ای. جی. لافلی و راجر ال. مارتین (A.G. Lafley and Roger L. Martin)
فصل ۲: مفهوم پیروزی
پیروزیای که فقط در ترازنامه نیست
فصل قبل نشان داد که استراتژی با انتخاب شروع میشود؛ اما انتخاب بدون تعریف پیروزی، به مجموعهای از تصمیمهای پراکنده تبدیل میشود. در بسیاری از شرکتها، «پیروزی» با یک عدد تعریف میشود: سهم بازار، رشد درآمد یا بازده سرمایه. این اعداد لازماند، اما کافی نیستند. شرکتی میتواند سهم بازار را با تخفیف بخرد، درآمد را با خریدهای پراکنده بالا ببرد و در همان حال قابلیتهایش را فرسوده کند. پیاَندجی در سال ۲۰۰۰ در چنین وضعیتی بود: اعداد بزرگ، اما اعتماد ازدسترفته. لافلی دریافته بود که پرسش «چقدر میخواهیم رشد کنیم؟» بدون پرسش «برای چه کسی و چه ارزشی میخواهیم ببریم؟» به پاسخهای متناقض میرسد.
آرمان پیروزی (winning aspiration) جملهٔ مرکزی شرکت دربارهٔ آیندهای است که میخواهد بسازد؛ اما برخلاف شعارهای انگیزشی، باید آنقدر مشخص باشد که بین گزینهها داوری کند. آرمان پیروزی نمیگوید «ما بهترینیم»؛ میگوید برای چه کسی، چه کاری را بهتر از دیگران انجام میدهیم و موفقیت را چگونه میسنجیم. این آرمان باید هم کشش داشته باشد و هم زمینی باشد: اگر دستنیافتنی باشد، کارکنان آن را جدی نمیگیرند؛ اگر همین حالا محقق شده باشد، انتخابی را هدایت نمیکند. به همین دلیل، آرمان پیروزی بیشتر شبیه یک فرضیهٔ راهنماست تا یک شعار تبلیغاتی؛ باید آنقدر دقیق باشد که بتوان دربارهٔ آن اختلاف نظر کرد و آن را در بازار آزمود.
آرمانی که به انتخاب ترجمه میشود
آرمان پیروزی وقتی ارزش دارد که به انتخابهای سطح پایینتر ترجمه شود. در سطح شرکت، آرمان ممکن است «بهبود زندگی مصرفکنندگان» باشد؛ در سطح دسته، باید به «کدام مصرفکننده، کدام نیاز، کدام مزیت» تبدیل شود؛ در سطح تیم، به اهداف و رفتارهای روزمره. اگر این ترجمه انجام نشود، آرمان در پوستر میماند و تصمیمها را همان معیارهای قدیمی میگیرند. پیاَندجی این ترجمه را با «دو لحظهٔ حقیقت» تقویت میکرد: لحظهٔ انتخاب محصول در قفسه و لحظهٔ استفاده در خانه. هر انتخاب استراتژیک باید در هر دو لحظه آزمون شود.
مرز باریک میان جاهطلبی و خودفریبی
خطر آرمان پیروزی، خودفریبی است. مدیران میتوانند یک جملهٔ بزرگ بسازند و آن را با دادههای گزینشی تغذیه کنند. پیاَندجی هم در دههٔ ۱۹۹۰ میلادی در دام رشد بیمرز افتاد: ورود به دستههای گوناگون، بدون اینکه در همهٔ آنها مزیت روشنی داشته باشد. درس این است که آرمان باید با واقعیت بازار و قابلیتها آزموده شود، نه با اشتیاق مدیریت. آرمان پیروزی، پیشبینی نیست؛ فرضیهای است که باید در عمل اصلاح شود. اگر آرمان با واقعیت فاصله بگیرد، کارکنان بهجای تلاش برای تحقق آن، یاد میگیرند آن را نادیده بگیرند؛ و این بدترین سرنوشتی است که یک جملهٔ مرکزی میتواند داشته باشد.
آرمان پیروزی، مرزهای بازی را روشن میکند؛ اما هنوز نمیگوید در کدام زمین بازی میکنیم. یک آرمان میتواند در دهها بازار تعقیب شود و در هیچکدام به مزیت نرسد. پرسش بعدی این است: کجا بازی کنیم؟ فصل بعد نشان میدهد که «حوزهٔ فعالیت» چگونه از یک آرمان الهامبخش، یک انتخاب جغرافیایی، دستهای، بخشی و کانالی میسازد. این پرسش، اولین جایی است که آرمان از سطح جمله پایین میآید و به مرزهای عملی تبدیل میشود. اگر این ترجمه انجام نشود، آرمان بزرگ در عمل به مجموعهای از فرصتهای پراکنده تبدیل میشود.

