الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۱۰: زبان تازهٔ تیم
پیش از سفر
الکس بلیت نیویورک را برای آخر هفته گرفته بود، اما پیش از رفتن باید تیمش را همراه میکرد. سه تعریف یوناه، در ذهن او روشن بود؛ در ذهن باب دانووان، هنوز نه. جلسه را در اتاق کنفرانس کوچک کنار خط گذاشت و لو، استیسی و رالف را هم آورد. باب همان اول گفت اگر این سه کلمه آنقدر مهماند، چطور سی سال است که هیچکس در این کارخانه اسمشان را نبرده؟ الکس گفت شاید چون هیچکس به ما نگفته بود که از کدام سوراخ باید به کارخانه نگاه کرد.
لو، مثل همیشه، تعریفها را به زبان اعداد ترجمه کرد. گفت توان عملیاتی، پولی است که وارد میشود؛ موجودی، پولی است که داخل سیستم خوابیده؛ هزینهٔ عملیاتی، پولی است که برای گرداندن سیستم خارج میشود. بعد چیزی گفت که سالن را ساکت کرد: پس ماشینها، ساختمان، ابزارآلات و زمین هم موجودیاند؛ چون همه، پولی هستند که ما سرمایهگذاری کردهایم تا در نهایت چیزی بفروشیم. استیسی زیر لب گفت یعنی سرمایهگذاری و موجودی، یک چیزند. لو گفت دقیقاً؛ و این یعنی هر تصمیمی که سرمایه را زیاد کند، در همین معادله دیده میشود.
مخالفت باب
این تمایز، برای تیم تازه بود. آنها سالها فکر میکردند مدیریت یعنی بهتر کردن همهچیز بهطور همزمان. حالا کسی میگفت باید ترتیب داشته باشیم: اول بفهمیم چه چیزی ما را به هدف نزدیک میکند، بعد بقیه را حول آن بچینیم. باب گفت این یعنی بعضی چیزها را قربانی میکنیم. الکس گفت نه، یعنی بعضی چیزها را از جای اول برمیداریم؛ و این کار، بدون یک زبان مشترک، غیرممکن است.
کارخانه از نگاه سه عدد
آن جلسه، دو ساعت طول کشید و به نتیجهٔ عجیبی رسید: هیچکس پیشنهاد نکرد که کار بیشتری بکنیم. همه فهمیدند که مشکل، کمبود تلاش نیست؛ مشکل این است که تلاشها در جهتهای مختلف خرج میشود. برای اولین بار، تیم به جای پرسیدن «چطور بیشتر کار کنیم؟» پرسید «کدام کار، بیشترین اثر را دارد؟» این پرسش، آغازی بود برای ورود به قلمرویی که یوناه از آن حرف میزد: قلمروی محدودیتها.
در پایان جلسه، الکس گفت جمعه به نیویورک میرود تا یوناه را ببیند. باب پرسید چه چیزی از او میپرسی؟ الکس گفت یک چیز: اگر این سه عدد درست است، پس چرا کارخانهای که در آن همه کار میکنند، همیشه از کارخانهای که در آن بعضیها بیکارند عقب میماند؟ باب خندید و گفت اگر جواب این را پیدا کردی، به من هم بگو. الکس گفت اگر پیدا کنم، اول به تو میگویم؛ چون تو تنها کسی هستی که میتوانی جواب را در خط پیاده کنی.
جمعه صبح، با کیف کوچکی که جولی برایش بسته بود، سوار هواپیما شد. جولی موقع خداحافظی گفت آخر هفته منتظرت هستم؛ الکس گفت برمیگردم. این بار، خودش هم نمیدانست که آن جمله تا چه حد دوام میآورد.

