کارن برمان و جو نایت (Karen Berman & Joe Knight)
فصل ۲: فرضها، تخمینها و سوگیریها را تشخیص دهید
سه روایت از یک پروژه
در فصل قبل دیدیم که عدد، ترکیبی از واقعیت و قضاوت است. حالا فرض کنید همان شرکت میخواهد دربارهٔ یک پروژهٔ جدید تصمیم بگیرد و سه مدیر، سه عدد سود متفاوت روی میز میگذارند. مدیر فروش میگوید پروژه در سال اول ۴۰۰ میلیون تومان سود میسازد؛ مدیر مالی میگوید ۱۲۰ میلیون؛ و کنترلر واحد میگوید پروژه در سال اول ضرر میدهد. هیچکدام دروغ نمیگویند و هیچکدام دادهٔ ساختگی ندارند. تفاوت در جایی است که هرکدام از آنها یک انتخاب پنهان کردهاند: یکی نرخ رشد خوشبینانه، یکی ذخیرهٔ محافظهکارانه و یکی عمر کوتاهتر برای تجهیزات.
این فصل همان سه سرچشمه را نامگذاری میکند: فرض، تخمین و سوگیری. فرض، باوری است که برای ساختن مدل پذیرفتهایم و معمولاً در یک سلول اکسل پنهان شده است: رشد بازار ۱۵ درصد، سهم بازار ۵ درصد، نرخ ارز ثابت. تخمین، برآورد یک کمیت نامعلوم است: عمر مفید دستگاه، درصد برگشت کالا، ذخیرهٔ مطالبات. سوگیری، خطای سیستماتیک در قضاوت است که از انگیزه، تجربه یا محدودیت ذهنی میآید. تفاوت مهم این است که دو مورد اول را میتوان مستند و آزمون کرد، اما سوم را باید در رفتار افراد و در الگوی اعداد جستوجو کرد.
این مثال نشان میدهد چرا ذخیرهها نقطهٔ حساس صورتهای مالیاند. ذخیره، پساندازی برای تعهدی است که هنوز رخ نداده اما انتظارش را داریم؛ و مثل هر پسانداز، اندازهاش به پیشبینی وابسته است. مدیر مالی محافظهکار ذخیره را بالا میگیرد تا در سالهای بد آزادش کند؛ مدیر فروش خوشبین میخواهد آن را پایین بیاورد تا سود امسال بدرخشد. هر دو رفتار، انگیزهٔ شخصی دارند و هر دو میتوانند در چارچوب قواعد توجیه شوند. به همین دلیل، مقایسهٔ نسبت ذخیره به فروش در سه تا پنج سال، معمولاً بیشتر از خود عدد سود میگوید.
وقتی انگیزه، فرض را میسازد
سوگیری همیشه آگاهانه نیست و به همین دلیل خطرناکتر است. مدیری که سه ماه روی یک طرح کار کرده، بهطور طبیعی به آن خوشبین است؛ این تعهد به تصمیم، در روانشناسی مدیریت نام دارد و در سازمانها فراوان است. واحد فروشی که پاداشش به تحقق درآمد گره خورده، در پیشبینی فروش خوشبین است و این خوشبینی، در قالب فرض رشد ۲۰ درصدی وارد بودجه میشود. واحد مالی که از تجربهٔ سالهای بحران میآید، محافظهکار است و همان رشد را ۵ درصد میبیند. هیچکدام بدخواه نیستند؛ هر دو در حال ترجمهٔ انگیزه و تجربهٔ خود به عدد هستند.
برای مدیر، این یعنی همواری بیش از حد سود، خودش یک علامت است، نه یک دستاورد. بازار سرمایه هم به همین دلیل به کیفیت سود (quality of earnings) توجه میکند: سودی که از عملیات میآید ارزش بیشتری از سودی دارد که از آزادسازی ذخیره یا فروش یک دارایی میآید. مدیر باید بپرسد سود امسال از کدام یک آمده و اگر جزء یکبارمصرفش را کنار بگذاریم، روند واقعی چیست. این پرسش، ساده است اما در جلسات سالانه بهندرت پرسیده میشود، چون پاسخش میتواند داستان موفقیت را خراب کند.
حسابرسی فرضها، نه اعداد
راهحل عملی، حسابرسی خود عدد نیست؛ حسابرسی فرضهایی است که عدد را ساختهاند. سه کار کوچک اثر بزرگی دارند. اول، خواندن یادداشتهای پیوست صورتهای مالی، جایی که سیاستهای حسابداری و تغییراتشان نوشته میشود. دوم، مقایسهٔ نسبتها با سال قبل و با رقبا؛ اگر نسبت ذخیرهٔ مطالبات ناگهان نصف شده، باید دلیلش را بدانید. سوم، پرسیدن این سؤال که چه اتفاقی باید بیفتد تا این عدد نصف شود. مدیری که این سه کار را در دستور جلسهٔ فصلی خود بگذارد، معمولاً پیش از بحران، علامتها را میبیند.
محدودیت این رویکرد را هم باید شناخت. نمیتوان همهٔ فرضها را هر ماه بازبینی کرد؛ هزینهٔ تحلیل از فایدهٔ آن بیشتر میشود و سازمان به فلج تصمیم میرسد. اصل، انتخاب گزینشی است: در هر کسبوکار، سه یا چهار فرض کلیدی وجود دارد که بیشتر سود را جابهجا میکنند و بقیه حاشیهاند. مدیریت باید همان چند فرض را بشناسد و بقیه را رها کند. اما پیش از رسیدن به آن مرحله، باید بدانیم چرا این کار ارزش وقت مدیر را دارد؛ چه چیزی به دست میآوریم که مدیر بدون آن ندارد؟ فصل بعد به همین پرسش پاسخ میدهد: هوش مالی چه چیزی به شغل و به سازمان اضافه میکند.

