مارکوس باکینگهام و اشلی گودال (Marcus Buckingham & Ashley Goodall)
فصل ۱: دروغ اول؛ مردم اهمیت میدهند که در چه شرکتی کار میکنند
توهم فرهنگ کلان سازمانی در برابر واقعیت زیسته در تیمها
یکی از ریشهدارترین دگمهای مدیریت مدرن این است که سازمانها دارای یک فرهنگ یکپارچه هستند و کارکنان به دلیل نام، برند و ارزشهای کلان یک شرکت به آن متعهد میمانند. مدیران ارشد میلیاردها دلار صرف طراحی بیانیههای ماموریت، ویدیوهای انگیزشی، شعارهای روی دیوار و نظرسنجیهای سالانه «تعلق سازمانی» میکنند تا فرهنگ شرکت را شکل دهند. اما دادههای تجربی حقیقت تکاندهندهای را آشکار میسازند: در حالی که افراد به خاطر نام و اعتبار یک شرکت به آن میپیوندند، اما ماندن، درخشیدن یا ترک کردن آنها تقریباً به طور کامل به تجربه روزمرهشان در تیم محلی بستگی دارد.
هنگامی که پژوهشگران موسسه تحقیقاتی ADP و گالوپ دادههای میلیونها کارمند را در شرکتهای چندملیتی و بیمارستانها واکاوی کردند، دریافتند که پراکندگی امتیازات رضایت و بهرهوری در درون یک شرکت واحد بسیار بیشتر از تفاوت میان دو شرکت کاملاً متفاوت است. به عبارت دقیقتر، میانگین سطح دلبستگی شغلی در کل یک شرکت یک عدد آماری بیمعنی است؛ چرا که واقعیت کار نه در طبقات مدیریت ارشد، بلکه در تعاملات ملموس میان چند همکار که هر روز کنار هم کار میکنند رقم میخورد.
چرا میانگینهای سازمانی حقیقت را پنهان میکنند؟
تصور کنید دمای بدن ده بیمار در یک بخش بیمارستان را اندازه میگیرید؛ نیمی از آنها دچار تب ۴۱ درجه و نیمی دیگر دچار هیپوترمی ۳۳ درجه هستند. میانگین دمای بخش ۳۷ درجه (کاملاً نرمال) گزارش میشود، در حالی که همه بیماران در حال مرگاند! همین خطا در نظرسنجیهای سالانه منابع انسانی رخ میدهد. وقتی شرکتی اعلام میکند که شاخص دلبستگی کارکنانش ۷۲ درصد است، این عدد تیمهای فوقالعاده پرانرژی و تیمهای کاملاً مسموم را در هم میآمیزد و به مدیران ارشد توهم کنترل میدهد.
بیشتر کارهایی که ما به نام فرهنگ شرکت انجام میدهیم، تلاش برای حل مسئلهای در سطح کلان است که ماهیتاً فقط در سطح خرد و درون تیمهای محلی وجود دارد.
هشت پرسش حیاتی که کیفیت تجربه یک تیم را میسازند
پژوهشهای گسترده نویسندگان در شرکت سیسکو (Cisco) و موسسه ADP نشان داد که تفاوت میان بهترین تیمها (تیمهایی با بهرهوری بالا، نوآوری مستمر و ماندگاری بالای اعضا) و ضعیفترین تیمها، به هشت تجربه ذهنی و عملیاتی برمیگردد که چهار مورد آن بر محور «من» و چهار مورد بر محور «ما» استوار است.
نکته ظریف دیگری که در این فصل برجسته میشود، تفاوت میان «تیم در چارت سازمانی» و تیم پویا و واقعی است. در سازمانهای امروزی، کارها در قالب باکسهای ایستا انجام نمیشوند. یک مهندس نرمافزار ممکن است به یک مدیر گزارش دهد اما روزانه با دو تیم محصولی دیگر کار کند. رهبر هوشمند کسی است که مرزهای واقعی همکاری را به رسمیت میشناسد و آیینهای ارتباطی را در دل همان گروههای کاری واقعی جاری میسازد.

