ال ریس و جک تروت (Al Ries and Jack Trout)
فصل ۳: نفوذ به ذهن
اولین نفر، نه بهترین نفر
فصل قبل نشان داد که ذهن در برابر پیام تازه مقاومت میکند. این فصل میگوید مقاومت در برابر «اولین» پیام کمتر است. ریس و تروت با چند پرسش ساده شروع میکنند: نخستین کسی که تنها از اقیانوس اطلس گذشت چه نام داشت؟ چارلز لیندبرگ. نخستین کسی که روی ماه قدم گذاشت؟ نیل آرمسترانگ. اما نفر دوم چه نام داشت؟ تقریباً هیچکس نمیداند، حتی اگر نفر دوم خلبان بهتری بوده باشد. پرسش فصل این است: چرا ذهن، اول بودن را با بهتر بودن اشتباه میگیرد و این اشتباه چه پیامدی برای استراتژی دارد؟
پاسخ در نحوهٔ شکلگیری حافظه است. ذهن برای مقابله با پیچیدگی، اولین تجربه را بهعنوان مرجع نگه میدارد و تجربههای بعدی را در نسبت با آن میفهمد. به همین دلیل اولین برند در یک دسته، معمولاً سهم بلندمدت بیشتری از برند دوم و برند دوم بیشتر از برند سوم دارد. این مزیت ابدی نیست، اما تا زمانی که جایگاه اول معنادار باقی بماند، بسیار نیرومند است. مهم این است که «اول بودن» در ذهن رخ میدهد، نه در آزمایشگاه یا ادارهٔ ثبت اختراع. بسیارند مخترعانی که محصول را ساختند و شرکتهای دیگری آن را به بازار و به ذهن بردند.
وقتی اول نیستید، دستهٔ تازه بسازید
اول بودن در دستهٔ موجود همیشه ممکن نیست. در این حالت، ریس و تروت توصیه میکنند که بهجای جنگیدن برای رتبهٔ بالاتر، دستهای کوچکتر و تازه پیدا کنید که در آن بتوانید اول باشید. «ماهی بزرگ در برکهٔ کوچک بودن و سپس بزرگ کردن برکه» بهتر از «ماهی کوچک در برکهٔ بزرگ» است. این اصل، پایهٔ بسیاری از استراتژیهای دنبالهرو است: بهجای حمله به قلعهٔ رهبر، زمینی را انتخاب کنید که رهبر در آن حاضر نیست بجنگد. همچنین میتوان دستهٔ تازه را به دستهٔ موجود پیوند زد تا ذهن، آن را سریعتر بفهمد؛ همان کاری که «کولای غیرکولا» با هفتآپ کرد.
اختراع، از آنِ چه کسی است؟
«آسانترین راه ورود به ذهن، اول بودن است. اگر نمیتوانید اول باشید، باید راهی بیابید که خود را در برابر کسی که اول شده است جای دهید.»
این استدلال میتواند به جبرگرایی بیانجامد، اگر آن را مطلق بگیریم. در واقع، اول بودن یک مزیت قوی است، نه یک سرنوشت قطعی. تغییر فناوری، دستههای تازه و حتی شکست اعتماد مشتری میتواند جایگاه اول را متزلزل کند. کتاب خود نمونههای زیادی از رهبرانی میآورد که با غرور، مزیت خود را از دست دادند. بنابراین اول بودن آغاز یک مسئولیت است، نه پایان رقابت. مهمتر از جشن گرفتن «اول بودن»، پرسیدن این است که چه چیزی این جایگاه را در پنج سال آینده حفظ میکند.
برای مدیر، این فصل یک پرسش سخت میسازد: آیا در دستهای که انتخاب کردهاید، واقعاً میتوانید اول باشید؟ اگر پاسخ منفی است، وقت و پول را صرف جنگیدن با رهبر نکنید؛ دستهٔ تازهای تعریف کنید که در آن، تعریف شما اولین تعریف باشد. این کار همیشه ممکن نیست، اما پیش از تسلیم شدن به رقابت رو در رو، باید آن را جدی بررسی کرد. گاهی کوچکترین دسته، سودآورترین جایگاه را میدهد، چون رقابت در آن کمتر و وفاداری در آن بیشتر است.
حتی وقتی دستهٔ تازه پیدا میشود، ذهن مشتری آن را در خلأ نگه نمیدارد؛ آن را روی نردبانی میگذارد که برندهای دیگر نیز روی آن نشستهاند. برای فهم اینکه این نردبان چگونه کار میکند و چرا جایگاه شما به رتبهای بستگی دارد که اشغال کردهاید، باید به ساختار ذهن نگاه کنیم. فصل بعد، این نردبان را باز میکند و نشان میدهد که چرا استراتژی برند اول با برند دوم و سوم تفاوت دارد و چرا نادیده گرفتن رتبه، تلاشی است که معمولاً به شکست میرسد.

