پیتر ام. سنگه (Peter M. Senge)
فصل ۲: آیا سازمان شما ناتوانی یادگیری دارد؟
سازمانهای سالمی که احمقانه عمل میکنند
بیشتر سازمانها از کمبود آدمهای باهوش نمیمیرند؛ از این میمیرند که آدمهای باهوش، وقتی در کنار هم قرار میگیرند، تصمیمهایی میگیرند که هیچکدام بهتنهایی نمیگرفتند. سنگه این پدیده را با واژهٔ «ناتوانی یادگیری» توصیف میکند و آن را به نقص فردی نسبت نمیدهد. ناتوانیهای یادگیری، مهارتهایی هستند که در سازمان آموخته میشوند: روشهایی برای بقا در فرهنگ اداری که همزمان، توان دیدن واقعیت را میکُشند. هفت مورد از آنها را نام میبرد و هر هفت، یک ویژگی مشترک دارند: خودشان را پنهان میکنند.
نخستین ناتوانی، «من همان مقام من هستم» است. وقتی از کسی میپرسید چه میکند، جای اینکه بگوید در ساختن چه چیزی سهیم است، عنوان شغلیاش را میگوید. این تعریف از خود، امنیت میآورد و مسئولیت را کوچک میکند: اگر من فقط کارگر خط هستم، کیفیت مشکل من نیست. ناتوانی دوم از دل همین یکی میزاید: «دشمن بیرون از ماست». وقتی هویت به مرزهای واحد گره بخورد، هر مشکلی که از مرز بگذرد، به دشمن تبدیل میشود. فروش، تولید را متهم میکند؛ تولید، تأمین را؛ و همه، بازار را.
ناتوانی سوم، «توهم اقدام کردن» است. مدیرانی که با شدت به دشمن بیرونی حمله میکنند، خود را کنشگر میبینند؛ اما واکنش خشمگین به محیط، شکل پنهانِ انفعال است. کنشگری واقعی از پرسشی دیگر شروع میشود: ما خودمان چگونه در ایجاد این وضعیت سهیم بودهایم؟ ناتوانی چهارم، «وسواس بر رویدادها» است. گزارشهای ماهانه، بحرانهای هفته، و مقصران فصل، همه رویدادمحورند. رویدادها قابل دیدناند، اما توضیح نمیدهند؛ آنها فقط تاریخ وقوع چیزی را ثبت میکنند که الگویش را ندیدهایم. سازمانی که فقط رویداد میبیند، همیشه دیر میرسد.
قورباغهای که نمیجهد
ناتوانی پنجم همین است: ناتوانی در دیدن تغییرهای کند. ناتوانی ششم عمیقتر است و به ماهیت یادگیری مربوط میشود: «توهم یادگیری از تجربه». ما با تجربه یاد میگیریم، اما فقط وقتی که پیامد تصمیممان را در افق دیدمان ببینیم. سنگه این افق را «افق یادگیری» مینامد. بسیاری از تصمیمهای مهم سازمانی، پیامدشان سالها بعد و در واحدی دیگر ظاهر میشود؛ یعنی بیرون از افق یادگیری تصمیمگیرنده. مدیر محصولی که قیمت را برای رشد سهم بازار پایین میآورد، پیامد مالی تصمیمش را وقتی میبیند که در واحدی دیگر و چند سال بعد باشد. او تجربهای به دست نمیآورد، فقط داستانی برای خودش میسازد.
ناتوانی هفتم، «افسانهٔ تیم مدیریت» است. در بیشتر سازمانها، مدیران ارشد در جلسهها مؤدب و همرأی به نظر میرسند، اما در راهرو، موضع واقعیشان را باز میکنند. کریس آرجریس این را «بیکفایتی ماهرانه» نامید: مهارتی آموختهایم که در آن، بسیار کارآمد از یادگیری جلوگیری میکنیم. سنگه نمونهای از آرجریس را نقل میکند: تیمی از مدیران ارشد، یک جلسهٔ کامل را صرف تصمیمگیری دربارهٔ محل برگزاری جلسهٔ بعدی میکند، چون تصمیم دربارهٔ موضوع اصلی، تعارضی را آشکار میکرد که هیچکس حاضر نبود واردش شود. تیمی که در ظاهر کار میکند، ممکن است دقیقاً همان جایی باشد که یادگیری متوقف میشود.
بیماریهایی که خود را پنهان میکنند
این هفت ناتوانی، تصادفی کنار هم نیامدهاند؛ یک دیگر را تقویت میکنند. «من همان مقام من هستم» زمینهٔ «دشمن بیرون» را میسازد؛ «دشمن بیرون» وسواس رویداد را توجیه میکند؛ وسواس رویداد، تغییرهای کند را نامرئی نگه میدارد؛ و افسانهٔ تیم مدیریت، همهٔ اینها را از گفتوگوی جمعی خارج میکند. به همین دلیل، فهرستکردن بیماریها کافی نیست. سنگه بهجای توصیهٔ اخلاقی، یک ابزار میخواهد: چیزی که ساختار را دیدنی کند. در فصل بعد، این ابزار در قالب یک بازی ساده ظاهر میشود؛ بازیای که در آن، آدمهای معمولی، در نقش مدیران معمولی، بحرانی میسازند که هیچکس نمیخواست. پرسش فصل سوم این است: اگر هیچکس مقصر نبود، پس چه چیزی این بحران را ساخت؟
ناتوانیهای یادگیری در کودکان غمانگیزند، اما در سازمانها کشندهاند؛ به سبب آنها، کمتر شرکتی حتی نصف عمر یک انسان زندگی میکند و بیشترشان پیش از رسیدن به چهلسالگی میمیرند.

