رام چاران، استیون دروتر و جیمز نوئل (Ram Charan, Stephen Drotter & James Noel)
فصل ۱: شش گذار رهبری: یک نگاه کلی
ارتقایی که سازمان را دو بار میبازد
هر سازمانی میتواند فهرست ستارههایش را روی کاغذ بیاورد؛ اما وقتی از مدیرعامل میپرسید سه سال بعد جای او را چه کسی میگیرد، پاسخ معمولاً سکوت است. این سکوت تصادفی نیست. تصمیم ارتقا تقریباً همیشه بر پایهٔ عملکرد گذشته گرفته میشود، در حالی که شغل جدید مجموعهٔ تازهای از مهارتها، افق زمانی و باورها دربارهٔ «کار واقعی» میخواهد. نتیجه این است که سازمان هم بهترین مجری خود را از دست میدهد و هم مدیری میسازد که در جای تازه شکست میخورد.
چاران، دروتر و نوئل این پدیده را با استعارهٔ خط لوله توضیح میدهند. خط لوله، برخلاف نردبان، صعود به ارتفاع بیشتر نیست؛ عبور از مقاطعی است که جنس کار در آنها عوض میشود. در نردبان، کار همان میماند و فقط ارتفاع تغییر میکند؛ در خط لوله، خودِ کار تغییر میکند. اگر یک مقطع مسدود شود، جریان در تمام مقطعهای بالادست و پاییندست کند میشود، حتی اگر بقیهٔ مقطعها سالم باشند. به همین دلیل، گرفتگی خط لوله همیشه با یک علامت ظاهر میشود: جای خالی در یک پست کلیدی و نبود جانشین آماده.
ریشهٔ گرفتگی معمولاً یک قاعدهٔ ساده است: ما آدمها را برای شغلی انتخاب میکنیم که در آن موفق بودهاند، نه برای شغلی که باید در آن موفق شوند. تا وقتی «کار هر سطح» روشن نشده باشد، ارتقا یک قضاوت شخصی است و نه یک تصمیم مدیریتی. کتاب در سال ۲۰۰۱ منتشر شد و ویرایش بازنگریشدهٔ آن در ۲۰۱۱ با مشاهدات تازه از میدان آمد؛ اما هستهٔ استدلال در هر دو ویرایش یکی است: نخست کار را تعریف کن، بعد آدم را انتخاب کن.
شغل عوض میشود، نه فقط سطح
مدل، هفت سطح کار رهبری را از هم جدا میکند و شش گذار میان آنها را میشناسد: از مدیریت خود به مدیریت دیگران، از مدیریت دیگران به مدیریت مدیران، از مدیریت مدیران به مدیر وظیفهای، از مدیر وظیفهای به مدیر کسبوکار، از مدیر کسبوکار به مدیر گروه، و از مدیر گروه به مدیر بنگاه. هر گذار، پیشنیازهای تازهای دارد و هیچکدام با گذراندن دورهٔ آموزشی کوتاه به دست نمیآید. مدیر بنگاه باید بتواند از طریق مدیران گروه کار کند؛ مدیر گروه باید از طریق مدیران کسبوکار؛ و مدیر وظیفهای باید کاری را هدایت کند که شخصاً بلد نیست انجام دهد.
کتاب این تفاوت را در سه بُعد میسنجد: مهارت، تخصیص زمان و ارزشهای کاری. مهارت یعنی تواناییهای تازهای که شغل میطلبد؛ مثلاً انتخاب و مربیگری آدمها بهجای حل کردن مسئله. تخصیص زمان یعنی افق و تقسیم ساعتهای کار عوض شود؛ از روز و هفته به ماه و فصل، و از عملیات به برنامهریزی. ارزشهای کاری یعنی باور به اینکه چه کاری «کار واقعی» است. این بُعد سوم است که بیشترین شکست را میسازد، چون نامرئی است و در مصاحبهٔ ارتقا پرسیده نمیشود.
قیمت گرفتگی، و مرزهای مدل
هزینهٔ گرفتگی خط لوله همیشه در جای دیگری صورتحساب میشود: در جستوجوی اضطراری جانشین از بیرون، در ترک سازمان توسط استعدادهایی که چند سال پشت یک مدیر گیرکردهاند، و در فصلی که یک محصول بهخاطر نبود مدیر توانا دیر عرضه میشود. خط لوله یک زنجیره است و ضعیفترین حلقه، سرعت کل جریان را تعیین میکند. سازمانی که در پنج سطح مدیر خوب دارد و در یک سطح نه، در عمل یک سازمان با یک سطح ضعیف است. به همین دلیل، سرمایهگذاری روی سطحی که گرفتگی دارد، بازده بیشتری از آموزش عمومی همهٔ مدیران دارد؛ آموزش عمومی میانگین را کمی بالا میبرد، اما رفع گرفتگی جریان را باز میکند.
این مدل محدودیت هم دارد. فرض آن، سازمانی با لایههای نسبتاً روشن و مسیر حرفهای مشخص است؛ در سازمانهای مسطح، ماتریسی یا پروژهمحور، مرز گذارها مبهم میشود و باید بهجای «سطح»، «جنس کار» را مبنا گرفت. خط لوله همچنین توضیح نمیدهد چرا سازمانی با گذارهای درست، در بازار شکست میخورد؛ این ابزار، تشخیص نیروی انسانی است، نه استراتژی. اما اگر سازمانی نتواند بگوید در هر گذار چه کاری انجام میشود، هیچ ابزار دیگری هم جای خالی را پر نمیکند. فصل بعد به نخستین و پرهزینهترین گذار میپردازد: لحظهای که یک متخصص خوب باید یاد بگیرد از طریق دیگران کار کند.

