دبلیو چان کیم و رنه مابورنیا (W. Chan Kim and Renée Mauborgne)
فصل ۳: تجدید ساختار مرزهای بازار
مرزهای صنعت، دیوار نیستند
فصل قبل نشان داد چگونه میتوان استراتژی را روی یک صفحه دید و با چهار اقدام جابهجا کرد. اما یک پرسش عملی باقی ماند: منحنی تازه را از کجا بیاوریم؟ بیشتر مدیران بهطور ناخودآگاه بازار را با محصولاتی تعریف میکنند که هماکنون میسازند؛ یعنی مرزهای صنعت را بدیهی میگیرند و در همان چارچوبی فکر میکنند که رقبا فکر میکنند. نتیجه، ایدههایی است که در بهترین حالت محصول را کمی بهتر میکند. کیم و مابورنیا میگویند این مرزها بیشتر ذهنیاند تا واقعی؛ میتوان آنها را از نو ساخت، به شرط اینکه پرسشها را عوض کنیم.
آنها شش مسیر برای بازسازی مرزهای بازار پیشنهاد میکنند: نگاه به صنایع جایگزین، به گروههای راهبردی، به گروههای خریدار، به محصولات و خدمات مکمل، به جهتگیری کارکردی یا احساسی، و به روند زمان. هر مسیر یک پرسش متفاوت است و همین تفاوت، ارزش آن را میسازد. وقتی تیمی فقط از رقبای مستقیم میپرسد «چه چیزی کم داریم؟»، پاسخ همیشه درون همان منحنی است. اما وقتی میپرسد «مشتری ما بهجای ما چه چیز دیگری انتخاب میکند؟»، ناگهان گزینههایی بیرون از صنعت ظاهر میشوند که پیشتر دیده نمیشدند.
از گروه راهبردی تا گروه خریدار
مسیر دوم، نگاه به گروههای راهبردی است. در هر صنعتی، شرکتها معمولاً در چند خوشهٔ قیمتی و کیفی قرار میگیرند و هر خوشه قواعد خودش را دارد: خودروهای اقتصادی، خودروهای لوکس؛ هتلهای ارزان، هتلهای پنجستاره. بیشتر رقابت درون یک خوشه رخ میدهد و مرز میان خوشهها کمتر کاویده میشود، در حالی که برخی از بزرگترین اقیانوسهای آبی دقیقاً از عبور همین مرز ساخته شدهاند. مسیر سوم، نگاه به گروههای خریدار است: کسی که خرید میکند، کسی که استفاده میکند و کسی که بر خرید اثر میگذارد، سه نقش متفاوتاند و صنعت اغلب فقط یکی از آنها را میبیند.
مکملها، احساس و زمان
مسیر چهارم به آنچه پیش و پس از استفاده از محصول رخ میدهد نگاه میکند. خریدار یک محصول را در زنجیرهای از تجربهها میبیند: پیش از خرید، هنگام نصب، در نگهداری و در دور انداختن. بسیاری از نارضایتیها نه در محصول، بلکه در همین حلقههای مکمل رخ میدهد و هر شرکتی که این حلقهها را یکپارچه کند، میتواند بازار را از نو بسازد. مسیر پنجم، عبور از مرز کارکرد و احساس است: صنایعی که سالها بر کارکرد تمرکز کردهاند میتوانند با افزودن لایهٔ احساسی، و صنایعی که بر احساس تکیه کردهاند با افزودن کارکرد، فضای تازهای باز کنند. مسیر ششم، نگاه به زمان است: پذیرفتن روندی که هنوز فراگیر نشده و ساختن محصولی برای آیندهای که در حال آمدن است.
با شش مسیر، شمار گزینهها زیاد میشود و همینجا خطر تازهای سر میرسد: پراکندگی. تیمی که ده ایده دارد، اغلب هیچکدام را جدی نمیگیرد و در نهایت به همان برنامهٔ سال قبل برمیگردد. آنچه لازم است، ابزاری برای دیدن تصویر کلان و انتخاب میان گزینههاست؛ ابزاری که نشان دهد کدام حرکت واقعاً شرکت را از انبوه «بهبودها» جدا میکند. فصل بعد همین کار را انجام میدهد: از اعداد و جزئیات فاصله میگیرد و استراتژی را روی یک صفحه، در برابر چشم همه، به تصویر میکشد.

