نشریه کسبوکار هاروارد (با آثار دانیل گلمن، پیتر دراکر، جان کاتر، جیم کالینز و دیگران)
فصل ۴: کارِ رهبری؛ هدایت چالشهای انطباقی (رونالد هایفتز و دونالد لوری)
شکستن اسطوره «رهبر قهرمان» و تمایز مشکلات فنی از چالشهای انطباقی
در فرهنگ عمومی، پیروان همواره انتظار دارند که رهبر مانند یک شوالیه زرهپوش سوار بر اسب سفید وارد میدان شود، برای تمام بحرانها پاسخهای آماده در آستین داشته باشد و سازمان را از آشفتگی نجات دهد. بسیاری از مدیران ارشد نیز به دلیل غرور یا ترس از قضاوت شدن، این نقش را میپذیرند و وانمود میکنند که همهچیز را میدانند. رونالد هایفتز و دونالد لوری در این مقاله عمیق و ساختارشکن، نشان میدهند که این ذهنیت (رهبر به مثابه ارائهدهنده راهحل)، مرگبارترین تله برای سازمانهای مدرن است. برای درک دلیل این امر، ابتدا باید میان دو نوع مسئله سازمانی تفاوت قائل شویم: مشکلات فنی (Technical Problems) و چالشهای انطباقی (Adaptive Challenges).
یک مشکل فنی، حتی اگر بسیار پیچیده و حیاتی باشد (مانند جراحی قلب باز یا تعمیر یک سیستم نرمافزاری کلیدی)، یک ویژگی مشخص دارد: راهحل آن از قبل در انبان دانش فعلی سازمان یا متخصصان وجود دارد و از طریق صدور دستور از بالا و به کارگیری پروتکلهای استاندارد قابل حل است. اما چالش انطباقی زمانی رخ میدهد که تغییر در محیط کسبوکار، قوانین بازی را چنان دگرگون کرده که هیچ راهحل آمادهای برای آن وجود ندارد. مواجهه با چالش انطباقی مستلزم آن است که افراد در سراسر سازمان، ارزشها، باورها، عادتهای دیرینه و شیوههای کار کردن خود را تغییر دهند و چیزهای کاملاً جدیدی یاد بگیرند. راهحل چالش انطباقی در مغز مدیرعامل نیست؛ بلکه در گرو هوش جمعی و تغییر رفتار تکتک کارکنان در خط مقدم است.
سختترین کار برای یک رهبر، بسیج کردن مردم برای انجام کارهای انطباقی است. زمانی که شما هیچ پاسخ آمادهای ندارید، ادامه دادن به صدور دستورات قاطع از بالا، نه تنها مشکل را حل نمیکند، بلکه یک فاجعه تمامعیار به بار میآورد.
شش اصل طلایی برای رهبریِ کار انطباقی
برای اینکه یک رهبر بتواند سازمان را از تنبلی روانی و وابستگی به دستورات بالا رها کرده و وارد فرآیند انطباق کند، باید شش اصل عملیاتی را به کار بندد. اصل اول: رفتن به روی بالکن (Getting on the Balcony). مدیران اجرایی معمولاً در وسط زمین رقص کسبوکار گرفتار هستند؛ زیر بمباران ایمیلها، جلسات روزمره و تقاضاهای فوری، آنها فقط افراد کنار دست خود را میبینند. رهبر انطباقی باید مدام خود را از وسط میدان بیرون بکشد و به «بالکن» برود تا کل صحنه رقص را از بالا ببیند: چه کسانی در حاشیه ایستادهاند؟ مقاومتهای پنهان کجاست؟ کدام گروهها در حال کارشکنی ناخودآگاه هستند؟ رهبر باید مدام میان بالکن (مشاهده الگوهای کلان) و میدان رقص (مداخله عملی) در حرکت باشد.
اصل دوم: شناسایی چالش انطباقی. زمانی که استراتژی شرکت کار نمیکند، مدیران اغلب سراغ تغییر ساختار، تعویض افراد یا خرید نرمافزار جدید میروند (راهحلهای فنی برای یک مشکل انطباقی!). رهبر باید تضادهای ارزشی پنهان را کشف کند. اصل سوم: تنظیم کردن درجه استرس و پریشانی (Regulating Distress). کار انطباقی ذاتاً با درد، اضطراب و احساس ناامنی همراه است، زیرا از افراد میخواهد هویت حرفهای گذشته خود را رها کنند. اگر فشار و استرس در سازمان صفر باشد، هیچکس تکان نمیخورد؛ و اگر استرس بیش از حد بالا برود، سازمان دچار وحشت و فلجشدگی میشود. هنر رهبر، نگه داشتن سازمان در یک «منطقه مولد پریشانی» (Productive Range of Distress) است؛ درست مانند یک زودپز که رهبر حرارت زیر آن را آنقدر بالا میبرد تا غذا بپزد، اما سوپاپ اطمینان را تنظیم میکند تا دیگ منفجر نشود.
بازگرداندن مسئولیت به مردم و حفاظت از صداهای ناهمسو
اصل چهارم: حفظ تمرکز انضباطی بر روی مسائل اصلی. انسانها به طور طبیعی از روبهرو شدن با تغییرات دردناک فرار میکنند. مکانیسمهای دفاعی رایج در سازمانها شامل مقصر جلوه دادن دیگران (Scapegoating)، ارجاع مشکل به کمیتههای بیپایان، انکار واقعیت یا حمله شخصی به منتقدان است. رهبر انطباقی نباید اجازه دهد این «رفتارهای اجتنابی از کار» (Work Avoidance Mechanisms) توجه سازمان را از سوال اصلی منحرف کند. اصل پنجم: بازگرداندن کار به خودِ مردم (Give the Work Back to the People). وقتی مدیران میانی با یک تعارض پیش رهبر میآیند و میگویند «به ما بگویید چه کار کنیم»، رهبر سنتی فوراً حکم صادر میکند؛ اما رهبر انطباقی بار مسئولیت را بر شانه خودِ آنها میگذارد و میگوید: «این چالش مربوط به واحدهای شماست؛ از شما میخواهم ظرف ۴۸ ساعت با هم مذاکره کنید و راهحل مشترک خودتان را بیاورید.»
اصل ششم: حفاظت از صداهای رهبری در ردههای پایین (Protect Voices of Leadership from Below). در هر سازمانی، افرادی در ردههای میانی یا پایین وجود دارند که زودتر از دیگران بوی خطر را حس میکنند و انگشت روی تناقضات و مشکلات پنهان سازمان میگذارند. این افراد — که هایفتز آنها را «سوتزنها»، «اندیشمندان خلاق» یا «منحرفان سازنده» مینامد — معمولاً مایه دردسر هستند و نظم آرام جلسات را به هم میزنند. گرایش طبیعی هر سیستمی این است که این صداهای ناهنجار را خفه، منزوی یا اخراج کند تا تعادل قبلی حفظ شود. اما رهبر بزرگ میداند که این صداهای مزاحم، قطبنماهای طلایی برای کشف چالشهای انطباقی هستند و با تمام توان از آنها در برابر خشم سیستم محافظت میکند.

