الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۱۳: پیادهروی پیشاهنگها
ابتدای راه جنگلی
مسیر، از پشت مدرسه شروع میشد و به یک دریاچهٔ کوچک میرسید. ده پسر با کولههای سنگین و کلاههای یکسان، اول صف ایستاده بودند و الکس نقشه را باز کرد. قرار بود تا غروب به اردوگاه برسند؛ مسیری هشت کیلومتری که برای بچهها طولانی بود. الکس با خودش فکر کرد که این یک پیادهروی ساده است و بعد از آن، میتواند بقیهٔ روز را به کارهای کارخانه برسد. این فرض، چند ساعت بعد فرو ریخت؛ اما نه به شکلی که انتظار داشت.
نیم ساعت اول، همه با هم راه میرفتند. بعد صف شروع کرد به کشیدن. دو پسر جلو افتادند، یکی وسط راه ایستاد تا بند کفشش را ببندد، یکی دیگر از کولهاش شکایت کرد. الکس جلوتر رفت و از بچهها خواست نزدیک هم بمانند. چند دقیقه بعد، دوباره فاصله افتاد. او تصمیم گرفت سرعت گروه را اندازه بگیرد: یک نقطهٔ مشخص را انتخاب کرد و زمان عبور هر پسر را نوشت. نتیجه، عجیب بود: میانگین سرعت گروه، از سرعت کندترین پسر هم کمتر بود.
هربی، آخر صف
الکس فهمید که این الگو را قبلاً دیده است. در کارخانه هم هر ایستگاه با سرعت خودش کار میکند؛ بعضی سریعتر از تقاضا، بعضی کندتر. قطعهها جلوی ایستگاه کند میایستند و صف تشکیل میشود. کسی گردن نمیگیرد که چرا صف جلو نمیرود، چون هر کس فقط به ایستگاه خودش نگاه میکند. در جنگل هم همین بود: هر پسر فقط به راه رفتن خودش فکر میکرد و کسی مسئول سرعت کل گروه نبود. نتیجه، سرعتی بود که هیچکس انتخابش نکرده بود.
فاصلهای که پر نمیشود
الکس شروع کرد به محاسبه. اگر هر پسر بهطور متوسط پنج دقیقه در ساعت عقب بیفتد، در هشت ساعت، چهل دقیقه میشود؛ اما این چهل دقیقه، چهل دقیقهٔ خطی نیست، چون هر تأخیر، تأخیر بعدی را بزرگتر میکند. در انتهای مسیر، گروه نه چهل دقیقه، بلکه نزدیک دو ساعت دیرتر رسید. این همان چیزی بود که یوناه گفته بود: نوسانهای کوچک، در زنجیرهٔ وابسته، جمع میشوند. الکس برای اولین بار، آن جمله را نه بهعنوان یک نظریه، بلکه بهعنوان یک تجربهٔ بدنی فهمید.
با این حال، یک چیز در محاسبهاش نمیگنجید. اگر مشکل، نوسان بود، پس چرا صف جلو نمیرفت، حتی وقتی همه با تمام توان راه میرفتند؟ جواب، در همان اردوگاه به او رسید: بعضی از بچهها، وقتی میرسیدند، برای اینکه عقب نمانند، میدویدند. دویدن، خستگی میآورد و خستگی، کندی. سیستم، خودش را با نوسان تطبیق میداد، اما به قیمت انرژی بیشتری که هدر میرفت. اتلاف، نه در سرعت کم، بلکه در بینظمی نهفته بود.
این الگو، در کارخانه نامی هم داشت: عجله و انتظار. هر بخش، برای اینکه عقب نماند، بیشتر از نیاز میساخت؛ بعد محصولش جلوی بخش بعدی میایستاد و منتظر میماند. انرژی و سرمایه، صرف ساختن چیزی میشد که هنوز وقتش نبود. الکس در جنگل دید که این رفتار، از بدی آدمها نمیآید؛ از این میآید که هر کس فقط فاصلهٔ خودش تا نفر جلویی را میبیند و کسی تصویر کل را ندارد.
شبِ اردوگاه
شب، بچهها دور آتش نشستند و الکس در چادرش، دفترچه را باز کرد. چند صفحه پر از عدد و نمودار بود. او فهمیده بود که مشکل کارخانه، کمبود تلاش نیست؛ مشکل، همان چیزی است که امروز در جنگل دیده بود: جریانی که به حال خود رها شده و هیچکس ریتمش را تعیین نمیکند. فردا صبح، میخواست یک آزمایش ترتیب بدهد تا این ایده را به بچهها نشان بدهد؛ آزمایشی با تاس و چوب کبریت.

