آدام گرنت (Adam Grant) - استاد روانشناسی سازمانی مدرسه وارتون دانشگاه پنسیلوانیا
فصل ۲: مربی روی مبل و سندروم ایمپاستر؛ یافتن نقطه بهینه اعتمادبهنفس
پارادوکس اعتمادبهنفس و صلاحیت
رابطه میان میزان دانش واقعی ما و میزان اطمینان ما به آن دانش، یکی از پیچیدهترین معماهای روانشناسی شناختی است. در یک سوی طیف، سندروم مربی روی مبل (Armchair Quarterback) قرار دارد که در آن اعتمادبهنفس فرد به مراتب از صلاحیت و تخصص واقعیاش پیشی میگیرد. در سوی دیگر طیف، سندروم ایمپاستر یا خودویرانگر (Impostor Syndrome) دیده میشود که در آن توانمندی و تخصص فرد بسیار بالاتر از اعتمادبهنفس درونی اوست و فرد مدام گمان میکند موفقیتهایش حاصل شانس بوده و بهزودی دستش رو خواهد شد.
اثر دانینگ-کروگر و صعود به قله حماقت
پژوهشهای کلاسیک دیوید دانینگ و جاستین کروگر نشان میدهد زمانی که ما فاقد دانش و مهارت در حوزهای خاص هستیم، اغلب به این نادانی خود نیز آگاه نیستیم. این وضعیت یک تله مضاعف ایجاد میکند: همان کمبود تخصصی که باعث میشود عملکرد ضعیفی داشته باشیم، مانع از آن میشود که متوجه ضعف عملکرد خود شویم. زمانی که فرد از صفر مطلق به دانشی اندک و سطحی دست مییابد، اعتمادبهنفسش به طرز انفجاری اوج میگیرد و بر فراز قله حماقت (Mount Stupid) میایستد.
تغییر زاویه دید نسبت به سندروم ایمپاستر
در سالهای اخیر، سندروم ایمپاستر همواره به عنوان یک مانع روانی مخرب معرفی شده است. اما شواهد علمی دیدگاه متفاوتی را آشکار میکنند: در بسیاری از مواقع، تردیدهای ناشی از سندروم ایمپاستر در واقع سوخت محرک رشد و تعالی هستند. آزمایشهای انجامشده توسط باسمه توفیق نشان میدهد پزشکان و کارشناسانی که افکار ایمپاستر را تجربه میکنند، نه تنها عملکرد ضعیفتری ندارند، بلکه در تشخیص بیماریها، همدلی با مراجعان و جمعآوری اطلاعات دقیقتر عمل میکنند.
افراد مبتلا به سندروم مربی روی مبل نمیدانند چه چیزهایی را نمیدانند؛ اما افراد دارای حس ایمپاستر فکر میکنند چیزهایی که نمیدانند بسیار بیشتر از واقعیت است، و همین تردید سالم، آنها را به کاوشگران خستگیناپذیر دانش تبدیل میکند.
فروتنی توأم با اعتمادبهنفس: نقطه تعادل طلایی
هدف نهایی ما نباید نابود کردن اعتمادبهنفس یا غرق شدن در خودکمبینی باشد، بلکه دستیابی به وضعیتی است که میتوان آن را فروتنی توأم با اعتمادبهنفس (Confident Humility) نامید. برای درک این مفهوم، باید میان دو نوع باور تمایز قائل شویم: باور به «درستی ابزارها و روشهای فعلی» در برابر باور به «توانایی کلی خود برای یادگیری و حل مسئله». غرور کاذب زمانی رخ میدهد که به روشهای فعلی خود ایمان مطلق داریم؛ فروتنی توأم با اعتمادبهنفس زمانی شکل میگیرد که به قابلیت خود برای رسیدن به هدف ایمان داریم، اما نسبت به درستی راهکار فعلی خود با دیده تردید مینگریم.
زمانی که به فروتنی توأم با اعتمادبهنفس مجهز میشویم، جهل خود را نه به عنوان یک نقص شخصیتی شرمآور، بلکه به عنوان فضایی بکر برای رشد و یادگیری میبینیم. در این نقطه بهینه، ما به اندازه کافی به تواناییهایمان ایمان داریم که قدم در مسیرهای ناشناخته بگذاریم، و به اندازه کافی متواضع هستیم که هر زمان نقشهمان با واقعیت زمین همخوانی نداشت، بدون تعصب نقشه را اصلاح کنیم.

