ویل لارسون (Will Larson)
فصل ۲: اندازهٔ تیمها
تیمی که همهاش شلوغ است
دوازده نفر در یک تیم، همهشان مشغول و هیچکدام بیکار؛ و در پایان سهماهه، فهرست کارهای انجامشده از فهرست کارهای تازه کوتاهتر است. واکنش رایج این است که به آدمها نگاه کنیم: شاید انگیزه کم شده، شاید مهارت کم است. اما وقتی همه مشغولاند و چیزی بیرون نمیآید، مسئله معمولاً نه در تلاش افراد، بلکه در ترکیب تیم است: مرزهای بیش از حد باز، مالکیت مبهم و جلسههایی که بیشتر از آنکه کار را جلو ببرند، آن را تقسیم میکنند. اگر مدیریت، طراحی سیستم است، اولین تصمیم مدیر این نیست که چه کسی بیشتر کار کند؛ این است که این تیم چه اندازهای باید داشته باشد و کارش تا کجا امتداد پیدا کند.
تز بخش سازمان این است که اندازه و ترکیب تیم، بیشتر از استعداد فردی، خروجی را تعیین میکند. این ادعا خلاف غریزه است، چون استعداد آسانتر دیده میشود: یک مهندس درخشان در تیم بد هم میدرخشد، اما تیمی از آدمهای خوب با مرزهای بد، کند و پرتنش میشود. اندازه تعیین میکند چه مقدار ارتباط لازم است؛ ترکیب تعیین میکند چه دانشی در دسترس است؛ و مالکیت تعیین میکند چه کسی وقتی چیزی خراب شد، بیدار میشود. هر سه، تصمیمهای مدیرند، نه ویژگیهای افراد؛ و هر سه را میتوان از بیرون دید و بازچینی کرد.
چرا شش تا هشت
یکی از سختترین قیدها، پاسخگویی خارج از ساعت کاری است. تیمی که سرویس زنده دارد باید بتواند شبانهروزی پاسخ بدهد و این کار با دو یا سه داوطلب پایدار نمیماند؛ با هشت مهندس، هر نفر تقریباً یک هفته از هشت هفته را کشیک میدهد و بقیهٔ هفتهها میتواند روی کار اصلی تمرکز کند. زیر این عدد، همان چند نفر همیشه بیدار میشوند، خستگی انباشته میشود و کیفیت پاسخ پایین میآید. یعنی کشیک یک هزینهٔ ظرفیت است که باید در محاسبهٔ اندازهٔ تیم بیاید، نه چیزی که بعد از تقسیم کار بهطور معجزهآسا جا شود. تیمی که اندازهاش بدون این حساب بسته شده، همیشه یک نفر کم دارد.
تلههایی که اندازه نمیبیند
دو تلهٔ دیگر ریشه در اندازه ندارند، ریشه در ساختار دارند. اول، ساختن تیم پیش از داشتن آدم و مأموریت: تیمی که وجود دارد اما کاری برای انجام دادن ندارد، بهسرعت به محل جابهجایی بیهدف آدمها تبدیل میشود و هزینهاش را بقیه میدهند. دوم، جدا کردن نگهداری از نوآوری: تفکیک تیم ویژگیهای تازه و تیم رفع اشکال روی کاغذ مرتب است، اما در عمل دو طبقهٔ مهندس میسازد؛ تیم نوآوری از واقعیت عملیات جدا میشود و تیم نگهداری انگیزه و اعتبارش را از دست میدهد. هزینهٔ این تفکیک همیشه پنهان است و همیشه دیر پیدا میشود. تیمی که سرویس را میسازد، باید همان تیمی باشد که شبها بیدار میشود.
از ظرف به جریان
اندازهٔ درست اما شرط لازم است، نه کافی. تیمی میتواند هفت نفر باشد، مأموریت روشن داشته باشد و باز هم گیر کند؛ چون اندازه به ساختار جریان کار کاری ندارد. همینجاست که بحث از سازمان به ابزار میرود: ابزارهایی مثل محدود کردن کار در جریان، یا تعریف صریح آنچه تیم انجام نمیدهد. اندازه ظرف را میسازد؛ آنچه در ظرف میریزد و سرعت خروجش، موضوع دیگری است. تیمی که ظرفش درست است اما جریانش بیقاعده، همان تصویری است که ادامهٔ این بخش به آن میرسد: تیمی که هر هفته عقبتر میرود، بیآنکه کسی تنبل باشد.
پس پرسش عوض میشود: اگر اندازه و ترکیب ظرف را میسازند، چه چیزی تعیین میکند که تیم درون این ظرف پیش برود یا بایستد؟ پاسخ کوتاه این است که تیمها در چند حالت متفاوت گیر میکنند و هر حالت درمان ساختاری خودش را میخواهد؛ درمانی که برای یک حالت درست است، برای حالت دیگر سم است. پیش از هر تصمیمی باید بدانیم تیم در کدام حالت ایستاده و چه چیزی آن را در همان حالت نگه داشته است؛ و این تشخیص، بیش از هر ابزاری به مشاهدهٔ خود تیم وابسته است، نه به گزارشهای ماهانه.

