جیم دتمر، دایانا چپمن و کیلی کلمپ (Jim Dethmer, Diana Chapman & Kaley Klemp)
فصل ۲: تعهد اول؛ پذیرش مسئولیت رادیکال و گذار از سرزنش به خلق
متن تعهد اول: مسئولیت صددرصدی در برابر تقسیم تقصیر
نخستین تعهد رهبری آگاهانه چنین تعریف میشود: «من متعهد میشوم مسئولیت کامل شرایط زندگیام و سلامت جسمی، عاطفی، ذهنی و معنوی خود را بپذیرم و از دیگران نیز حمایت کنم تا مسئولیت کامل زندگی خود را بر عهده بگیرند». در مقابل، تعهد ناآگاهانه (زیر خط) این است که «من متعهد میشوم دیگران، شرایط و خودم را به خاطر مشکلاتم سرزنش کنم و بار مسئولیت را به دوش دیگران بیندازم یا بار آنها را به دوش بکشم».
در فرهنگ رایج سازمانی، ما به مسئولیتپذیری به شکل یک کیک نگاه میکنیم که باید درصدهای آن را بین افراد تقسیم کرد؛ مثلاً میگوییم «در شکست این کمپین تبلیغاتی، ۶۰ درصد تیم بازاریابی مقصر بود و ۴۰ درصد تیم محصول». اما در رهبری آگاهانه، مسئولیتپذیری رادیکال و صددرصدی است—نه بیشتر از ۱۰۰ درصد (که به معنای نقش قهرمان و به دوش کشیدن بار دیگران است) و نه کمتر از ۱۰۰ درصد (که به معنای نقش قربانی یا سرزنشگر است).
سرزنش کردن، ناشی از ترس است و سوخت اصلی آن ذهنیت قربانی است؛ جایی که انسانها قدرت خلاق خود را در ازای دریافت حس حقبهجانبی و ترحم معامله میکنند.
چرا انسانها و مدیران عاشق ماندن در مثلث درام هستند؟
اگر حضور در مثلث درام (قربانی، شرور، قهرمان) تا این حد مخرب است، چرا هوشمندانهترین مدیران جهان مدام در آن گرفتار میشوند؟ نویسندگان سه پاداش پنهان و اعتیادآور را برای زیر خط ماندن شناسایی کردهاند. پاداش اول این است که در مثلث درام، حق همیشه با شماست؛ قربانی حق دارد که مظلوم واقع شده، شرور حق دارد که عصبانی است و قهرمان حق دارد که فداکاری میکند و ایگو عاشق برحق بودن است.
پاداش دوم، ترشح آدرنالین است. درام سازمانی، بحرانسازی و مقصریابی، سیستم عصبی سمپاتیک را تحریک کرده و نوعی حس کاذب از سرزندگی، هیجان و اهمیت به فرد میدهد. پاداش سوم، ایجاد پیوند اجتماعی کاذب است؛ نشستن با همکاران و نالیدن از وضعیت اقتصادی یا تصمیمات مدیرعامل، سادهترین راه برای ایجاد صمیمیت سطحی و همدلی قبیلهای است.
نحوه برخورد مربیگونه با کارمندانی که در نقش قربانی هستند
بخش دوم تعهد اول، حمایت از دیگران برای پذیرش مسئولیت زندگیشان است. وقتی کارمندی با شکایت و ناله به دفتر شما میآید، واکنش غریزی اغلب مدیران ورود به نقش قهرمان (Hero) است؛ یعنی بلافاصله راهحل میدهند، مشکل را شخصاً حل میکنند یا بار کار را به دوش میکشند. این کار کارمند را در جایگاه قربانی تثبیت کرده و سازمان را به مدیر وابسته و فلج میکند.

