ال ریس و جک تروت (Al Ries and Jack Trout)
فصل ۱۴: جایگاهسازی یک شرکت: مونسانتو
شرکت هم خریدار و فروشنده دارد
فصل قبل نشان داد گسترش خط تولید تا کجا میتواند خطرناک باشد؛ این فصل از محصول به شرکت میرود. وقتی کارمندی پیشنهاد شغلی یک شرکت را میپذیرد، در واقع آن شرکت را «میخرد»؛ و وقتی سرمایهگذار سهمی میخرد، بخشی از جایگاه آیندهٔ آن شرکت را میخرد. ریس و تروت با همین ایده شروع میکنند: جایگاهسازی فقط برای محصول نیست؛ شرکت، نهاد و حتی کشور هم در ذهن مخاطبان جایگاه دارند. بیشتر شرکتها ترجیح میدهند ناشناخته بمانند تا هدف تصاحب قرار نگیرند، اما ناشناسی در بازار استعداد و سرمایه، یک نقطهٔ ضعف است. پرسش فصل این است: یک شرکت چگونه میتواند در ذهن کارمند، سرمایهگذار و افکار عمومی، معنایی روشن و متمایز بسازد؟
پاسخ کتاب ساده اما دشوار است: شرکت باید در صنعت خودش نمایندهٔ چیزی باشد. نام شرکت بهتنهایی کافی نیست؛ نام باید به یک دستاورد، یک تخصص یا یک تعهد مشخص گره بخورد. «ما متنوع هستیم» جایگاه نیست؛ «ما بزرگترین تولیدکنندهٔ فلان چیز هستیم» جایگاه است. «کارکنان ما بزرگترین سرمایهٔ ما هستند» نیز جایگاه نیست؛ جملهای است که تقریباً هر شرکتی میتواند بگوید. جایگاه شرکت باید چیزی باشد که رقیب نتواند بهراحتی ادعا کند و مشتری، کارمند یا سرمایهگذار بتواند آن را به یاد بیاورد و بازگو کند.
شرکت باید بر چه چیزی بایستد؟
کتاب سه مخاطب اصلی جایگاه شرکت را از هم جدا میکند: کارمند، سرمایهگذار و افکار عمومی. کارمند میپرسد «آیا اینجا جای رشد و افتخار است؟»، سرمایهگذار میپرسد «آیا این شرکت آیندهٔ سودآوری دارد؟» و افکار عمومی میپرسد «این شرکت چه چیزی به جامعه میدهد؟». جایگاه شرکت باید به هر سه پاسخ منسجم بدهد، بدون اینکه هر سه را با یک شعار تبلیغاتی یکی کند. اگر شرکت در عمل به جامعه آسیب بزند، تبلیغات نمیتواند جایگاه مثبتی بسازد. جایگاه شرکت، پیش از کمپین، در تصمیمهای واقعی ساخته میشود: چه میسازد، چگونه میسازد و چه هزینهای را میپذیرد.
تنوع، هرگز جایگاه نمیسازد
«نام شرکت باید در صنعت خودش نمایندهٔ چیزی باشد؛ نه فقط یک برچسب، بلکه خلاصهای از دستاوردی که شرکت را از دیگران جدا میکند و در عمل هم قابل اثبات است.»
این دیدگاه محدودیتهایی دارد. بعضی شرکتها بهطور واقعی کنگلومرا هستند و یک جایگاه واحد نمیتوانند داشته باشند؛ برای آنها شاید بهتر باشد که هر واحد، برند و جایگاه مستقل خود را داشته باشد. همچنین، در بازارهای صنعتی، اعتبار شرکت بیشتر بر پایهٔ عملکرد، کیفیت و روابط فروش ساخته میشود تا تبلیغات سازمانی. کتاب این تفاوتها را نادیده نمیگیرد، اما یک اصل را حفظ میکند: هر شرکتی که میخواهد در ذهن مخاطب جای بگیرد، باید بتواند در یک جمله بگوید چه چیزی را بهتر از دیگران انجام میدهد و چه شواهدی برای آن دارد.
برای مدیر، این فصل یک آزمون ساده میسازد: از یک کارمند، یک سرمایهگذار و یک مشتری بیرونی بپرسید شرکت شما برای چه چیزی شناخته میشود. اگر پاسخها یکسان نبود، شرکت جایگاه واحد ندارد؛ یا بدتر، هر مخاطب تصویری متفاوت دارد. جایگاه شرکت، حاصل جمع تبلیغات نیست؛ حاصل جمع تصمیمها و دستاوردهایی است که در طول سالها یک معنا ساختهاند. این آزمون، سادهتر از آن است که به نظر میرسد و دقیقتر از هر گزارش برندی. پاسخها را بنویسید و کنار هم بگذارید؛ شکاف میان آنها، همان شکاف استراتژی است.
همین منطق دربارهٔ مکانها هم کار میکند. یک کشور، شهر یا مقصد گردشگری نیز در ذهن مخاطب جایگاه دارد و میتواند با یک تصویر روشن، از رقبای خود جدا شود. فصل بعد، با نمونهٔ بلژیک، نشان میدهد که چگونه میتوان یک کشور را نه با جاذبههای پراکنده، بلکه با یک ایدهٔ مرکزی در ذهن مسافر جای داد. کشورها نیز مانند شرکتها چند مخاطب دارند: گردشگر، سرمایهگذار، دانشجو و افکار عمومی؛ و جایگاه آنها باید در همهٔ این ذهنها یک تصویر قابل تشخیص بسازد.

