ناخدا ال. دیوید مارکت (Captain L. David Marquet)
فصل ۱: بحران فرماندهی و بنبست مدل سنتی «رهبر-پیرو»
آمادگی برای کشتیِ اشتباهی؛ وقتی تخصص فنی به تله رهبری تبدیل میشود
در فرهنگ سنتی مدیریت و فرماندهی نظامی، یک پیشفرض نانوشته اما آهنین وجود دارد: رهبر خوب کسی است که از تمام زیردستانش بیشتر بداند، سریعتر تصمیم بگیرد و با صدور دستورات دقیق، سکان سازمان را در دست داشته باشد. ناخدا دیوید مارکت، به عنوان یکی از نخبگان آکادمی نیروی دریایی آمریکا، تمام دوران حرفهای خود را بر پایه همین الگو بنا کرده بود. او دوازده ماه تمام را صرف مطالعه نقشه لولهکشیها، مدارهای الکتریکی، دستورالعملهای راکتور هستهای و جزئیات فنی زیردریایی اتمی یواساس المپیا (USS Olympia) کرده بود تا به عنوان فرمانده جدید آن، پاسخ هر سوالی را پیش از پرسیده شدن بداند. اما تنها دو هفته پیش از آغاز مأموریت، یک تصمیم ناگهانی در ردههای بالای پنتاگون تمام رشتههای او را پنبه کرد.
وقتی مارکت در اولین روز کاری خود وارد عرشه سانتافه شد و همراه با افسر ارشد عرشه (COB) و افسر اجرایی (XO) به گشتوگذار در بخشهای مختلف پرداخت، با صحنهای روبهرو شد که ریشه واقعی بحران را آشکار میکرد. خدمه نه افراد تنبلی بودند و نه فاقد هوش؛ بلکه در یک فلج سازمانی عمیق فرو رفته بودند. هر ملوانی سرش را پایین میانداخت، از تماس چشمی پرهیز میکرد و تمام تلاشش این بود که دیده نشود تا مبادا بابت خطایی توبیخ گردد. در چنین فضایی، ابتکار عمل کاملاً مرده بود و همه منتظر میماندند تا دستور بعدی از بالا صادر شود.
کالبدشکافی مدل «رهبر-پیرو» (Leader-Follower) و ریشههای تاریخی آن
مارکت با نگاهی عمیقتر به ساختار نیروی دریایی و اکثر شرکتهای مدرن، متوجه شد که ریشه این انفعال نه در شخصیت افراد، بلکه در کدهای ژنتیکی مدل «رهبر-پیرو» (Leader-Follower) نهفته است. این مدل جهان انسانها را به دو دسته نابرابر تقسیم میکند: گروه کوچکی به نام «رهبران» که وظیفه فکر کردن، تحلیل، برنامهریزی و دستور دادن را دارند، و توده بزرگی به نام «پیروان» که وظیفهشان اطاعت بیچونوچرا، اجرای دستورات و تحویل کار فیزیکی است.
مدل «رهبر-پیرو» یادگار انقلاب صنعتی و دوران کارهای یدی و تکراری است؛ دورانی که در آن بهرهوری سازمان به قدرت بازوی کارگران بستگی داشت، نه به قدرت شناختی و خلاقیت ذهنی آنها. در آن عصر، شما میتوانستید انسانها را مانند چرخدندههای یک ماشین کوک کنید و با نظارت از بالا، خروجی استانداردی بگیرید. اما در دنیای پیچیده و دانشمحور امروز—چه در کابین کنترل یک زیردریایی اتمی دو میلیارد دلاری و چه در یک تیم مهندسی نرمافزار یا مدیریت کسبوکار—تقلیل دادن انسانهای متخصص به «پیروان دستوربگیر»، به معنای هدر دادن نود درصد ظرفیت هوشی سازمان است.
رهبری یعنی به کار گرفتن قلب، ذهن و روح انسانها، نه صرفاً استفاده ابزاری از دستها و پاهای آنها. ساختارهایی که برای فرمانبرداری طراحی شدهاند، شاید در کوتاهمدت مطیع به نظر برسند، اما در بلندمدت شکنندهترین سازمانها را میسازند.
تله جذابیت کوتاهمدت در فرماندهی از بالا به پایین
چرا با وجود تمام ناکارآمدیها، مدیران همچنان عاشق مدل «رهبر-پیرو» هستند؟ پاسخ مارکت بسیار صریح است: زیرا این مدل در کوتاهمدت جواب میدهد و به غرور رهبر پاداش میدهد. وقتی یک مدیر مقتدر و همهچیزدان وارد یک تیم ضعیف میشود، فریاد میزند، خودش شخصاً کارها را چک میکند و دستورات ریزبهریز صادر میکند، عملکرد تیم در چند ماه اول به سرعت بالا میرود. سازمانهای بالادستی به چنین مدیری مدال میدهند و او را «ناجی» مینامند؛ غافل از اینکه او سازمان را به حضور دائمی خودش معتاد کرده است.

