الیاهو ام. گلدات (Eliyahu M. Goldratt) و جف کاکس (Jeff Cox)
فصل ۲۵: گلوگاهی در کار نیست
بازدید دوم
یوناه برای دومین بار به کارخانه آمد. این بار، الکس با افتخار گفت ظرفیت گلوگاه را بالا بردهایم، موجودی را کم کردهایم و تحویلها بهتر شده است. یوناه گوش داد و بعد پرسید پس چرا مونتاژ نهایی، هنوز میخوابد؟ الکس گفت فکر میکنیم گلوگاه تازهای پیدا شده. یوناه گفت برویم ببینیم. سر خط، چند دقیقه ایستاد و بعد گفت گلوگاه تازهای در کار نیست؛ مشکل، خودِ سیستم اولویتگذاری ماست. الکس ماتش برد.
یوناه توضیح داد: برچسب سرخ، همهٔ قطعههایی را که از گلوگاه میگذرند اول میفرستد؛ اما بعضی محصولات، قطعههای سبزی دارند که از گلوگاه نمیگذرند و همانها هم لازماند. این قطعههای سبز، ته صف میمانند. نتیجه این است که قطعهٔ اصلی آماده است و قطعهٔ فرعی نیست؛ محصول نمیشود و در مونتاژ، همه منتظر میمانند. الکس گفت یعنی سیستمی که برای کمک ساختم، خودش گلوگاه شد. یوناه گفت نه خودش؛ سیاستی که پشتش بود.
قطعهٔ گمشده
راهحل، ساده ولی دردناک بود: سیستم برچسب را طوری تغییر دادند که هر محصول، مجموعهٔ کاملی از قطعهها را با هم داشته باشد. یعنی اگر یک محصول به ده قطعه نیاز دارد، هر ده قطعه با اولویت یکسان حرکت میکنند. این کار، ظاهراً کارایی را کم میکرد، چون بعضی قطعهها مجبور بودند منتظر همگروهیشان بمانند. اما در عمل، زمان تحویل محصول نهایی کم شد، چون دیگر کسی در مونتاژ منتظر قطعهٔ گمشده نمیماند. الکس فهمید که بهینهسازی جزء، همیشه به نفع کل نیست.
قاعدهای که باید عوض میشد
نتیجه، بعد از دو هفته روشن شد: زمان تحویل محصول نهایی، بهطور محسوس کم شد و موجودی، فقط کمی بالا رفت. این یعنی معاملهٔ خوبی کرده بودند: کمی موجودی بیشتر، در عوض جریان بسیار بهتر. الکس این را به تیم یادآوری کرد: همیشه یک معامله وجود دارد، اما معاملهٔ خوب، معاملهای است که در آن، کل سیستم بهتر شود، نه یک عدد. بیشتر مدیرها، عددی را که در گزارش میبینند، با کل سیستم اشتباه میگیرند.
درسِ یوناه
یوناه، قبل از رفتن، جملهای گفت که الکس آن را روی تختهٔ اتاق جلسه نوشت: وقتی گلوگاه را باز میکنی، انتظار نداشته باش که مشکل تمام شود؛ انتظار داشته باش که مشکل، شکل عوض کند. گفت بیشتر مدیرها، بعد از اولین پیروزی، فکر میکنند کار تمام شده و به همان روش ادامه میدهند. بعد، وقتی مشکل تازه ظاهر میشود، فکر میکنند روششان غلط بوده و به روش قبلی برمیگردند. در حالی که روش درست، روشی است که انتظار تغییر مشکل را دارد.
این اتفاق، یکی از مهمترین درسهای آن ماه بود: وقتی مردم قاعده را دور میزنند، معمولاً سیستم چیزی را از آنها دریغ کرده است. تنبیه، علامت را پنهان میکند، نه علت را. الکس تصمیم گرفت جلسهای بگذارد و از سرپرستها بپرسد کدام قاعده، کارشان را سخت میکند. پاسخها، فهرست بلندی از قواعد قدیمی بود که هیچکس جرئت نکرده بود زیر سؤال ببرد. این فهرست، بعداً به یکی از ابزارهای اصلی بهبود تبدیل شد.
با همهٔ اینها، الکس میدانست که کارخانه هنوز به هدفش نرسیده است. گزارشها بهتر شده بود، اما بخش، هنوز در خطر بود. و بزرگترین خطر، نه در کارخانه بود و نه در ماشینها؛ در جلسهٔ بعدی دفتر مرکزی بود، جایی که قرار بود دربارهٔ آیندهٔ کل بخش تصمیم بگیرند.

