الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۲۸: نصف کردن دستهها
پیشنهادی که به نظر بیربط بود
یوناه، در همان تماس کوتاه، گفت اگر میخواهی تحویل سریعتر شود و موجودی کم شود، دستههای تولید را نصف کن. الکس گفت نصف کردن دسته، زمان آمادهسازی را دو برابر میکند و هزینه را بالا میبرد. یوناه گفت شاید؛ اما زمان تحویل را نصف میکند و موجودی را پایین میآورد. پرسید کدامیک، برای مشتری ارزش بیشتری دارد؟ الکس جوابی نداشت. یوناه گفت قبل از رد کردن، حساب کن که زمان آمادهسازی، چقدر از ظرفیت گلوگاه را میخورد. اگر گلوگاه، وقت اضافه داشته باشد، دستهٔ کوچکتر، ارزانتر است.
الکس با باب و استیسی نشست و حساب کرد. معلوم شد که زمان آمادهسازی، در بیشتر ماشینها، بخش کوچکی از ظرفیت را میخورد؛ اما در گلوگاه، این زمان، گران بود. پس تصمیم گرفتند دستهها را در همهجا نصف کنند، جز در گلوگاه؛ و در گلوگاه، دستهها را بزرگ نگه دارند. این تصمیم، در نگاه اول ناهماهنگ بود، اما منطقی داشت: هر جا ظرفیت اضافه است، دستهٔ کوچک، چیزی را خراب نمیکند؛ و در گلوگاه، هر دقیقهٔ اضافه، طلاست.
مقاومت خط
این جمله، همهٔ مسئله را روشن کرد: سرپرست، دروغ نمیگفت؛ او بر اساس معیاری ارزیابی میشد که با هدف کارخانه نمیخواند. الکس دستور داد که برای یک دورهٔ آزمایشی، ارزیابی سرپرستها بر اساس تحویل بهموقع و موجودی باشد، نه بهرهوری ماشین. این تغییر، در ظاهر اداری بود؛ در واقع، قلب ماجرا بود. تا وقتی معیار، بهرهوری بود، هیچ دستهٔ کوچکی اجرا نمیشد. معیار، رفتار را میسازد.
فروش، با یک وعدهٔ تازه
این سفارش آزمایشی، برای الکس مهمتر از هر سفارش بزرگی بود. میدانست که شهرت کارخانه، با یک تحویل ساخته نمیشود، اما با یک تأخیر خراب میشود. دستور داد این سفارش، در فهرست اولویت اول باشد و هر روز، وضعیتش را گزارش کنند. این کار، در نگاه اول اغراقآمیز بود؛ اما الکس میدانست که اولین مشتری بعد از تغییر، مهمترین مشتری است، چون او شاهد تغییر است و اگر راضی شود، بقیه را قانع میکند.
دستهٔ کوچک، اثر بزرگ
با این حال، یک مشکل تازه ظاهر شد: تأمینکنندهها. دستهٔ کوچکتر، یعنی سفارشهای بیشتر و کوچکتر از تأمینکنندهها، و بعضیشان حاضر نبودند. الکس با چند تأمینکننده مذاکره کرد و بعضیشان را قانع کرد که با برنامهریزی بهتر، هزینهشان بالا نمیرود. اما بعضیها قبول نکردند. این نشان میداد که تغییر در یک کارخانه، به زنجیرهٔ تأمین هم سرایت میکند؛ و گلوگاه، گاهی بیرون از دیوارهای کارخانه است.
آن هفته، الکس برای اولین بار احساس کرد که کارخانه، به جای دویدن، راه میرود. اما او میدانست که این آرامش، موقتی است. جانی جانز زنگ زد و گفت مشتری بزرگتری پیدا کرده است: کسی که هزار قطعه میخواهد، در دو هفته. الکس گفت ما نمیتوانیم. جانی گفت پس بیا با هم فکر کنیم که چطور میتوانیم.

