گرگ مککیون (Greg McKeown)
فصل ۷: بازی؛ حکمت کودک درون را بپذیر
در بیشتر محیطهای کاری، بازی کلمهای است که با خجالت گفته میشود؛ انگار کسی دارد به بهرهوری اعتراف میکند. اما مککیون بازی را در قلب اصلگرایی میگذارد، چون معتقد است بازی مخالف کار نیست: مخالفِ افسردگی است. وقتی بزرگسالان بازی را کنار میگذارند، چیزی بیشتر از سرگرمی را از دست میدهند: توانایی امتحانکردن، شکستخوردنِ ارزان و دیدن گزینههایی که در حالت جدی دیده نمیشوند.
بازی، آزمایشگاهِ کمهزینهٔ ذهن است
بازی در این کتاب یعنی فعالیتی با قواعد روشن، ریسک پایین و پاداش درونی؛ جایی که هدف، خودِ فعالیت است نه خروجی آن. مککیون میگوید بازی سه کار میکند: گزینهها را گسترش میدهد، ترس از خطا را کم میکند و ذهن را برای یادگیری آماده نگه میدارد. به همین دلیل بازی برای اصلگرا تجملی نیست؛ سرمایهگذاری است روی چیزی که تصمیمهای خوب را ممکن میکند: ذهنی که فقط در حالت دفاعی نیست و میتواند فرضهایش را زیر سؤال ببرد.
از منظر عصبشناسی، بازی حالتی است که در آن مغز اجازهٔ خطا میگیرد. وقتی پیامد جدی نباشد، سیستم پاداش برای کشف فعال میشود و آدمها رفتارهای تازه را بدون ترس امتحان میکنند. این همان چیزی است که در جلسهٔ رسمی ممکن نیست: کسی که میترسد اشتباهش ثبت شود، فقط گزینهٔ امن را میگوید. بازی این ترس را موقتاً برمیدارد و به همین دلیل اغلب ایدههای غیرمنتظره از دل بازی بیرون میآیند، نه از دل طوفان فکریِ جدی که در آن همه مراقب وجههٔ خودشان هستند. بازی این مراقبت از وجهه را موقتاً کنار میگذارد و همان، گرانترین چیزی است که در جلسههای رسمی از دست میرود؛ جایگزینکردنش با کنجکاوی، معمولاً از هر تکنیک ایدهپردازی مؤثرتر است.
بازی در کار
برای مدیر، درس این است که بازی را طراحی کن، نه اعلام. «هر وقت خواستید بازی کنید» کار نمیکند؛ چون بازی در تقویم شلوغ همیشه آخرین اولویت است. مککیون پیشنهاد میکند فضای بازی محدودهٔ روشن داشته باشد: یک ساعت در هفته، یک تیم کوچک، یک مسئلهٔ واقعی و اجازهٔ ساخت نمونهٔ اولیهٔ بیفایده. محدوده، بازی را از ولگردی جدا میکند و همان چیزی است که آن را به خروجی وصل میکند؛ بیمحدودگی، بازی را به تعویق تبدیل میکند.
بازی کارکردی استراتژیک هم دارد: در فضای بازی میشود فرضهای اصلی را شکست. تیمی که فقط اجرا میکند، فرضهایش را آزمون نمیکند؛ تیمی که بازی میکند، میتواند سناریوهای بعید را بدون هزینهٔ واقعی امتحان کند. به همین دلیل شرکتهایی که بازی را جدی میگیرند، معمولاً در مواجهه با تغییر انعطاف بیشتری دارند. اما این اثر وقتی رخ میدهد که بازی به یادگیری وصل باشد، نه به سرگرمی؛ تفاوتشان در این است که بازیِ یادگیرنده خروجیاش یک پرسش تازه است و بازیِ سرگرمکننده خروجیاش فقط گذر زمان.
وقتی بازی به فرار تبدیل میشود
پس بازی خطر خودش را دارد: میتواند به فرار از کار تبدیل شود، همانطور که میتواند سوخت خلاقیت شود. مککیون این را با تفاوت «ذهن بازیگوش» و «فعالیت بازیگوش» توضیح میدهد. اولی نگرشی است که در کار هم حاضر است؛ دومی فعالیتی جدا از کار است. سازمانی که فقط دومی را دارد، اتاق بازی دارد اما ذهن بازیگوش ندارد. سازمانی که اولی را دارد، میتواند در دل جلسه هم آزمایش کند و فرضها را با یک سؤال ساده به چالش بکشد.
بازی نقطهٔ مقابل کار نیست؛ نقطهٔ مقابل افسردگی است. هیچچیز مثل بازی، مغز را روشن نمیکند.
بازی انرژی میخواهد و انرژی از جایی میآید که فرهنگ کاری ما آخرین چیزی است که برایش ارزش قائل است: خواب. مککیون در فصل بعد یکی از بحثبرانگیزترین ادعاهای کتاب را مطرح میکند: اگر میخواهی بیشتر کار کنی، باید بیشتر بخوابی. و برای این ادعا دادههایی دارد که سخت میشود دورشان زد.

