الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۳۲: شام کنار شمع
جشن دو نفره
جولی، برای جشن ارتقا، رستورانی قدیمی و آرام انتخاب کرد. روی میز شمع بود و الکس، برای اولین بار در سالها، بدون تلفن سر میز نشست. جولی گفت حالا که مدیر بخش شدهای، یک سؤال دارم: اگر یوناه نبود، تو الان کجا بودی؟ الکس فکر کرد و گفت احتمالاً همان کارخانهٔ تعطیلشده، با یک گزارش خوب و یک واقعیت بد. جولی گفت پس چرا خودت به این چیزها نرسیدی؟ الکس گفت چون فکر میکردم میدانم، و همین، بزرگترین مانعم بود.
جولی گفت میدانی عجیبترین چیز برای من چیست؟ یوناه هیچوقت جواب نداده؛ فقط سؤال کرده. الکس گفت درست است؛ و همین، کارساز بود. جولی گفت چطور؟ الکس گفت چون وقتی جواب را از کسی میگیری، آن را حفظ میکنی؛ وقتی خودت پیدا میکنی، مالکش میشوی. جولی خندید و گفت این، دربارهٔ بچهها هم صادق است. من هر بار که به شارون میگویم تکالیفش را انجام بده، بحث میکنیم؛ ولی وقتی خودش تصمیم گرفت، انجام داد. الکس گفت پس تو هم یوناه هستی.
چالش سه کارخانه
این پرسش، همراه الکس تا خانه آمد. او در کارخانه، تیمش را با تجربه قانع کرده بود؛ اما تیمش، آدمهایی بودند که هر روز کنارش بودند و تغییر را میدیدند. مدیران دو کارخانهٔ دیگر، نه او را میدیدند و نه تغییری را. برای آنها، او فقط یک مدیر تازه بود که از یک کارخانهٔ کوچک آمده و فکر میکند همهچیز را میداند. هر جملهای که شبیه نصیحت باشد، مقاومت میسازد؛ هر دستوری که بدون زمینه باشد، فقط اطاعت ظاهری میآورد.
این تماس، یک الگو ساخت. الکس تصمیم گرفت با هر سه مدیر، همین کار را بکند: اول گوش دادن، بعد سؤال، و در آخر، اگر لازم بود، پیشنهاد. این روش، کندتر از دستور دادن بود، اما یک مزیت بزرگ داشت: مدیرها خودشان مسئله را تعریف میکردند و بنابراین، مالک حل آن هم میشدند. الکس فهمید که در سطح بخش، بزرگترین خطر، این نیست که کسی جواب را نداند؛ این است که کسی جواب را از دیگری بگیرد و هیچوقت آن را باور نکند.
برنامهٔ روز اول
صبح، الکس زودتر از همه به دفتر بخش رفت. دفتر، بزرگتر از دفتر قبلی بود و پنجرهای رو به پارکینگ داشت. روی میز، سه پرونده بود: سه کارخانه، سه مدیر، سه تاریخ. الکس پروندهها را باز کرد و شروع کرد به خواندن؛ نه برای پیدا کردن جواب، برای پیدا کردن سؤال. این تفاوت کوچک، تمام روش کارش را عوض میکرد: از مدیری که جواب میدهد، به مدیری که مسئله را میسازد تا دیگران جواب بدهند.
این فهرست سؤالها، بعداً به یکی از ابزارهای اصلی الکس تبدیل شد. او در هر بازدید، پیش از هر چیز، همین سه سؤال را میپرسید و بعد سکوت میکرد. سکوت، سختترین بخش کار بود؛ چون مدیرها عادت دارند وقتی کسی سؤال میپرسد، فوراً جواب بدهند یا نصیحت کنند. اما الکس یاد گرفته بود که سکوت، فضا میسازد و فضا، جواب را بیرون میآورد. این درس را از یوناه گرفته بود و حالا، در سطح بخش، دوباره به کار میبرد. تنها تفاوت این بود که این بار، خودش جای یوناه نشسته بود.
اولین پرونده، کارخانهٔ دوم بود؛ همان که مدیرش گفته بود مشکل ما بازار است. الکس یادداشت کرد: بازار، یا ترس از بازار؟ بعد پروندهٔ سوم را باز کرد: مشکل ما سرمایه است. یادداشت کرد: سرمایه، یا ترس از اشتباه؟ دو جمله، دو بهانه، و پشت هر دو، احتمالاً یک باور قدیمی. الکس نمیدانست که درست است یا نه؛ اما میدانست که برای فهمیدن، باید به آنجا برود و گوش کند.

