دبلیو چان کیم و رنه مابورنیا (W. Chan Kim and Renée Mauborgne)
فصل ۴: تمرکز روی تصویر کلان بهجای اعداد
یک صفحه، بهجای صد اسلاید
خطر پراکندگی که در پایان فصل قبل گفتیم، معمولاً در قالب یک آیین اداری ظاهر میشود: در بسیاری از سازمانها، فرایند استراتژی به یک آیین اداری تبدیل شده است: ماهها جمعآوری داده، صدها اسلاید، جدولهای پیشبینی و در پایان سندی که کمتر کسی آن را کامل میخواند. مدیران در این فرایند غرق جزئیات میشوند و تصویر کلان از دست میرود؛ هر واحد بخشی از واقعیت را میبیند و هیچکس کل منحنی ارزش را نمیبیند. کیم و مابورنیا پیشنهاد میکنند استراتژی را به یک صفحه برگردانیم: همان نقشهٔ استراتژی که در فصل دوم معرفی شد، اما این بار نه بهعنوان ابزار تحلیل، بلکه بهعنوان زبان مشترک تصمیمگیری.
تصویر کلان دو کار میکند. اول، نشان میدهد شرکت امروز کجاست و منحنیاش چه نسبتی با رقبا دارد. دوم، امکان میدهد مجموعهٔ حرکتهای شرکت را در یک نگاه دید: کدام بخش از کسبوکار فقط از بازار موجود دفاع میکند، کدام بخش ارزش را کمی بهبود میدهد و کدام بخش مرز تازهای ساخته است. برای این کار، ابزار «نقشهٔ پیشگام، مهاجر و ساکن» به کار میآید؛ نقشهای که بهجای بازارهای امروز، ترکیب حرکتهای شرکت را نشان میدهد. این جابهجایی نگاه، مهم است: بهجای پرسیدن «در کدام بازار سهم داریم؟» میپرسیم «چه نوع ارزشی میسازیم؟» و همین پرسش، گفتوگو را از گذشته به آینده منتقل میکند.
پیشگام، مهاجر، ساکن: سه نوع حرکت
در این نقشه، «ساکنان» کسبوکارهایی هستند که در بازار موجود تقلید میکنند و ارزش تازهای نمیسازند؛ «مهاجران» کسانی هستند که ارزش را بهبود میدهند اما منحنی را از نو نمیسازند؛ و «پیشگامان» کسانی هستند که اقیانوس آبی میسازند. بیشتر شرکتها بیشتر درآمدشان را از ساکنان میگیرند و همین موضوع، آیندهٔ آنها را شکننده میکند. پرسش راهبردی این نیست که «امسال چقدر سود کردیم؟»، بلکه این است که «چه سهمی از سبد ما پیشگام است؟» شرکتی که سبدش سرشار از ساکن است، در بازار خوب سود میدهد و در بازار بد به سرعت فرو میریزد.
فرایند بصری: از بیداری تا گفتوگو
نقشه وقتی مؤثر است که در فرایندی مشارکتی ساخته شود، نه در اتاق یک تحلیلگر. کیم و مابورنیا چهار گام پیشنهاد میکنند. گام اول، «بیداری بصری» است: منحنی امروز شرکت و رقبا را رسم کنید تا تیم ببیند چقدر شبیه هم هستند. گام دوم، «کاوش بصری» است: به میدان بروید، با مشتریان و غیرمشتریان گفتوگو کنید و ببینید تجربهٔ واقعی آنها با آنچه در گزارشها آمده چه تفاوتی دارد. گام سوم، «نمایشگاه استراتژی بصری» است: تیمها منحنیهای پیشنهادی خود را روی یک صفحه به مدیران و همتایان ارائه میکنند و بر اساس معیارهای روشن داوری میشوند. گام چهارم، «ارتباط بصری» است: منحنی نهایی به یک تصویر ساده تبدیل میشود که همهٔ کارکنان میتوانند آن را ببینند و به یاد بسپارند.
تا اینجا شرکت یاد گرفت استراتژی خود را ببیند، مرزهای صنعت را از نو بسازد و سبد حرکاتش را مدیریت کند. اما همهٔ این کارها هنوز حول محور «مشتریان فعلی» میچرخد و همینجاست که بزرگترین فرصت پنهان میماند: کسانی که مشتری نیستند. فصل بعد به سراغ همین گروه میرود؛ گروهی که در گزارشهای فروش دیده نمیشود، اما میتواند منبع اصلی تقاضای تازه باشد. پرسش فصل بعد ساده و در عین حال ناراحتکننده است: اگر مشتریان امروز ما تنها بخش کوچکی از بازار بالقوه باشند، چرا همهٔ انرژی سازمان صرف همان بخش کوچک میشود؟

