آدام گرانت (Adam Grant)
فصل ۴: یافتن الماس در سنگ خام — واقعیت و افسانهٔ شناختِ تواناییها
پوسترِ ۵۰ سنت
فصل قبل با تقسیم اعتبار تمام شد؛ اما پیش از آنکه اعتبار تقسیم شود، کسی باید انتخاب کرده باشد روی چه کسی سرمایهگذاری کند. در دانشگاه دوک، استادی هست که بیش از بیست جایزهٔ بزرگ تدریس گرفته، ششصد کلاس درس داده و بیش از سه هزار و پانصد دانشجو را آموزش داده است. پنجاه و هشت ساله است، موهای سفید و پوست روشنی دارد و در دفترش پوستری از فیفتی سنت زده؛ به گفتهٔ خودش، احتمالاً تنها استادی است که چنین ترکیبی دارد. اما چیزی که او را در این کتاب مهم میکند، نه پوستر است و نه جایزهها؛ نگاهش به دانشجو است. او به جای پرسیدن «این دانشجو چقدر باهوش است؟» میپرسد «این دانشجو میتواند چه بشود؟» و بعد رفتارش را طوری تنظیم میکند که آن «بشود» ممکن شود.
بحثبرانگیزترین ادعای کتاب همینجاست: استعداد، چیزی نیست که در آزمایشگاه کشف شود؛ چیزی است که در رابطه ساخته میشود. بخشندهها در این کار بهترند، چون به جای تمرکز بر آنچه فرد امروز هست، بر آنچه میتواند بشود تمرکز میکنند. اما همین نگاه، اگر بیحساب باشد، به توهم تبدیل میشود. گرانت در این فصل نشان میدهد چرا انتظارِ بالا کار میکند، چه زمانی خراب میشود، و چطور میشود بدون خودفریبی، آدمها را جدی گرفت.
آنچه در ذهن معلم میگذرد
همین الگو در جاهای سختتری هم تکرار شده است. دوف ادن، روانشناس، در یک پژوهش میدانی در ارتش اسرائیل به فرماندهان گفت برخی سربازها استعداد رهبری بالایی دارند؛ در واقع آن سربازها هم تصادفی انتخاب شده بودند. سربازهای برچسبخورده عملکرد بهتری داشتند، چون فرماندهان بیشتر راهنماییشان میکردند، بازخورد میدادند و اشتباهشان را فرصت یادگیری میدیدند. در پژوهشی دیگر، مکنت به حسابداران تازهکار گفته بود از میان رقابتی سخت انتخاب شدهاند و انتظار زیادی از آنها هست؛ سه هفته بعد نامهای تقویتی فرستاد و یک ماه بعد، همان حسابداران امتیاز عملکرد بالاتری گرفتند. در هر سه مورد، باور بیرونی به باور درونی و سپس به رفتار تبدیل شد.
استعداد، افسانهٔ گمشده
ریموند کتل این را «نظریهٔ سرمایهگذاری هوش» نامید: هوش خام، سرمایه است و علاقه، تصمیم به سرمایهگذاری. کسی که به موضوعی علاقه دارد، وقت و انرژیاش را در آن خرج میکند و در آن بهتر میشود؛ و همین بهتر شدن، علاقه را بیشتر میکند. برای مدیر، این یعنی وقتی دنبال استعداد میگردی، نگاه کردن به نمره و مدرک کافی نیست. باید ببینی چه چیزی آدم را کنجکاو میکند، در برابر سختی چه میکند و از بازخورد چه یاد میگیرد. اینها نشانههای سرمایهگذاریاند، نه نشانههای نبوغ.
اما همین مزیت، تله هم دارد. بخشندهای که همه را باور میکند، ممکن است سالها روی کسی سرمایهگذاری کند که فقط خوب صحبت میکند. این همان چیزی است که میتوان «تلهٔ پیگمالیون» نامید: انتظار بالا، وقتی با شواهد بهروز نشود، به خودفریبی تبدیل میشود. انتظار بالا باید با بازخورد صادقانه همراه باشد، وگرنه به جای رشد، وابستگی میسازد. بخشندهٔ عاقل، هم به آیندهٔ طرف باور دارد و هم وقتی دادهها چیز دیگری میگویند، باور را اصلاح میکند؛ نه با تحقیر، با صداقت.
اگر انسان را آنچنانکه هست ببینیم، بدترش میکنیم؛ اگر آنچنانکه میتواند باشد ببینیم، آنچه باید بشود، میشود.
باور به توانایی دیگران، بخش اول ماجراست؛ بخش دوم، نحوهٔ اثر گذاشتن بر آنهاست. بخشندهها در این مرحله معمولاً ابزار متفاوتی دارند: به جای دستور دادن، میپرسند؛ به جای نشان دادن توانایی خودشان، ضعفشان را نشان میدهند؛ و به جای اینکه در مرکز توجه بایستند، توجه را به دیگران میدهند. فصل بعد نشان میدهد چرا این «ارتباط بیقدرت» در دنیای کار، از قدرت آشکار مؤثرتر است؛ و چه زمانی این ابزار، به جای نفوذ، به بیاعتباری منجر میشود.

