مدیریت عملکرد

فراتر از کلیشهٔ SMART: بازخوانی چارچوب هدف‌گذاری در مدیریت عملکرد

چگونه ابزاری که در سال ۱۹۸۱ برای ایجاد شفافیت در اهداف عملیاتی طراحی شده بود، در اثر بدفهمی مدیریتی به مانعی در برابر نوآوری، یادگیری و چابکی استراتژیک تبدیل می‌شود؟

۲۷ مهر ۱۴۰۵۷ دقیقه

در نوامبر ۱۹۸۱، جورج تی. دوران، مشاور و مدیر پیشین برنامه‌ریزی شرکتی، مقاله‌ای دوصفحه‌ای در نشریهٔ Management Review منتشر کرد که به یکی از فراگیرترین مفاهیم مدیریت مدرن تبدیل شد: اهداف SMART. دوران در آن نوشتار کوتاه به دغدغه‌ای آشنا در میان مدیران پرداخت؛ این‌که چگونه می‌توان از کلی‌گویی‌های مبهم عبور کرد و انتظاراتی روشن، قابل پیگیری و نتیجه‌محور در لایه‌های عملیاتی سازمان ثبت نمود. او پیشنهاد کرد که هر هدف مدیریتی باید مشخص (Specific)، قابل اندازه‌گیری (Measurable)، قابل واگذاری (Assignable)، واقع‌بینانه (Realistic) و مقید به زمان (Time-related) باشد.

با گذشت بیش از چهار دهه، این سرواژه به زبان مشترک جلسات ارزیابی عملکرد، برنامه‌ریزی‌های فصلی و مصاحبه‌های منابع انسانی بدل شده است. با این حال، کمتر مدیری به یاد دارد که خودِ دوران در همان مقالهٔ نخستین هشدار داده بود که لازم نیست تمام اهداف در همهٔ سطوح سازمان از این پنج ویژگی تبعیت کنند و حتی کمی‌سازی در برخی موقعیت‌های مدیریتی، نه‌تنها ممکن نیست، بلکه به از دست رفتن تصویر کلان منجر می‌شود.

تبدیل شدن یک رهنمود انعطاف‌پذیر به یک دگم اداری، در بسیاری از سازمان‌ها پیامدهایی معکوس به بار آورده است. هنگامی که مدیران از چارچوب SMART نه به‌عنوان ابزاری برای شفاف‌سازی، بلکه به‌عنوان قالبِ انحصاریِ تعریفِ تمامِ فعالیت‌ها استفاده می‌کنند، ناخواسته فرهنگِ محافظه‌کاری، کوتاه‌نگری و بازی با اعداد را جایگزینِ یادگیری استراتژیک و حل مسائل پیچیده می‌سازند.

تبارشناسی یک چارچوب: آنچه دوران واقعاً می‌گفت

برای درک کارکرد دقیق SMART، باید به زمینهٔ تاریخی شکل‌گیری آن بازگشت. در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، پارادایم «مدیریت بر مبنای هدف» (MBO) که پیتر دراکر در کتاب «عمل مدیریت» (۱۹۵۴) معرفی کرده بود، بر فضای کسب‌وکار حاکم بود. دغدغهٔ اصلی دوران، ترجمهٔ آرمان‌های انتزاعی هیئت‌مدیره به اقدام‌های ملموس برای مدیران میانی و سرپرستان عملیاتی بود.

نکتهٔ ظریف در فرمول‌بندی اولیهٔ دوران، واژهٔ سوم است: او حرف A را معادل Assignable (قابل واگذاری به فرد یا واحد مشخص) قرار داده بود، نه Achievable (دست‌یافتنی) که بعدها در ادبیات ترویجی رایج شد. دغدغهٔ او روشن بودنِ مالکیتِ اجرا بود تا وظایف در شکاف میان واحدهای سازمانی گم نشوند.

در شرایطی خاص، واقع‌بینانه نیست که مدیران میانی بکوشند هر هدفی را کمی‌سازی کنند؛ گاه یک بیانِ جهت‌دار به همراه مجموعه‌ای از گام‌های مشخص، بسیار کارآمدتر از تقلیلِ استراتژی به یک عددِ تصنعی است.

پیوند با نظریهٔ هدف‌گذاری لاک و لتم

چارچوب SMART از منظر علمی، بازتابی کاربردی از پژوهش‌های ۳۵سالهٔ ادوین لاک و گری لتم در «نظریهٔ هدف‌گذاری» (Goal-Setting Theory) است. یافته‌های تجربی لاک و لتم نشان می‌دهد که اهدافِ مشخص و چالش‌برانگیز، در مقایسه با توصیه‌های مبهمی مانند «بهترین تلاشت را بکن»، عملکرد را به‌طور معناداری ارتقا می‌دهند؛ زیرا توجه را متمرکز می‌کنند، پشتکار را افزایش می‌دهند و فرد را به یافتن راهبردهای اجرایی وامی‌دارند.

با این حال، پژوهش‌های لاک و لتم مرزی حیاتی را ترسیم می‌کنند که در کاربرد روزمرهٔ SMART نادیده گرفته می‌شود: تمایز میان «اهداف عملکردی» (Performance Goals) و «اهداف یادگیری» (Learning Goals).

هزینه‌های پنهانِ افراط در SMART

در پژوهشی که ریچارد اوردون و همکارانش در مقالهٔ مشهور «هدف‌گذاریِ از مسیر خارج‌شده» (Goals Gone Wild) منتشر کردند، آسیب‌های ناشی از تجویز بی‌محابای اهدافِ مشخص و کمی در سازمان‌ها کالبدشکافی شده است. مهم‌ترین این آسیب‌ها عبارت‌اند از:

  • کوته‌بینی استراتژیک (Myopia): تمرکز انحصاری بر اهداف کوتاه‌مدت و قابل اندازه‌گیری، توجه سازمان را از روندهای بلندمدت و تهدیدهای نوظهور منحرف می‌کند.
  • تخریب انگیزهٔ درونی و فرهنگِ حداقل‌گرایی: وقتی هدفِ «واقع‌بینانه و دست‌یافتنی» به سقفِ انتظار تبدیل می‌شود، افراد پس از رسیدن به عددِ تعیین‌شده، انگیزه‌ای برای فراتر رفتن از آن ندارند و در مرحلهٔ هدف‌گذاری نیز می‌کوشند با چانه‌زنی، استانداردها را پایین نگه دارند (Sandbagging).
  • کاهش همکاری و ایجاد سیلوها: اگر اهداف صرفاً در سطح فردی یا واحدی «قابل واگذاری و اندازه‌گیری» باشند، هیچ‌کس زمان و انرژی خود را صرف کمک به سایر تیم‌ها یا حل مسائلِ بین‌واحدی نمی‌کند.
  • تحریفِ شاخص‌ها و رفتار غیراخلاقی: هرگاه پاداش و بقای افراد به تحقق یک عددِ خاص گره بخورد، خطرِ دست‌کاری داده‌ها یا قربانی کردنِ کیفیت و رضایتِ بلندمدتِ مشتری برای پر کردنِ quotaهای فصلی به شدت افزایش می‌یابد.

کی و کجا از SMART استفاده کنیم؟

مدیریت پخته، به جای طرد کامل یا پذیرش مطلقِ یک ابزار، مرزهای کارایی آن را می‌شناسد. همان‌طور که دانلد سال (Donald Sull) در تحلیل‌های خود در MIT Sloan Management Review نشان می‌دهد، اهداف به جای پیروی کورکورانه از سرواژه‌های کلاسیک، در محیط‌های پویا نیازمندِ بازنگری مستمر و تناسب با زمینهٔ اجرایی هستند.

چارچوب SMART در موقعیت‌های زیر بیشترین ارزش را خلق می‌کند:

  • فرایندهای تکرارپذیر و استاندارد: جایی که رابطهٔ علت و معلولی میان اقدام و نتیجه کاملاً شناخته شده است (مانند کاهش زمان پاسخ‌گویی پشتیبانی، بهبود نرخ تبدیل در یک قیف فروش تثبیت‌شده، یا کاهش ضایعات خط تولید).
  • هماهنگی در پروژه‌های اجرایی کوتاه‌مدت: زمانی که یک پروژهٔ مشخص نیازمند تقسیم کار دقیق، زمان‌بندی روشن و تعریفِ معیارهای تحویل (Deliverables) میان اعضای تیم است.
  • برنامه‌های توسعهٔ فردی و مهارتی: هنگامی که یک کارشناس یا مدیر تازهکار نیازمند گام‌های عینی و قابل رصد برای کسب یک مهارت مشخص در بازه‌ای کوتاه است.

در مقابل، هنگامی که سازمان در حال ورود به بازاری ناشناخته، توسعهٔ محصولی نوآورانه، یا بازآفرینی مدل کسب‌وکار خود است، تحمیلِ قالبِ سخت‌گیرانهٔ SMART در گام نخست، خلاقیت را پیش از تولد خفه می‌کند. در چنین فضاهایی، ترکیبِ آرمان‌های جاه‌طلبانه با فرضیه‌های آزمایش‌پذیر و چرخه‌های بازخورد سریع، جایگزینی به مراتب اثربخش‌تر خواهد بود.

منابع

  1. Doran, George T. "There's a S.M.A.R.T. way to write management's goals and objectives." Management Review, Vol. 70, No. 11, 1981.
  2. Locke, Edwin A., and Gary P. Latham. "Building a practically useful theory of goal setting and task motivation: A 35-year odyssey." American Psychologist, Vol. 57, No. 9, 2002.
  3. Ordóñez, Lisa D., Maurice E. Schweitzer, Adam D. Galinsky, and Max H. Bazerman. "Goals Gone Wild: The Systematic Side Effects of Overprescribing Goal Setting." Academy of Management Perspectives, Vol. 23, No. 1, 2009.
  4. Sull, Donald, and Charles Sull. "With Goals, FAST Beats SMART." MIT Sloan Management Review, Vol. 59, No. 4, 2018.