دبلیو چان کیم و رنه مابورنیا (W. Chan Kim and Renée Mauborgne)
فصل ۵: رسیدن به مرزی فراتر از تقاضای موجود
مشتریانی که هنوز مشتری نیستند
پرسش پایان فصل قبل، این فصل را باز میکند: اگر مشتریان امروز تنها بخش کوچکی از بازار بالقوه باشند، چرا سازمان تمام انرژی خود را صرف همین بخش میکند؟ پاسخ در ساختار گزارشهای سازمان است. دادههای فروش، شکایات و پیمایشها همه از مشتریان فعلی میآیند و همین دادههاست که استراتژی بعدی را شکل میدهد. نتیجه، چرخهای بسته است: هرچه بیشتر به مشتری فعلی نگاه میکنیم، بیشتر همان محصول را برای او بهتر میکنیم و از کسانی که هرگز مشتری ما نشدهاند غافل میمانیم. کیم و مابورنیا این گروه دوم را «غیرمشتریان» مینامند و معتقدند رشد بزرگ آنجاست.
غیرمشتریان یک تودهٔ همگن نیستند. کتاب آنها را در سه لایه میبیند. لایهٔ اول، کسانی هستند که در حاشیهٔ بازار ایستادهاند و منتظرند: نیازشان نزدیک است اما به دلایلی هنوز خرید نکردهاند. لایهٔ دوم، کسانی هستند که آگاهانه بازار ما را رد کردهاند و گزینهٔ دیگری را انتخاب کردهاند. لایهٔ سوم، کسانی هستند که در بازارهای دور، با نیازهای مشابه اما با محصولات کاملاً متفاوت زندگی میکنند و هرگز به بازار ما فکر نکردهاند. هر لایه، پرسش متفاوتی میسازد و به همین دلیل باید جداگانه بررسی شود.
اشتراک، نه تفاوت: منطق غیرمشتریان
بیشتر روشهای تقسیمبندی بازار بر تفاوتها تمرکز میکنند: این مشتری جوان است، آن یکی مسن؛ این یکی دنبال قیمت است، آن یکی دنبال کیفیت. کیم و مابورنیا استدلال میکنند برای یافتن اقیانوس آبی باید عکس این کار را کرد: به اشتراک غیرمشتریان نگاه کرد. غیرمشتریان لایههای مختلف، اغلب به یک دلیل مشترک بیرون ماندهاند: محصول موجود برایشان بیش از حد پیچیده، ترسناک، گران یا وقتگیر است. اگر بتوانید آن مانع مشترک را بردارید، بهجای چند بخش کوچک، یک بازار تازه میسازید. خطر این کار، «میانگینگرایی» است: محصولی که برای همه باشد، برای هیچکس کافی نیست.
از سهم بازار به آفریدن بازار
تمرکز بر غیرمشتریان، منطق رشد را عوض میکند. در منطق سهم بازار، رشد یعنی گرفتن مشتری از رقیب و این کار معمولاً گران است: تبلیغ بیشتر، تخفیف بیشتر، امتیاز بیشتر. در منطق آفریدن بازار، رشد یعنی برداشتن موانعی که افراد را بیرون نگه داشته است و این کار میتواند هزینهٔ کمتری داشته باشد، چون به جای جنگ با رقیب، با مانع مشترک میجنگید. با این حال، این مسیر محدودیتهای خودش را دارد: بعضی غیرمشتریان واقعاً نیاز ندارند، بعضی حاضر نیستند پول بدهند و بعضی عادتهای محکمی دارند که با یک محصول بهتر تغییر نمیکند. کتاب هم ادعا نمیکند هر غیرمشتری، مشتری بالقوه است.
اکنون تصویری از تقاضای تازه دارید، اما هنوز نمیدانید این تقاضا با چه قیمتی، چه هزینهای و چه موانعی قابل تبدیل به کسبوکار است. بسیاری از ایدههای درست، در همین نقطه شکست میخورند: محصولی که کسی نمیتواند بخرد، یا کسبوکاری که با فروش آن سود نمیدهد. فصل بعد یک ترتیب چهارمرحلهای را معرفی میکند که پیش از سرمایهگذاری بزرگ، این پرسشها را به ترتیب پاسخ میدهد و از شکستهای پرهزینه جلوگیری میکند. ارزش این ترتیب در این است که هر مرحله، یک فرض را میآزماید و تیم را مجبور میکند پیش از ساختن محصول، دربارهٔ اقتصاد و رفتار خریدار شفاف باشد.

