مایکل دی. واتکینز (Michael D. Watkins)
فصل ۲: یادگیری را شتاب بده
گزارشی که سازمان دربارهٔ خودش مینویسد
در فصل قبل، نمونهٔ سارا نشان داد که بیرون آمدن از اتاق قبلی فقط نیمی از کار است. نیمهٔ دیگر، ورود به اتاق تازه است. آرش، مدیر تازهٔ یک شرکت پخش، چهار هفتهٔ اول را با خواندن گزارشها گذراند. نمودارها میگفتند فروش خوب است، هزینهها کنترل شدهاند و تنها مشکل، انگیزهٔ تیم فروش است. در جلسهٔ پنجم، سرپرست انبار چیزی گفت که همهٔ تصویر را عوض کرد: گزارشهای عملکرد سه هفته تأخیر دارند و شاخص کارایی، دوبارهکاری را پاداش میدهد. آرش تازه فهمید که سازمان را از زبان خودش یاد گرفته است؛ زبانی که همیشه کمی تعریفکننده است.
واتکینز یادگیری را یک سرمایهگذاری میداند، نه یک هزینه یا یک مرحلهٔ تشریفاتی. سرمایهگذاری سه پرسش دارد: چه چیزی را باید بدانم، از چه کسی میتوانم آن را یاد بگیرم، و تا چه زمانی به آن نیاز دارم؟ پاسخ این سه پرسش، «برنامهٔ یادگیری» را میسازد. مدیرانی که بدون چنین برنامهای وارد سازمان میشوند، یا در انبوه اطلاعات غرق میشوند، یا به اولین روایتی میچسبند که شنیدهاند. هر دو مسیر به یک نتیجه میرسد: تصمیمهای بزرگ بر پایهٔ شواهد کوچک.
یادگیری یک سبد است، نه یک گفتوگو
واتکینز سه منبع اصلی برای یادگیری معرفی میکند: اسناد، آدمها و مشاهده. اسناد میگویند سازمان چه چیزی دربارهٔ خودش باور دارد: استراتژی، بودجه، گزارشهای مشتری، ارزیابیهای گذشته. آدمها میگویند پشت این باورها چه میگذرد: رئیس، همتایان، زیردستان، مشتریان و شرکای بیرونی. مشاهده میگوید در عمل چه اتفاقی میافتد: جلسهها، خط تولید، تماس با مشتری، و لحظهای که یک تصمیم واقعاً گرفته میشود. هیچکدام بهتنهایی کافی نیست؛ ارزش واقعی در مقایسهٔ آنهاست. هر منبع سوگیری خودش را دارد: سند، گذشته را زیبا میکند؛ آدم، منافعش را؛ و مشاهده، فقط یک لحظه را نشان میدهد.
اما یادگیری از آدمها یک خطر دارد: هر کس داستانی دارد که به نفع خودش است. در یادگیری از آدمها، دو تیپ خطرناک وجود دارد. «درباریان» کسانی هستند که میگویند آنچه میخواهی بشنوی؛ آنها به تو نزدیک میشوند، اما واقعیت را فیلتر میکنند. «تاریخنگاران» کسانی هستند که همهچیز را با گذشته توضیح میدهند؛ آنها گذشته را خوب میشناسند، اما تغییر را بد میبینند. مدیر تازه باید هر دو را بشنود و هیچکدام را تنها منبع تصمیم نکند. سؤال سادهٔ «این را چه کسی به من میگوید و از این روایت چه چیزی نصیبش میشود؟» نیمی از فیلتر را انجام میدهد.
تلهٔ یادگیری بیپایان و گران
مصاحبهها یک محدودیت دارند: نمونهای که انتخاب میکنی، پاسخ را میسازد. اگر فقط با مدیران ارشد حرف بزنی، تصویری از سازمان میگیری که در آن، همهٔ مشکلات از پایین میآید. اگر فقط با ناراضیان حرف بزنی، سازمان را بحرانیتر از آنچه هست میبینی. واتکینز پیشنهاد میکند یادگیری را به بیرون از سازمان هم ببری: مشتری، تأمینکننده، شریک. آنها اغلب چیزی را میبینند که کارکنان، به دلیل ترس یا عادت، نمیگویند. یادگیری خوب، شبیه تحقیق میدانی است، نه گردآوری تأیید. این محدودیت یادگیری را باطل نمیکند؛ آن را جهتدار میکند.
با این حال، یادگیری بهتنهایی پاسخ نمیدهد که چه کاری درست است. همان دادهها در یک شرکت در حال سقوط، معنایی دارند و در یک شرکت در حال رشد، معنایی دیگر. مدیر تازه باید پیش از طراحی اقدام، یک پرسش بزرگتر را جواب بدهد: این سازمان در چه وضعیتی است؟ تشخیص وضعیت، پلی است میان یادگیری و استراتژی. فصل بعد دربارهٔ همین پرسش است؛ جایی که یک تشخیص اشتباه میتواند یک استراتژی درست را هم بیاثر کند و یک مدیر توانمند را در چشم سازمان، ناتوان نشان دهد.

