الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۳۰: هفده درصد
دو عدد، یک واقعیت
لو، با روش تازهاش، بهبود ماه را هفده درصد محاسبه کرد. گزارش رسمی، دوازدهونیم درصد نشان میداد. هر دو عدد، از یک ماه میآمدند، اما دو داستان متفاوت میگفتند. لو گفت تفاوت، در نحوهٔ ارزشگذاری موجودی است. هیلتون اسمیت، معاون کنترلر بخش، گزارش را دید و گفت این محاسبه، غیراستاندارد است و باید با روش رسمی سنجیده شود. الکس گفت روش رسمی، ما را به بحران رسانده بود. اسمیت گفت روش رسمی، قانون است.
این بحث، در نگاه اول فنی بود؛ در واقع سیاسی بود. اگر بهبود، با روش رسمی سنجیده میشد، کارخانه کمتر از حد انتظار به نظر میرسید و تعطیلیاش توجیه میشد. اگر با روش تازه سنجیده میشد، کارخانه نجات مییافت. لو تصمیم گرفت هر دو عدد را ارائه بدهد و توضیح بدهد که چرا تفاوت دارند. الکس گفت فکر میکنی کسی گوش میدهد؟ لو گفت حداقل یک نفر باید گوش بدهد: بیل پیچ، چون او باید تصمیم بگیرد.
بازدید بکی برنساید
برنساید بعد از بازدید، در دفتر الکس نشست و گفت سفارش بعدی، ده هزار قطعه است، نه هزار. الکس اول فکر کرد شوخی میکند. برنساید گفت جدی است؛ اگر بتوانید به همین کیفیت و سرعت ادامه بدهید، ما حاضریم همهٔ سفارشهایمان را به شما بدهیم. الکس با احتیاط گفت باید ظرفیت را حساب کنیم. برنساید گفت همین احتیاط، دلیل اعتماد من است. بعد بلند شد و رفت. الکس در دفتر ماند و به عدد ده هزار نگاه کرد؛ عددی که هم فرصت بود و هم تهدید.
این سفارش، از یک جهت دیگر هم مهم بود: نشان میداد که کاهش موجودی و کوچک کردن دستهها، برخلاف تصور رایج، کارخانه را ضعیف نکرده است. اگر کارخانه به همان روش قبلی ادامه میداد، حتی با بهترین ماشینها، نمیتوانست ده هزار قطعه را با این کیفیت تحویل بدهد. بهبود، ظرفیت تازهای ساخته بود که قبلاً دیده نمیشد؛ و این ظرفیت، حالا مشتری پیدا کرده بود. الکس فهمید که رشد، وقتی پایدار است که ظرفیت و تقاضا، همزمان و همجهت رشد کنند.
آشتی
آنها در پارک نشستند و برای اولین بار، دربارهٔ آینده حرف زدند؛ نه دربارهٔ کارخانه، دربارهٔ خودشان. الکس فهمید که آشتی، یک لحظه نیست؛ یک فرایند است با جزئیات روزمره. جولی هم فهمید که الکس، همان آدم قبلی نیست؛ نه به این خاطر که کامل شده، بلکه به این خاطر که بالاخره فهمیده است مشکل کجاست. هر دو میدانستند که هنوز کار دارند، اما برای اولین بار، جهتشان یکی بود.
فردا، روز حساب
فردا صبح، جلسهٔ دفتر مرکزی بود. بیل پیچ، لو و هیلتون اسمیت هم دعوت بودند. الکس میدانست که این جلسه، سرنوشت کارخانه را تعیین میکند. لو هم میدانست که باید از عدد هفده درصد دفاع کند. آن شب، هر دو دیروقت بیدار ماندند و اعداد را مرور کردند. الکس گفت اگر ما را تعطیل کنند، چه میکنی؟ لو گفت میروم جای دیگری حسابدار میشوم؛ ولی قبلش، یک بار دیگر به آنها میگویم که اشتباه میکنند. الکس خندید و گفت این، بهترین تعریف از وفاداری است.
صبح، وقتی وارد ساختمان دفتر مرکزی شدند، الکس یاد روزی افتاد که با همین ترس، از همین در وارد شده بود. آن روز، سه ماه فرصت داشت و هیچ جوابی نداشت. امروز، جواب داشت، اما هنوز باید آن را ثابت میکرد. تفاوت این دو روز، همهٔ چیزی بود که در این مدت یاد گرفته بود: جواب، به تنهایی کافی نیست؛ باید بتوانی آن را در جمعی که باورت ندارد، نشان بدهی.

