کارن برمان و جو نایت (Karen Berman & Joe Knight)
فصل ۱۸: چرا نقد اهمیت دارد
ورشکستگی، رویدادی نقدی است
بخش چهارم کتاب با یک واقعیت ساده آغاز میشود: شرکتها با زیان ورشکست نمیشوند، با نبود نقد ورشکست میشوند. فرض کنید شرکتی دو سال زیان انباشته دارد اما میتواند حقوق، اجاره و بدهیاش را بهموقع بپردازد؛ این شرکت زنده است و ممکن است برگردد. شرکتی دیگر سود خوبی گزارش میکند اما در روز پرداخت حقوق، حسابش خالی است؛ این شرکت، حتی اگر ترازنامهاش سالم باشد، در آستانهٔ فروپاشی است. تفاوت، نه در سود است و نه در دارایی؛ در توان پرداخت در لحظهٔ سررسید است. نقد، اکسیژن کسبوکار است: میتوان چند دقیقه بدون آب زنده ماند، اما بدون هوا نه.
این ویژگی، نقد را از سایر داراییها متمایز میکند. موجودی را میتوان به حساب بانکی منتقل کرد، اما زمان میبرد و ممکن است با تخفیف فروخته شود؛ مطالبات را میتوان وصول کرد، اما به رفتار مشتری بستگی دارد؛ دارایی ثابت را میتوان فروخت، اما ماهها طول میکشد. نقد، تنها دارایی است که در هر لحظه و به ارزش اسمی قابل استفاده است. به همین دلیل، شرکتها برای خودشان «بالشتک نقدی» میسازند و بانکها و اعتباردهندگان پیش از هر چیز به ماندهٔ نقد و خطوط اعتباری در دسترس نگاه میکنند. سود، گذشته را توصیف میکند؛ نقد، آیندهٔ نزدیک را ممکن میکند.
این تفاوت، همان چیزی است که در ادبیات مدیریت «اختیار استراتژیک» نامیده میشود. نقد، به مدیر حق انتخاب میدهد: انتخاب زمان خرید، زمان سرمایهگذاری، زمان بازپرداخت بدهی. شرکتی که نقد ندارد، مجبور است در بدترین زمان تصمیم بگیرد؛ شرکتی که نقد دارد، میتواند صبر کند. به همین دلیل، برنامهریزی نقد باید بخشی از استراتژی باشد، نه فقط وظیفهٔ واحد مالی. وقتی مدیرعامل تصمیم میگیرد سود نقدی بدهد یا شرکت را با بدهی بزرگ بخرد، در واقع دارد بخشی از اختیار آیندهٔ خودش را میفروشد.
نقد و اعتماد
نقد، فقط عدد نیست؛ سیگنال است. تأمینکنندهای که میبیند شرکت بهموقع پرداخت میکند، شرایط بهتری میدهد؛ کارمندی که میبیند حقوق بهموقع پرداخت میشود، امنیت بیشتری دارد؛ بانکی که میبیند شرکت نقد دارد، نرخ کمتری پیشنهاد میدهد. در مقابل، نخستین نشانهٔ بحران، تأخیر در پرداخت است و این تأخیر، خودش بحران را تشدید میکند: تأمینکننده مواد را قطع میکند، کارمند ترک میکند، مشتری به رقیب میرود. به همین دلیل، نقد یک دارایی مالی نیست که فقط در ترازنامه دیده شود؛ بخشی از سرمایهٔ اعتباری شرکت است و از دست رفتنش، پرهزینهتر از عدد آن است.
این ابزار، ساده و در عین حال یکی از مؤثرترین ابزارهای مدیریت است، چون تصمیم را از لحظهٔ بحران به هفتههای قبل منتقل میکند. در آن هفتههای قبل، هنوز گزینه وجود دارد: تخفیف، فروش دارایی، مذاکره با بانک. در لحظهٔ بحران، گزینهها محدود به بدترین انتخابها میشوند. مدیر باید پیشبینی نقد را به یک آیین ماهانه تبدیل کند، نه یک واکنش اضطراری. شرکتی که فقط در بحران پیشبینی میسازد، همیشه دیرتر از لازم شروع میکند.
وقتی نقد زیاد، مشکل میشود
با وجود همهٔ این تأکیدها، نقد زیاد هم میتواند نشانهٔ ضعف باشد. شرکتی که ۳۰ درصد داراییاش نقد است و بازده سرمایهاش پایین، در واقع سرمایهٔ سهامداران را بیبازده نگه داشته است. سهامدار میتواند همان پول را جای دیگری به کار بیندازد. همچنین، نقد فراوان میتواند انضباط هزینه را کم کند و مدیران را به سرمایهگذاریهای بیبازده ترغیب کند. به همین دلیل، بازار سرمایه به شرکتهایی که نقد بیاستفاده انبار میکنند، معمولاً ارزش کمتری میدهد. تعادل، نه بیشینهسازی، هدف است.
با پایان بخش نقد، بخش پنجم کتاب آغاز میشود و پرسشی تازه میآورد: اگر سود و نقد هر کدام بخشی از تصویر را نشان میدهند، چگونه میتوان دو شرکت با اندازههای متفاوت را مقایسه کرد؟ پاسخ، نسبتها هستند: ابزاری که اندازه را حذف میکنند و رابطهٔ میان اعداد را نشان میدهند. فصل بعد با قدرت نسبتها شروع میشود، ابزاری که مدیر را از خواندن عدد به مقایسه و قضاوت میبرد.

