لیز وایزمن (Liz Wiseman)
فصل ۱: اثر چندبرابری
یک نفر، دو عملکرد
گابریل، کارآموز رانندگی تانک، در همان میدان و با همان خودرو، دو آدم متفاوت بود. زیر نظر فرماندهای که فقط تماشا میکرد، مسیرهای سخت را بیخطا رد میکرد و در آزمونهای تمرینی از همدورهایهایش جلو میافتاد. کافی بود یووال، فرماندهٔ سختگیر، بالای سرش بایستد و هر حرکت را نقد و کنترل کند تا گابریل از هم بپاشد. در آزمون نهایی، افسری آرام کنارش نشست، سؤال پرسید و اجازه داد خودش تصمیم بگیرد؛ گابریل دوباره ماهر شد. توانایی او تغییر نکرده بود؛ شرایطی که هوشش را آزاد یا قفل میکرد عوض شده بود.
لیز وایزمن این صحنه را نقطهٔ شروع کتاب قرار میدهد، چون در آن یک حقیقت ساده اما گران پیدا میشود: عملکرد آدمها، تا حد زیادی تابع رابطهای است که با رهبرشان دارند، نه فقط تابع استعداد شخصی. او دو الگو را روبهروی هم میگذارد. کاهندهها هوش، انرژی و انگیزه را از اطرافیان میمکند و نیاز دارند باهوشترین فرد اتاق باشند. چندبرابرکنندهها هوش خود را صرف تقویت هوش دیگران میکنند. و در هرم هوش، به تعبیر کتاب، کسی که در رأس مینشیند نابغه نیست؛ نابغهساز است. تفاوت را میتوان در دو جمله جمع کرد: کاهنده با این فرض کار میکند که آدمها بدون او هرگز نمیفهمند؛ چندبرابرکننده با این فرض که آدمها باهوشاند و خودشان میفهمند.
کمبود استعداد نیست، کمبود دسترسی
کاهنده از یک فرض اقتصادی شروع میکند: منابع کم است، آدمها تا آخرین قطره کار میکنند و بهترینها به سقف رسیدهاند؛ پس کار بزرگتر فقط با نیروی بیشتر ممکن است. چندبرابرکننده همان داده را جور دیگری میخواند: بیشتر آدمها زیر ظرفیت کار میکنند و رهبری بهتر میتواند این ظرفیت را آزاد کند، بیآنکه یک نفر به جمع اضافه شود. تفاوت در بودجه نیست، در فرض است. و چون فرض، رفتار را میسازد، دو مدیر با دو فرض متفاوت، از یک تیم دو نتیجهٔ متفاوت میگیرند و هر دو، نتیجه را تأیید فرض خود میبینند.
پنج رشته و پنج سایه
کتاب، چندبرابرکننده را با پنج رشته تعریف میکند: آهنربای استعداد که افراد را در بالاترین نقطهٔ مشارکت به کار میگیرد؛ آزادکننده که فضایی میسازد که بهترین تفکر بیرون بیاید؛ چالشگر که فرصت میکارد و استاندارد را بالا میبرد؛ بحثآفرین که تصمیم را از دل مناظرهٔ مستند بیرون میکشد؛ و سرمایهگذار که مالکیت میدهد و در موفقیت دیگران سرمایهگذاری میکند. هر رشته یک سایه هم دارد: امپراتورساز، تیران، همهدان، تصمیمگیر و میکرومدیر. سایه، نقطهٔ مقابل نیست؛ همان رفتار است وقتی به خدمت خود رهبر درمیآید.
این کتاب، دفاعیهٔ رهبری نرم نیست. وایزمن تأکید میکند چندبرابرکنندهها لبهٔ سخت دارند: آنها زیاد میبینند و بنابراین زیاد انتظار دارند. کسی که استعداد یک نفر را میبیند، نمیتواند بپذیرد او نیمی از توانش را استفاده کند. همین انتظار بالا، تفاوت چندبرابرکننده با مدیری است که فقط جو دوستانه میسازد. آنها همچنین شوخطبعاند، چون مجبور نیستند از هوش خود دفاع کنند و میتوانند اشتباه را در حد یک موقعیت خندهدار ببینند، نه تهدیدی برای اعتبارشان.
اما چند محدودیت را باید در نظر گرفت. اول، شواهد کتاب بیشتر مبتنی بر مصاحبه و ادراک است؛ برای همین عدد دو برابر را باید با احتیاط خواند. دوم، همهٔ موقعیتها اجازهٔ توزیع نمیدهند؛ در بحران ایمنی یا تیم کاملاً تازهکار، دستور صریح گاهی مسئولانهترین کار است. سوم، برچسب کاهنده میتواند به ابزار تسویهحساب تبدیل شود و مسئولیت خود افراد را بپوشاند. چهارم، کتاب بیشتر بر رفتار رهبر تمرکز دارد و کمتر به محدودیتهای ساختاری مثل بودجه، قوانین و فرهنگ سازمانی میپردازد؛ در عمل، بعضی از این موانع با تغییر رفتار رهبر حل نمیشوند. پرسش عملی این است: دوشنبهٔ صبح، کدام رفتار را عوض میکنید؟ و پیش از آن، باید ببینید چه استعدادی جلوی شما نشسته است.
کسی که در رأس هرم هوش مینشیند، نابغهساز است، نه نابغه.

