ال ریس و جک تروت (Al Ries and Jack Trout)
فصل ۹: قدرت نام
نام، قلابِ ذهن است
فصل قبل دربارهٔ تغییر معنای رقیب بود؛ این فصل میگوید حتی بهترین استراتژی هم بدون نام مناسب در ذهن نمینشیند. ریس و تروت نام را قلابی میدانند که برند را روی نردبان ذهن آویزان میکند. در جامعهٔ سرریزشده، نام تنها چیزی است که مشتری در اولین برخورد با محصول میبیند و بعد از آن، همهٔ ویژگیها و احساسها را به همان قلاب میآویزد. به همین دلیل، انتخاب نام را مهمترین تصمیم بازاریابی مینامند؛ مهمتر از لوگو، بستهبندی و حتی کمپین تبلیغاتی. پرسش فصل این است: چه چیزی یک نام را به یک جایگاه تبدیل میکند و چه چیزی آن را به یک برچسب فراموششدنی؟
نام خوب سه کار همزمان میکند: محصول را در دستهٔ درست قرار میدهد، مزیت اصلی را به ذهن میآورد و از رقبا جدا میشود. نام «هد اند شولدرز» بهجای یک نام خنثی، به مشکل شوره سر اشاره میکند. «دایهارد» برای باتری، عمر طولانی را در خود دارد. «کلوزآپ» برای خمیردندان، به تمیزی و نفس تازه اشاره میکند. این نامها ادعا نمیکنند؛ خودشان شروع جایگاهسازیاند. در مقابل، نامهای خنثی و بیمعنا، همهٔ بار ساختن معنا را بر دوش تبلیغات میاندازند؛ و تبلیغات در جامعهٔ شلوغ، معمولاً این بار را نمیتواند تنها بکشد.
قواعد کلیدی انتخاب نام
کتاب میان «نام توصیفی» و «نام عمومی» مرز میکشد. نام باید به محصول و مزیت آن نزدیک باشد، اما آنقدر نزدیک نباشد که به اسم عام دسته تبدیل شود. «لایت بیر» از میلر نمونهٔ هشدار است: نام آنقدر توصیفی بود که رقبا هم توانستند از واژهٔ لایت استفاده کنند و میلر حق انحصاری خود را از دست داد. در مقابل، نامهایی مانند کوکاکولا، کداک و زیراکس بیمعنا بودند، اما چون اولین بودند، توانستند معنا را از آن خود کنند. قاعده این است: اگر اولین هستید، نام بیمعنا هم میتواند کار کند؛ اگر اولین نیستید، نام باید بخشی از جایگاه را از پیش بسازد. برای بیشتر شرکتها، مسیر دوم واقعبینانهتر است.
وقتی نام، محصول را میکشد
«نام، قلابی است که برند را روی نردبان ذهن آویزان میکند. در دورهٔ جایگاهسازی، مهمترین تصمیم بازاریابی شما این است که محصول را چه بنامید.»
قدرت نام محدودیت دارد. نام خوب نمیتواند محصول بد را نجات دهد یا بازاری اشباعشده را بهتنهایی فتح کند. همچنین، تغییر نام یک دارایی ارزشمند میتواند سالها اعتبار را از بین ببرد؛ بعضی شرکتها نام قدیمی خود را با هزینهٔ زیاد تغییر میدهند و بعد میفهمند که مشتری همان نام قدیمی را میشناخت. کتاب توصیه میکند که تغییر نام فقط وقتی انجام شود که نام فعلی واقعاً مانع استراتژی است، نه اینکه مدیرعامل از آن خسته شده باشد. نام، ابزار بلندمدت است و تصمیم دربارهٔ آن باید با همان افق گرفته شود.
برای مدیر، این فصل یک پرسش عملی میسازد: اگر نام برند را از پیام حذف کنیم، چه چیزی از جایگاه باقی میماند؟ اگر پاسخ «هیچ چیز» است، نام هنوز کار خود را انجام نداده است. نام خوب، بخشی از پیام است، نه ظرفی خالی که هر سال با یک شعار تازه پر میشود. سرمایهگذاری روی نام، سرمایهگذاری روی حافظهٔ مشتری است. در غیر این صورت، هر سال باید هزینهٔ بیشتری برای یادآوری همان معنا خرج شود. این پرسش، معیار خوبی برای سنجش قدرت نام است.
اما برخی شرکتها بهجای ساختن یک نام، آن را به مجموعهای از حروف اول تبدیل میکنند. این کار در نگاه داخلی، حرفهای و مدرن به نظر میرسد؛ در ذهن مشتری، معمولاً یک معمای بیمعنا میسازد. فصل بعد به «تلهٔ بینامی» میپردازد و نشان میدهد که چرا اختصار کردن نام، اغلب به قیمت از دست دادن جایگاه تمام میشود. اختصار، فقط وقتی کار میکند که نام اصلی از قبل در ذهن مشتری جا افتاده باشد. نامی که فقط زیبا باشد، جایگاهی نمیسازد.

