ویلیام ان. جی. تورندایک (William N. Thorndike Jr.)
فصل ۱: سرآغاز — دهکدهٔ سینگلتون
پرسشی که هر سال جواب تازهای میگیرد
در سپتامبر ۲۰۰۱، وقتی جک ولش پس از دو دهه از جنرال الکتریک کنار رفت، مجلات تجاری تقریباً همصدا او را بزرگترین مدیرعامل نیمقرن خواندند. آمار هم پشت این قضاوت ایستاده بود: بازده مرکب سالانهٔ حدود ۲۱ درصد در طول بیست سال، یعنی بیش از سه برابر شاخص اساندپی ۵۰۰ در همان دوره. مجلهٔ فورچون او را «مدیر قرن» نامیده بود و دنیای کسبوکار هم با این قضاوت موافق بود. اما پرسش سادهای که تورندایک در آغاز کتاب پیش میکشد، این تصویر را میشکند: اگر معیار، بازدهی باشد که سهامدار در طول زمان گرفته است، آیا واقعاً ولش بهترین بوده؟
پاسخ، یک نام تقریباً ناشناخته است: هنری سینگلتون، بنیانگذار و مدیرعامل تلداین. سینگلتون در ۲۷ سال، بازده مرکب سالانهٔ ۲۰٫۴ درصد را برای سهامدارانش ساخت؛ یک دلار سرمایهگذاری در ۱۹۶۳ تا ۱۹۹۰ به ۱۸۰ دلار و ۹۰ سنت رسید، در حالی که همان دلار در شاخص اساندپی ۵۰۰ فقط ۱۵ دلار میشد. به بیان دیگر، عملکرد او حدود دوازده برابر شاخص بازار بود، در حالی که ولش حدود سه برابر شاخص عمل کرده بود. سینگلتون نه سخنرانی میکرد، نه در مجلات دیده میشد و نه جایزهای گرفت. تفاوت این دو مسیر، موضوع اصلی این کتاب است.
تختهسیاهی که نتیجه را نمیسنجد
چرا چنین فاصلهای در قضاوت عمومی ایجاد میشود؟ چون رسانههای تجاری معمولاً ورودیها را میسنجند، نه خروجی نهایی را. اندازهٔ شرکت، رشد درآمد، سود هر سهم و شمار کارکنان، معیارهایی هستند که در تیترها خوب مینشینند؛ اما هیچکدام مستقیماً نمیگویند سهامدار در ازای هر دلار سرمایه چه به دست آورده است. مدیرعاملی که شرکت را بزرگ میکند اما سهام را رقیق میکند، در جلد مجله میرود؛ مدیرعاملی که شرکت را کوچک نگه میدارد اما شمار سهام را نصف میکند، در صفحهٔ داخلی هم دیده نمیشود. تورندایک این را خطای «تختهسیاه» مینامد: ما عادت کردهایم موفقیت مدیر را با چیزی بسنجیم که دیده میشود، نه با چیزی که به جیب سهامدار میرسد.
دهکدهٔ سینگلتون و ساکنانش
کتاب، این هشت مدیر را ساکنان یک دهکدهٔ خیالی به نام سینگلتون میداند؛ دهکدهای که بیرون از نقشهٔ رسانهها افتاده است. ساکنانش از نظر ظاهر و سبک زندگی شبیه هم نیستند: یکی ریاضیدان و گوشهگیر است، یکی خلبان فضانورد، یکی ناشر روزنامه و یکی وارث یک کسبوکار خانوادگی. اما عادتهای مشترکی دارند که آنها را از همنوعانشان جدا میکند: ولخرجی نمیکنند، دفتر مرکزی کوچکی دارند، به مدیران محلی اختیار میدهند، از پیشبینی و وعده بیزارند و بهجای رشد امپراتوری، به ارزش هر سهم فکر میکنند. همین عادتهای کمجذاب است که در طول چند دهه، تفاوتی عظیم میسازد.
هیچکدام از این هشت نفر در صنعتهای جذاب روز کار نمیکردند. توماس مورفی در پخش تلویزیونی، جان مالون در تلویزیون کابلی، بیل آندرس در صنایع دفاعی، کاترین گراهام در روزنامهنگاری، بیل استریتز در غذای حیوانات خانگی، ریچارد اسمیت در سینما و بطریسازی، هنری سینگلتون در الکترونیک صنعتی و وارن بافت در بیمه و سرمایهگذاری. این صنعتها نه رشد انفجاری داشتند و نه داستانهای هیجانانگیز؛ اما همهٔ آنها یک ویژگی داشتند: جریان نقدی فراوان و امکان خرید داراییها با قیمت پایین. تورندایک نشان میدهد که ارزشآفرینی بزرگ، اغلب در همین حاشیههای بیجاذبه اتفاق میافتد.
اما یک هشدار لازم است: این داستان، داستان قهرمانان بینقص نیست. بعضی از این مدیران از رگولاتوری و ساختار انحصاری بازار سود بردند، بعضی با بدهی سنگین بازی کردند و بعضی در پایان دورهٔ خود، شرکت را در وضعیتی بهتر از رقبا اما نه بیعیب تحویل دادند. کتاب هم این را پنهان نمیکند. ارزش درسها در الگوی تصمیمگیری است، نه در تقدیس افراد. اگر بخواهیم این الگو را بفهمیم، باید از دادهها شروع کنیم: این هشت شرکت در مجموع چه بازدهی ساختند و چه چیزهایی را کنار گذاشتند که دیگران به آن افتخار میکردند؟ فصل بعد، همین محاسبه را روی میز میگذارد و نشان میدهد فاصلهٔ آنها با بازار، تصادفی نیست.

