کارن برمان و جو نایت (Karen Berman & Joe Knight)
فصل ۲۰: نسبتهای سودآوری: هرچه بالاتر، بهتر
حاشیهٔ سه درصدی که بازده بیست درصدی میسازد
در فصل قبل گفتیم که سودآوری، هم از حاشیه میآید و هم از گردش. برای دیدن این موضوع، دو خردهفروش را مقایسه کنید. اولی حاشیهٔ سود خالص ۵ درصد دارد و داراییاش را سالی چهار بار میچرخاند؛ بازده داراییاش ۲۰ درصد میشود. دومی حاشیهٔ ۱۰ درصد دارد اما داراییاش را سالی یکونیم بار میچرخاند؛ بازده داراییاش ۱۵ درصد میشود. فروش هر دو ۱۰۰ میلیارد تومان و سود هر دو ۵ و ۱۰ میلیارد تومان است؛ اما اولی با نیمی از سود، بازده بیشتری میسازد. اگر فقط به حاشیه نگاه کنید، دومی برنده است؛ اگر به بازده نگاه کنید، اولی. این تفاوت، جوهرهٔ نسبتهای سودآوری است.
خانوادهٔ سودآوری، چهار نسبت اصلی دارد. حاشیهٔ ناخالص، سود ناخالص تقسیم بر فروش، نشان میدهد محصول با چه فاصلهای از بهای تمامشده فروخته میشود و قدرت قیمتگذاری و کارایی تولید را میسنجد. حاشیهٔ عملیاتی، سود عملیاتی تقسیم بر فروش، هزینهٔ ادارهٔ سازمان را هم وارد میکند. حاشیهٔ خالص، سود خالص تقسیم بر فروش، اثر تأمین مالی و مالیات را هم میآورد. بازده دارایی (ROA)، سود خالص تقسیم بر دارایی، میگوید هر تومان دارایی چقدر سود میسازد. بازده حقوق صاحبان سهام (ROE)، سود خالص تقسیم بر حقوق صاحبان سهام، میگوید هر تومان سرمایهٔ سهامدار چقدر بازده داشته است.
این مثال، پیوند میان استراتژی و نسبت را نشان میدهد. شرکت نمیتواند هم حاشیهٔ بالا داشته باشد و هم گردش بالا، مگر در موارد نادر؛ معمولاً باید یکی را انتخاب کند. خردهفروش ارزان، حاشیه را قربانی میکند تا گردش را بالا ببرد؛ برند لوکس، گردش را قربانی میکند تا حاشیه را حفظ کند. مدیر باید بداند استراتژی شرکت کدام است و نسبتها را بر پایهٔ همان استراتژی ارزیابی کند. سنجیدن یک شرکت با استراتژی حجمی، با معیار حاشیه، مثل سنجیدن یک ماهی با توانایی پرواز است.
چرا حاشیهٔ بالا همیشه بهتر نیست
حاشیهٔ بالا، سیگنالی برای ورود رقباست. هر بازاری که سود بالایی دارد، سرمایه را جذب میکند و رقابت، حاشیه را میفشارد. شرکتهایی که سالها حاشیهٔ بالا داشتهاند، معمولاً یک مانع ساختاری دارند: برند، حق اختراع، مقیاس، شبکهٔ توزیع یا هزینهٔ تغییر بالا. اگر چنین مانی ندارد، حاشیهٔ بالا موقتی است و مدیر نباید آن را به عنوان یک دستاورد پایدار در بودجه بگذارد. به همین دلیل، تحلیل حاشیه باید با تحلیل رقابت همراه شود؛ عدد، بدون شناخت ساختار بازار، تصویر ناقصی میدهد.
این الگو، در بودجهریزی بسیار رایج است: مدیران فرض میکنند حاشیهٔ امروز، حاشیهٔ فردا هم هست. در واقع، حاشیه یک متغیر رقابتی است، نه یک ثابت. بودجه باید سناریوهایی برای افت حاشیه داشته باشد: اگر حاشیه ۱۰ واحد کم شود، چه چیزی در هزینهها و سرمایهگذاریها باید عوض شود؟ این پرسش، سازمان را از غافلگیری نجات میدهد و تصمیمهای سرمایهگذاری را به واقعیت نزدیک میکند. هوش مالی، همین پرسیدن سناریو است، نه فقط محاسبهٔ نسبت.
تلهٔ بازده حقوق صاحبان سهام
بازده حقوق صاحبان سهام، محبوبترین نسبت سودآوری است و در عین حال، یکی از قابلدستکاریترین. سه عامل میتواند آن را بالا ببرد بدون آنکه کسبوکار بهتر شود: افزایش بدهی، که حقوق صاحبان سهام را کم میکند؛ خرید سهام خزانه، که همان اثر را دارد؛ و کاهش سرمایه از طریق سود نقدی بزرگ. شرکتی که بدهیاش را بالا میبرد، بازده حقوق صاحبان سهامش بالا میرود و همزمان ریسکش بیشتر میشود. بنابراین، بازده بالا بدون نگاه به ساختار سرمایه، میتواند فریبدهنده باشد. نسبت خوب، نسبتی است که در کنار نسبتهای ریسک خوانده شود.
سودآوری، فقط یک روی سکه است. شرکتی میتواند سودآور باشد و با بدهی زیاد، در آستانهٔ سقوط قرار گیرد؛ شرکتی دیگر میتواند حاشیهٔ کمتری داشته باشد و با ساختار مالی محافظهکارانه، سالها دوام بیاورد. نسبتهای اهرمی، روی دیگر سکهاند: میگویند شرکت با چه مقدار بدهی کار میکند و آیا میتواند بهره و اصل آن را بپردازد. فصل بعد نشان میدهد چرا اهرم، شمشیری دو لبه است و کجا باید از آن استفاده کرد.

