وارن بافت (با گردآوری و ویرایش لارنس کانینگهام)
فصل ۱: حاکمیت شرکتی و اصول مالکیتمحور
دکترین شراکت: بازتعریف رابطه مدیر و سهامدار
کتاب «جستارهای وارن بافت» با بنیادیترین اصل فکری برکشایر هثوی آغاز میشود: اصول مالکیتمحور (Owner-Related Business Principles). در دنیای مدرن شرکتهای سهامی عام، شکاف عمیقی میان «مالکان واقعی سرمایه» (سهامداران) و «ادارهکنندگان سرمایه» (مدیران اجرایی) شکل گرفته است که در ادبیات اقتصادی به آن مسئله نمایندگی (Agency Problem) میگویند. وارن بافت و چارلی مانگر از همان روز نخست، ساختار برکشایر را بر این پیشفرض بنا نهادند که اگرچه شکل حقوقی سازمان یک «شرکت سهامی» است، اما روح حاکم بر آن یک شراکت (Partnership) تمامعیار است. در این دیدگاه، سهامداران غریبههایی نیستند که برگههای بختآزمایی خریده باشند، بلکه شرکای تجاری هستند که بخش بزرگی از پسانداز زندگی خود را به امانت نزد مدیران سپردهاند.
بافت در مانیفست سیزدهگانه خود برای مالکان برکشایر توضیح میدهد که او و مانگر خود را «شریک مدیر» میدانند و دقیقاً همان رفتاری را با سهامداران دارند که اگر جایشان برعکس بود، انتظار داشتند با آنها و خانوادهشان صورت گیرد. برخلاف اکثر مدیران عامل شرکتهای فورچون ۵۰۰ که ثروتشان از طریق پاداشهای نقدی یا اختیار معامله سهام رایگان تامین میشود، بیش از ۹۹ درصد ثروت خالص وارن بافت در سهام عادی برکشایر هثوی متمرکز است. به بیان دیگر، همسویی منافع از طریق در خطر بودن پوست خود مدیر (Skin in the Game) تضمین میکند که هر تصمیمی که به زیان سهامداران خرد باشد، پیش از همه ثروت شخص مدیرعامل را نابود خواهد کرد.
ما هرگز سهامداران برکشایر را به چشم یک توده بیچهره و در حال چرخش نمیبینیم؛ ما آنها را شرکایی میدانیم که داراییهایشان را برای تمام عمر به دست ما سپردهاند و به آنها دقیقاً همان اطلاعاتی را میدهیم که اگر جایمان عوض میشد، میخواستیم از آنها بشنویم.
کالبدشکافی «الزام نهادی» (The Institutional Imperative)
یکی از درخشانترین کشفیات روانشناختی و سازمانی بافت که به اعتقاد خودش مهمترین و شگفتانگیزترین درس دوران حرفهای او بوده، مفهومی است که آن را الزام نهادی (Institutional Imperative) مینامد. بافت میپرسد چرا مدیرانی بسیار باهوش، تحصیلکرده، خوشبیان و با نیت خیر، در راس شرکتهای بزرگ دست به تصمیماتی میزنند که از منظر اقتصادی کاملاً احمقانه و ویرانگر ارزش سهامداران است؟ پاسخ او این است که یک نیروی نامرئی و گریزناپذیر سازمانی، عقلانیت فردی مدیران را فلج میکند و آنها را به سمت تقلید کورکورانه و حفظ وضع موجود میکشاند.
شکست ساختاری هیئتمدیرهها و توهم استقلال
بافت در نقد حاکمیت شرکتی متعارف در آمریکا، انگشت اتهام را به سمت ساختار هیئتمدیرهها میگیرد. در تئوری، هیئتمدیره نماینده سهامداران است تا بر عملکرد مدیرعامل نظارت کند، حقوق او را منصفانه تعیین نماید و در صورت ناکارآمدی، او را برکنار سازد. اما در عمل، جو حاکم بر اتاقهای هیئتمدیره بیشتر شبیه یک باشگاه اشرافی مؤدبانه است. اعتراض به تصمیمات نسنجیده مدیرعامل در جلسه هیئتمدیره، به اندازه «آروغ زدن سر میز شام» بیادبانه و خارج از عرف تلقی میشود! مدیران مستقل اغلب به خاطر حقالزحمههای کلان سالانه (که گاه بخش عمده درآمد بازنشستگی آنهاست) و مزایایی چون استفاده از جت شرکتی، به مهرههایی منفعل تبدیل میشوند.
سه الگوی مالکیت شرکتی و چالش جایگزینی مدیرعامل
در چارچوب حاکمیت شرکتی بافت، شرکتهای سهامی عام به سه دسته تقسیم میشوند: اول، شرکتهایی که هیچ سهامدار کنترلی ندارند و مالکیت آنها کاملاً پراکنده است؛ در این حالت اگر مدیرعامل نالایق یا طمعکار باشد، تنها راه اصلاح، کودتای هیئتمدیره یا تصاحب خصمانه است. دوم، شرکتهایی که یک سهامدار کنترلی دارند که خود مدیرعامل نیست (مانند وضعیت برکشایر پس از دوران بافت)؛ در این حالت سهامدار عمده انگیزه و قدرت کافی دارد تا مدیر ناکارآمد را بدون هیاهو تعویض کند. سوم، شرکتهایی که سهامدار کنترلی خود مدیرعامل است؛ که اگر مدیر، نابغه و درستکار باشد بهترین حالت است، اما اگر دچار زوال شناختی یا خودبزرگبینی شود، اصلاح آن تقریباً ناممکن است.
برای حل معضل هیئتمدیرههای منفعل، بافت معیارهای خود را برای انتخاب عضو هیئتمدیره واقعی مشخص میکند: عضو هیئتمدیره باید باهوش و آگاه به منطق کسبوکار، علاقهمند به سرنوشت شرکت و مهمتر از همه سهامدار واقعی باشد؛ کسی که سهام شرکت را با پول شخصی خود از بازار خریده است (نه اینکه سهام رایگان به عنوان پاداش دریافت کرده باشد) و حقالزحمه ناچیزی بابت حضور در جلسات بگیرد تا استقلال فکریاش فدای منافع مالی شخصی نشود.
مدل مدیریتی برکشایر: تمرکززدایی افراطی در عملیات، تمرکز مطلق در سرمایه
معماری سازمانی برکشایر هثوی یک پارادوکس مدیریتی شگفتانگیز است. در حالی که هلدینگهای سنتی دارای صدها کارشناس در واحدهای منابع انسانی، روابط عمومی، حقوقی و استراتژی در دفتر مرکزی هستند، دفتر مرکزی برکشایر در اوماها با حدود دو جین کارمند اداره میشود! راز این کارایی در تفکیک دو وظیفه است: مدیریت عملیاتی به صورت صددرصد به مدیران شرکتهای تابعه تفویض میشود و بافت هرگز در نحوه قیمتگذاری، استخدام یا تولید آنها دخالت نمیکند؛ در مقابل، تخصیص سرمایه (Capital Allocation) یعنی تصمیمگیری درباره اینکه سودهای انباشته تمام این شرکتها در کجا سرمایهگذاری شود، به طور مطلق در دستان شخص وارن بافت در اوماها متمرکز است.
ساختن یک نام نیک بیست سال زمان میبرد و نابود کردن آن تنها پنج دقیقه. اگر به این حقیقت فکر کنید، بسیاری از کارها را متفاوت انجام خواهید داد.

