کالین برایار و بیل کار (Colin Bryar and Bill Carr)
فصل ۱: بلوکهای سازنده: اصول رهبری و مکانیزمها
چرا تقلید اصول، آمازون نمیسازد
هزاران شرکت اصول چهاردهگانهٔ رهبری آمازون را روی دیوار دفتر چاپ کردهاند و تقریباً هیچیک به نتیجهٔ آمازون نرسیدهاند. در جلسههای آمازون صندلی خالیای کنار میز بود؛ هر وقت بحث از مشتری فاصله میگرفت و به بودجه، رقابت یا منافع واحدها میرسید، کسی به آن صندلی اشاره میکرد: «مشتری اینجا نشسته است.» این صحنه یک نماد تبلیغاتی نیست؛ تفاوت میان شرکتی است که ارزشها را روی دیوار میچسباند و شرکتی که ارزشها را داخل فرایندهای روزمره، از استخدام تا قیمتگذاری، کار میگذارد. سؤال کتاب همین است: چه چیزی میان این دو فاصله است؟
کالین برایار و بیل کار در این کتاب ادعایی ساده اما رادیکال را پیش میبرند: فرهنگ آمازون محصول نبوغ یک بنیانگذار نیست، محصول مجموعهای از مکانیزمهاست که تصمیمهای روزمره را شکل میدهند. مکانیزم، در تعریف آنان، ابزاری است که به کار گرفته میشود، مالک مشخصی دارد، بهطور منظم بازرسی میشود و نادیده گرفتنش پیامد دارد. اصول رهبری میگویند چه میخواهیم؛ مکانیزمها تضمین میکنند آن خواست در هزار تصمیم کوچک تکرار شود. برایار و کار این را نه از موضع نظریهپرداز، که از جایگاه کسانی میگویند که سالها در اتاق همین تصمیمها نشستهاند.
اصول چهاردهگانه، نه پوستر
این داستان چارچوب فصل را نشان میدهد. هر مکانیزم آمازون سه وظیفه را همزمان انجام میدهد: یک رفتار مطلوب را از سطح نیت به سطح رویه میآورد، آن را در معرض بازرسی قرار میدهد، و برای نادیده گرفتنش هزینه میسازد. اصول رهبری بهتنهایی این کار را نمیکنند؛ «مشتریمحوری» تا وقتی سازوکاری برای شنیدن شکایت، متوقف کردن فروش و پاسخگو کردن مالک وجود ندارد، فقط یک جملهٔ زیبا در جلسهٔ سالانه است. آمازون اصول را در استخدام، ارزیابی عملکرد، ارتقا و حتی نوشتن سند محصول وارد کرد تا از دیوار به میز کار بیاید؛ و همین ورود، تفاوت میان یک اعلامیهٔ ارزشها و یک فرهنگ عملیاتی است.
جایی که مکانیزم به آیین تبدیل میشود
محدودیت اصلی همینجاست. مکانیزمها وقتی پیر میشوند، به بوروکراسی تبدیل میشوند: فرمهایی که کسی نمیخواند، جلسههایی که فقط برای ثبت حضور برگزار میشوند، و سنجههایی که کارکنان یاد میگیرند به جای بهبود کسبوکار، آنها را بهبود دهند. آمازون هم از این آسیب مصون نبوده است؛ شدت بازرسیها و انتظار پاسخگویی دائمی، هزینهای انسانی دارد که در کتاب کمتر به آن پرداخته شده. مکانیزم خوب آن است که هر سال از خودش بپرسد: این ابزار هنوز کدام تصمیم را عوض میکند؟ و اگر پاسخ روشن نیست، شجاعت حذفش را داشته باشد.
روز دوم ایستایی است؛ پس از آن بیاهمیتی، سپس افول دردناک و طاقتفرسا، و در پایان مرگ. و همین است که همیشه روز اول است.
اگر اصول را بدون مکانیزم برداریم، به شعار میرسیم؛ اگر مکانیزم را بدون اصول برداریم، به دیوانسالاری میرسیم. آمازون هر دو را با هم نگه داشت و همین ترکیب، فرهنگش را از یک مجموعهٔ ارزشهای الهامبخش به یک ماشین تصمیمگیری تبدیل کرد؛ ماشینی که در آن «مشتریمحور» بودن یک صفت شخصی نیست، یک الزام رویهای است. اما این ماشین بدون آدمهای مناسب، فقط یک ماشین خالی است؛ اصولی که در استخدام سنجیده نشوند، در عمل به سلیقهٔ مدیر تبدیل میشوند و به سرعت فراموش میشوند. پرسش فصل بعد همین است: چگونه شرکتی در اوج رشد، استاندارد استخدام را از فروپاشی حفظ میکند، وقتی برای هر صندلی ده نامزد و برای هر نامزد ده تصمیمگیرنده وجود دارد؟

