شود، جریمه. الکس قبول کرد. جانی زیر میز، پای الکس را زد، چون میدانست که این شرط، ریسک دارد. اما الکس مطمئن بود، چون این بار برنامه، بر اساس ظرفیت واقعی گلوگاه بسته شده بود، نه بر اساس آرزو. وقتی از جلسه بیرون آمدند، جانی گفت امیدوارم بدانی چه کردهای. الکس گفت میدانم؛ ریسک کردهام، اما ریسکی که محاسبه شده است.
هفتهٔ اول
هفتهٔ دوم و سوم هم گذشت، با یک تأخیر یکروزه که با اضافهکاری جبران شد. مشتری، در پایان هفتهٔ چهارم، همهٔ هزار قطعه را داشت. مدیر خرید تماس گرفت و تشکر کرد و گفت این اولین بار در سه سال گذشته است که یک تأمینکننده، سر وقت تحویل داده. جانی، از این تماس، هیجانزده به دفتر الکس آمد و گفت این مشتری، سال بعد دو برابر میخواهد. الکس خندید، اما در دلش میدانست که این موفقیت، مسئلهٔ تازهای میسازد: ظرفیت.
عددی که بد به نظر میرسید
در پایان ماه، لو گزارش را آورد. کارخانه، بهترین ماه خودش را داشت: توان عملیاتی بالا، موجودی پایین، تحویل بهموقع. اما در گزارش رسمی، سود کمی پایینتر از ماه قبل بود. الکس تعجب کرد. لو توضیح داد که با کاهش موجودی، بخشی از «سود» حسابداری از بین رفته است؛ چون موجودی، در ترازنامه دارایی است. به عبارت دیگر، کارخانه پول بیشتری به دست آورده بود، اما گزارش، سود کمتری نشان میداد. الکس گفت پس گزارش، ما را تنبیه میکند که درست کار کردهایم.
آن شب، الکس به خانه رفت و برای اولین بار در چند هفته، شام را با جولی و بچهها خورد. جولی پرسید گزارشها چطور است؟ الکس گفت خوب است، ولی بعضیها فکر میکنند بد است. جولی خندید و گفت این، شبیه زندگی ماست. الکس پرسید یعنی چه؟ جولی گفت از بیرون، بعضیها فکر میکنند ما خوشبختیم؛ از درون، ما میدانیم چه سختیای کشیدهایم. و هیچکدام، تمام واقعیت نیست.

