لیز وایزمن (Liz Wiseman)
فصل ۲: آهنربای استعداد
استعدادی که زیر بینی شماست
فصل قبل نشان داد که تفاوت اصلی، در فرض رهبر دربارهٔ ظرفیت دیگران است. اما این فرض تا وقتی استعدادی دیده نشود، انتزاعی میماند. وایزمن اینجا یک مشاهدهٔ ساده را جلو میگذارد: بعضی مدیران برای پر کردن یک جای خالی، آگهی میزنند و بیست رزومه میگیرند؛ بعضی دیگر حتی آگهی نمیزنند و بهترین آدمها از طریق معرفی به سراغشان میآیند. تفاوت در برند شخصی نیست؛ در این است که یکی استعداد را جذب میکند و دیگری فقط استخدام میکند. نتیجهٔ عملی این است که برای آهنربای استعداد، آگهی و مصاحبه آخرین ابزار جذب است، نه اولین.
آهنربای استعداد سه کار میکند که به هم پیوستهاند: نابغهٔ ذاتی افراد را پیدا میکند، آن را نامگذاری و به کار وصل میکند، و موانع را از سر راهش برمیدارد — از جمله خودش را. نکتهٔ ظریف این است که آهنربا مالک استعداد نیست. او استعداد را در بالاترین نقطهٔ مشارکتش به کار میگیرد، حتی اگر آن نقطه در واحدی دیگر باشد. همین بیطرفی نسبت به مالکیت، تفاوت او با مدیری است که آدمها را بهعنوان سرمایهٔ شخصی خود میبیند.
نابغهٔ ذاتی را ببینید و نامش را بگذارید
وایزمن مفهوم «نابغهٔ ذاتی» را برای چیزی به کار میبرد که فرد بهطور طبیعی و بیزحمت انجام میدهد: کاری که برای او آسان است و برای بقیه سخت، و انجامش انرژی میدهد نه میگیرد. این نابغه در شرحشغل نوشته نمیشود. برای پیدا کردنش باید به لحظههایی نگاه کرد که کسی بدون اینکه از او بخواهند، کاری را درست انجام میدهد و بعد میگوید «کاری نکردم». کتاب پیشنهاد میکند از یک استعداد سطحی شروع کنید و با پرسیدن چند «چرا» به توانایی زیربنایی برسید؛ بعد فرض خود را با دیگران بیازمایید، و در پایان، نقش و مسئولیتی بسازید که آن نابغه در آن استفاده شود.
این کار یک استعداد فردی نیست؛ یک عادت سازمانی است. آهنرباهای استعداد در گفتوگوهای یکبهیک یک سؤال ثابت دارند: «این هفته کدام کار بود که برایت آسان آمد و بقیه را متعجب کرد؟» و بعد جواب را در یک جملهٔ مشخص برمیگردانند: «توانایی تو در ساده کردن موقعیتهای پیچیده است.» همین نامگذاری سه اثر دارد: فرد خودش را میبیند، تیم ارزش آن توانایی را میفهمد، و مدیر دفعهٔ بعد آن توانایی را در جای درست به کار میگیرد. وایزمن اسم این عادت را «نابغهیابی» میگذارد: نگاه کردن به آدمها با این پرسش که «او چه کاری را طبیعی و بینیاز از تلاش انجام میدهد؟»، نه با پرسش «او چه کم دارد؟».
امپراتورساز، سایهٔ آهنربا
سایهٔ آهنربا، امپراتورساز است. او استعداد را جمع میکند چون تعداد افراد زیر دستش، معیار اهمیت اوست. مدل ذهنیاش «یک مغز، چند دست» است: خودش نقطهٔ اتصال و اندیشه است و بقیه، مجری. آدمها را در جعبههای باریک میگذارد و اجازه نمیدهد بین واحدها جابهجا شوند، چون هر جابهجایی را از دست دادن سرمایه میبیند. نتیجه این است که استعداد در جای خودش میپوسد و سازمان، هزینهٔ نگهداری سرمایهای را میپردازد که رشد نمیکند. امپراتورساز به همین دلیل به «قاتل مسیر شغلی» معروف میشود و برای نگه داشتن آدمها، بیشتر از آنکه جذب کند، انرژی صرف سدسازی میکند.
این فصل دو محدودیت جدی دارد. اول، زبان استعداد میتواند به نخبهگرایی بلغزد؛ اگر فقط «بازیکنان الف» را ببینید، بقیهٔ تیم به ابزار تبدیل میشوند و همانها هستند که کار روزمره را پیش میبرند. دوم، آهنربا به بستر سازمانی وابسته است: بدون مسیر جابهجایی داخلی، حقوق منصفانه و پشتیبانی مدیران دیگر، آهنربا شدن یعنی دزدیده شدن تیم. وایزمن خودش تأکید میکند که کاهندهها را باید فعالانه از سازمان بیرون کرد، چون هر کاهنده، ظرفیت دیگران را تا نصف پایین میآورد؛ اما این کار سیاسی است و هزینه دارد. آهنربای استعداد در چنین سازمانی باید از تیمش هم محافظت کند؛ چون کاهندهای که در طبقهٔ بالا نشسته، بهترین آدمها را با همین منطق نگهداشتن بیرشد، فرسوده میکند. فصل بعد از اینجا شروع میشود: حتی وقتی بهترین آدمها را کنار هم گذاشتهاید، اگر فضا برای فکر کردن نباشد، همان استعدادها ساکت میشوند.
آهنربای استعداد، آدمها را تشویق میکند که رشد کنند و بروند.

