دبلیو چان کیم و رنه مابورنیا (W. Chan Kim and Renée Mauborgne)
فصل ۶: رعایت ترتیب استراتژی درست
ایدهٔ خوب، کافی نیست
فصل قبل نشان داد چگونه سازمان را برای تغییر بیدار کنیم؛ اما بیداری بدون ایدهای قابل دفاع، فقط هیاهوست. هر سال ایدههای بسیاری در سازمانها متولد میشوند و بیشترشان در همان اتاق جلسه میمیرند. دلیلی که اغلب گفته میشود «بازار آماده نیست» یا «رقبا جلوترند» است، اما دلیل واقعی معمولاً چیز دیگری است: ایده از نظر ارزش جذاب بود، اما از نظر قیمت، هزینه یا پذیرش اجتماعی نمیایستاد. کیم و مابورنیا برای جلوگیری از این نوع شکست، یک ترتیب چهارمرحلهای پیشنهاد میکنند: ابتدا مطلوبیت خریدار، سپس قیمت، بعد هزینه و در پایان موانع پذیرش. این ترتیب مهم است، چون هر مرحله مانند یک دروازه عمل میکند و اگر ایدهای در یکی از دروازهها رد شود، نباید به مرحلهٔ بعد برود.
منطق ترتیب ساده است. اگر محصول برای خریدار ارزش واقعی نداشته باشد، هیچ قیمت و هزینهای نجاتش نمیدهد. اگر ارزش دارد اما قیمت آن بالاتر از توان بازار انبوه باشد، تنها گروه کوچکی آن را میخرند و اقتصاد واحد شکل نمیگیرد. اگر قیمت درست باشد اما هزینهٔ تولید از درآمد بیشتر باشد، هر فروش، زیان است. و اگر همهٔ اینها درست باشد اما کارکنان، شرکا یا افکار عمومی در برابر تغییر بایستند، استراتژی در مرحلهٔ اجرا متوقف میشود. این چهار دروازه، مجموعاً یک آزمون واقعگراییاند. این ترتیب یک خط مستقیم نیست؛ تیمها در عمل چند بار به عقب برمیگردند و فرضهای قیمت یا هزینه را اصلاح میکنند، اما هر بازگشت باید آگاهانه و مستند باشد، نه نتیجهٔ سهلانگاری در مرحلهٔ قبل.
نقشهٔ مطلوبیت خریدار: شش در شش
مرحلهٔ اول، سنجش ارزش واقعی برای خریدار است. کتاب ابزاری به نام «نقشهٔ مطلوبیت خریدار» معرفی میکند: شش مرحلهٔ تجربهٔ خرید (خرید، تحویل، استفاده، مکملها، نگهداری و دور انداختن) در شش اهرم ارزش (بهرهوری، سادگی، راحتی، ریسک، سرگرمی و تصویر، و دوستی با محیط زیست). این نقشه سیوشش خانه دارد و تیم باید ببیند کدام خانه بزرگترین مانع را ایجاد میکند. بیشتر شرکتها فقط در خانهٔ «استفاده» و اهرم «بهرهوری» نوآوری میکنند، در حالی که بسیاری از موانع بزرگ در مراحل حاشیهای مثل تحویل، نصب یا دور انداختن پنهاناند.
قیمت استراتژیک و موانع پذیرش
مرحلهٔ دوم، تعیین «قیمت استراتژیک» است؛ یعنی قیمتی که بازار انبوه را جذب کند، نه قیمتی که از هزینه بهعلاوهٔ حاشیهٔ سود به دست میآید. کتاب پیشنهاد میکند سه گزینهٔ جایگزین بررسی شود: محصولی با همان شکل اما کارکرد متفاوت، محصولی با شکل متفاوت اما همان کارکرد، و محصولی با شکل و کارکرد متفاوت. هر گزینه، سقف قیمتی متفاوتی میسازد و تیم باید ببیند کدامیک بیشترین گروه خریدار را جذب میکند. سپس، مرحلهٔ سوم «هدفگذاری هزینه» است: از قیمت استراتژیک و حاشیهٔ سود هدف عقب بروید تا هزینهٔ مجاز به دست آید و بعد طراحی را برای رسیدن به آن هزینه بازکنید. این حرکت، برعکس روش رایج است که از هزینه شروع میکند و قیمت را روی آن میچیند.
اگر ایدهای از این چهار دروازه عبور کند، از نظر اقتصادی و رفتاری قابل دفاع است. اما هنوز یک مانع بزرگ باقی است: سازمانی که باید این ایده را اجرا کند. حتی بهترین استراتژی هم اگر کارکنان آن را باور نکنند، منابع لازم به آن نرسد یا گروههای ذینفع در برابرش بایستند، در کشو میماند. فصل بعد چهار مانع سازمانی را معرفی میکند و نشان میدهد چگونه میتوان با کمترین منابع، بزرگترین حرکتها را آغاز کرد. این موانع همیشه مالی نیستند؛ اغلب، مانع اصلی در ذهن مدیران و در ساختار قدرت سازمان است و تا وقتی برداشته نشود، هیچ جدول چهار اقدامی به اجرا درنمیآید.

