الیور برکمن (Oliver Burkeman)
فصل ۳: رویارویی با تناهی و فلسفه بودن
مارتین هایدگر و معمای هستی و زمان
برای درک عمیقتر رابطه انسان با زمان، برکمن سراغ یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال پیچیدهترین فیلسوفان قرن بیستم یعنی مارتین هایدگر و شاهکار او، هستی و زمان (Being and Time)، میرود. هایدگر بر این باور بود که انسان مدرن دچار نوعی فراموشی بزرگ شده است: ما آنقدر سرگرم «چیزهایی که در جهان هستند» شدهایم که شگفتی محضِ «خودِ بودن» (Being) را فراموش کردهایم. اینکه اصلاً چیزی به جای هیچ وجود دارد، و اینکه ما در این لحظه زنده و آگاه هستیم، معجزهای است که در هیاهوی روزمرگی نادیده گرفته میشود.
هایدگر برای توصیف وجود انسان از واژه آلمانی دازاین (Dasein - به معنای «آنجا-بودن») استفاده میکند و توضیح میدهد که جوهره وجودی انسان، یک شیء ثابت نیست، بلکه خودِ زمانِ متناهی است. ما زمان «نداریم»، بلکه ما «زمان هستیم». ما کشیدگیِ هوشمندانهای میان تولد و مرگمان هستیم و تمام معنای زندگی ما از همین کرانمندی و پایانپذیری سرچشمه میگیرد.
پزشکیِ مواجهه با مرگ: چرا نزدیکی به پایان، زندگی را بیدار میکند؟
نویسنده و متفکر بریتانیایی دنیس پاتر، که در ماههای پایانی عمرش به دلیل سرطان لوزالمعده با آرامشی شگفتانگیز به شکوفههای درخت آلو از پشت پنجره اتاقش مینگریست، آن شکوفهها را «شکوهمندترین شکوفههای جهان» توصیف کرد؛ زیرا میدانست این آخرین بهاری است که آنها را میبیند. به تعبیر او، آگاهی از تناهی، «تکبودگیِ زمان حال» (Presentness) را به چیزها بازمیگرداند.
انسان تنها زمانی به معنای واقعی کلمه حضور مییابد که از پناه گرفتن در توهم بیپایانی دست بکشد و در برابر تناهی خویش بایستد.
ریشهشناسی تصمیم: چرا انتخاب کردن دردناک است؟
اگر رویارویی با تناهی تا این اندازه رهاییبخش است، چرا ما با تمام قوا از آن فرار میکنیم و خودمان را در مشغلههای بیپایان غرق میسازیم؟ برکمن پاسخ عمیقی دارد: چون محدودیت ما را مجبور به انتخاب میکند و هر انتخابی متضمن یک فقدان است.
واژه انگلیسی Decide (تصمیم گرفتن) از ریشه لاتین Decidere میآید که از دو بخش de- (به معنای جدا کردن) و caedere (به معنای بریدن یا کشتن — همریشه با واژه Homicide به معنای قتل) تشکیل شده است! بنابراین، تصمیم گرفتن در معنای لغوی و وجودی خود یعنی «کشتن سایر احتمالات». وقتی شما تصمیم میگیرید با یک نفر ازدواج کنید، وارد یک رشته تحصیلی شوید یا یک کتاب خاص را بنویسید، در همان لحظه هزاران زندگی موازی دیگر را به قتل میرسانید.
ارزش طلا؛ چگونه کمیابی به لحظات معنا میبخشد؟
فیلسوف سوئدی، مارتین هگلوند (Martin Hägglund)، در کتاب تحسینشده خود این زندگی (This Life) استدلال میکند که اگر ما موجوداتی جاودانه بودیم و زمان بینهایت در اختیار داشتیم، هیچ تصمیمی اهمیت نداشت؛ زیرا هر کاری را میشد هزار سال بعد هم انجام داد و هیچ فداکاریای در کار نبود. دقیقاً همانطور که طلا به دلیل کمیاب بودنش ارزشمند است، لحظات زندگی انسان نیز تنها به این دلیل گرانبها هستند که قابل جایگزینی نیستند. وقتی دو ساعت از وقت خود را به دیدن یک دوست اختصاص میدهید، این کار به این دلیل معنادار است که شما دو ساعت از سرمایه غیرقابلبازگشتِ چهار هزار هفتهای خود را به پای او ریختهاید.

